<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>عليرضا معتمدي</title>
      <link>http://www.alirezamotamedi.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 07 Sep 2008 04:45:31 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>آسیا ما داریم می آییم -2</title>
         <description><![CDATA[

<img alt="ali-karimi.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/ali-karimi.jpg" width="302" height="448" />

اینک جادوگر سرخ پوش!

پ.ن: هیچ علاقه ای به صحبت درباره ی تیم علی دایی ندارم.]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/216.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/216.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 07 Sep 2008 04:45:31 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پرده ی نئی - 2</title>
         <description>
وارثان فروتن شوکران

هفته‌نامه‌ی شهروند به بهانه‌ی وصیت‌ ولادیمیرناباکوف که پیش از مرگ از همسرش خواسته بود درصورتی که نتوانست در زمان حیات خود، اثر ناتمام‌اش را به نام «اصل لورا: مردن یک بازی‌ست» به پایان برساند، دست‌نوشته‌ی 138 صفحه‌ای او را بسوزاند، از تعدادی از نویسندگان و روشنفکران ایرانی پرسیده‌ است: آیا نوشته‌ها، پس از مرگ نیز هم‌چنان به نویسنده‌شان تعلق دارند؟ 
البته وراناباکوف جرأت سوزاندن دست‌نوشته‌ی همسرش را نداشت و ترجیح داد آن را در صندوق امانات یک بانک سوئیسی نگه‌ دارد و لابد او نیز در تمام سال‌های بیوه‌ساری‌اش درگیر این پرسش دشوار بود و پاسخی برایش نیافت، زیرا که اکنون فرزندش دیمیتری ناباکوف، وارث این پرسش بی‌پاسخ و آن میراث پر دردسر شده است.
پاسخ‌دهندگان به پرسش شهروند به‌جز بانوی غزل، سیمین بهبهانی و عبدالله کوثری مترجم که خود اهل قلم‌اند و آفرینش، اغلب معتقدند که وارثان ناباکوف بدون در نظر گرفتن وصیت او، باید این دست‌نوشته را منتشر کنند زیرا که این نوشته دیگر متعلق به شخص نویسنده نیست و تاریخ و ادبیات سهم بیش‌تری از آن دارند. در این میان احسان شریعتی که تجربه‌ی مشابهی در این زمینه داشته است با ذکر این نکته که چون این قبیل آثار به انتخاب خود نویسنده منتشر نمی‌شوند ارزشی دست دوم دارند، انتشار آن‌ها را وظیفه‌ی وارثان قانونی نویسندگان و آن‌را کاری مفید و لازم می‌داند.
البته این‌قبیل چالش‌ها در کشور ما چندان مسبوق به سابقه نیست، زیرا نویسندگان اغلب در زمان حیات و پس از آن، آن‌قدر آثار منتخب در محاق توقیف دارند که وارثان آن‌ها تا کنون کم‌تر به این مرحله رسیده‌اند که هیچ اثر منتشر نشده‌ای از نویسنده‌ی فقیدشان باقی نمانده باشد به جز این قبیل اوراق نفرین شده‌ی مردود. وارثان نویسندگان مشهور و مؤثر تازه درگذشته‌ی ایرانی اغلب برای تجدید چاپ قانونی و بی‌غلط کتاب‌های پیشین نویسنده، بنیادهایی تشکیل می‌دهند و الباقی عمرشان صرف ادامه‌ی دوندگی‌های ناتمام نویسنده و ناشر در راهروهای اداره‌ی کتاب می‌شود بلکه بتوانند هرچند سال یک‌بار، اجازه‌ی انتشار اثر تازه‌ای را به دست بیاورند. بنابر این و با توجه به این که هر نویسنده‌ی ایرانی به طور میانگین بیش از آن‌چه که در دوران حیات خود منتشر کرده، اثر مجوز نگرفته دارد، به جز موارد انگشت شمار، تاکنون پیش نیامده که چالشی از قبیل چالشی که برای خانواده‌ی ناباکوف به وجود آمده، برای وارثان نویسندگان ایرانی نیز اتفاق بیفتد.
اما یکی از همین موارد انگشت شمار داخلی، متأسفانه در چند سال گذشته بسیار جنجالی و آبرو بر از کار درآمده است. تا همین دوسه‌سال پیش، رسانه‌های وطنی به‌رغم میل باطنی شان به حاشیه‌ها و جنجال‌ها و دعواهای خاله‌زنکی، چشم‌شان را تعمداً به روی اختلاف‌های شدید وارثان احمدشاملو می‌بستند و اخباری را که هرازگاهی از جانبی سربرمی‌آورد زیرسبیلی رد می‌کردند زیرا کم‌تر کسی پیدا می‌شد که دل‌اش بخواهد بر این آتش زیر خاکستر بدمد. امیدواری همه این بود که طرفین با درنظر گرفتن آبروی مردی که خود آبروی شعر معاصر ایران بود، اندکی کوتاه بیایند و غائله ختم به‌خیر شود. غائله البته نه‌تنها ختم به خیر نشد بلکه شر آن اندک اندک دامن کتاب‌های شاعر را هم گرفت و فضا چنان غبار آلود شد که کسی ندید یا به‌خاطر نیاورد وارثان فروتن ِ شاعر، یکی از ابتدایی‌ترین درخواست‌های او را نادیده گرفته‌اند. در میان غوغای حق نشر و حق الارث هرکدام از طرفین دعوا، ناگهان کتاب منفور شاملو: &quot;آهنگهای فراموش شده&quot; منتشر شد. کتابی فراموش شده که شاعر در زمان حیات خود بارها و مؤکداً در گفت‌وگوها و کتاب‌شناسی‌های‌اش آن را از سیاهه‌ی آثار خود بیرون گذاشته بود و به مثابه‌ی فرزندی ناخلف، نام خود را برای همیشه از روی این کتاب برداشته بود: « نوشته‌هایی که در حقیقت می‌بایست سوزانده شده باشد.» کتاب در 22 سالگی شاعر منتشر شده و شامل اشعاری ست حقیقتاً سطحی، و در حد افراط سانتیمنتال، با زبانی بد، توصیف‌ها و تصاویری ابتدایی و حس‌هایی ناپخته و کودکانه؛ که محال است تصور کنید سراینده‌ی آن‌ها مردی‌ست که بیست‌وچندسال بعد بر قله‌ی شعر فارسی می‌ایستد. بنابراین بی سبب نیست که شاملو همواره با خشم و نفرت از این کتاب یاد می‌کرد و هرگز حتا نامی از آن بر زبان نمی‌برد. 60 سال پس از انتشار این کتاب و هفت سال پس از درگذشت شاعر، در سال 1386، وارثان شاعر زیر نام &quot;دفتر نظارت بر آثار احمدشاملو&quot; این کتاب را با این توجیه که: «... از آن‌جا که این اثر آغاز راه شاعری‌است که امروز نام‌آور شده و چشم‌اندازهای تازه‌ای در شعرش به‌روی ما گشوده، جا دارد و حتا لازم است که در خط سیر قدم‌های نخستین کودک ِ شعر آن روز و راهی را که در جهان شعر پیموده است، خوانده شود تا دوستداران شعر او از ماجرای تحول اندیشه و احساس و تحول جهان اندیشه‌ی او آگاه شوند.» به این ترتیب و ظاهراً به نفع آگاهی بیش‌تر خوانندگان و مخاطبان شعر، این کتاب نفرین شده منتشر می‌شود. با دعواهای دیگر وراث کاری ندارم، و وارد بحث حراج اموال منقول شاعر و کشمکش بی‌پایان فرزندان او با همسرشاملو نمی‌شوم. بحثم تنها درباره‌ی انتشار این کتاب است. چالشی که البته سابقه و ریشه‌ای جهانی دارد و هرکدام از ما هم اگر در جای‌گاه وارثان شاملو یا ناباکوف بودیم لابد واکنشی درخور روحیات و تفکرات خود نشان می‌دادیم. من البته موافق معدوم کردن اثر نویسنده یا شاعر نیستم اما با انتشار آن هم نمی‌توانم کنار بیایم. اگر در چنین جای‌گاهی بودم قاعدتاً همان کاری را می‌کردم که وراناباکوف کرد و دست‌نوشته‌ی ناتمام را در جایی مطمئن به امانت گذاشت، گرچه این‌جا سخن از یک اثر ناتمام است و در مورد شاملو، سخن از یک کتاب نفرین شده در میان است.
حقیقت این است که هر نویسنده تا زمانی که اثری را به چاپ بسپارد، ده‌ها و صدها بار می‌نویسد و چه بسیار صفحه‌هایی که پاره می‌کند و می‌سوزاند و دور می‌ریزد تا دست آخر چیزی را که با حداقل معیارهای‌اش هم‌خوان است لایق آن بداند که با امضای او به قضاوت عمومی درآید. &quot;آهنگ‌های فراموش شده&quot; را نیز می‌توان یکی از همین ده‌ها نوشته‌ی بالفطره معدوم شده دانست، که تنها هیجانات جوانی شاعر و وسوسه‌ی &quot;زودتر به جمع شاعران صاحب دیوان پیوستن&quot; بوده که باعث انتشار ظاهراً غیرقابل جبران آن شده است. اما انتشار مجدد آن پس از شصت سال، آن‌هم در شرایطی که سراینده‌ی ناکام آن‌ اکنون بزرگ‌ترین شاعر پارسی گوی پس از سعدی لقب گرفته است، بیش از آن که حرکتی به نفع پژوهندگان و محققان باشد، خدشه‌ی جدی به اعتبار و آبروی او به حساب می‌آید به ویژه آن‌که شاعر به کرات و با تأکید این کتاب را از شمول آثار حقیقی خود خارج کرده است. 
به نظر می‌رسد این کتاب حتا اگر به کار محقق یا پژوهش‌گری هم بیاید – که شک دارم به همین درد هم بخورد- پژوهش‌گر فرضی با اندکی تلاش و جست‌وجو می‌تواند نسخه‌ای از آن را در کتاب‌خانه‌ی ملی، یا حتا با مراجعه به همین بنیادها و دفترهای نظارتی که توسط جناحین صاحب دعوا در سر میراث شاملو تشکیل داده‌اند، بیاید. به این ترتیب انتشار عمومی آن، از این زاویه هم کاری چندان اخلاقی و معقول به نظر نمی‌رسد.
البته در این قبیل موارد نمی‌توان حکمی کلی و لازم‌الاجرا صادر کرد، برخی مانند وارثان شاملو یا شریعتی می‌توانند این‌طور تصور کنند که نادیده گرفتن وصیت و درخواست شاعر و نویسنده – دست‌کم در همین یک مورد- امری مفید و حتا لازم است، و برخی دیگر نیز می‌توانند عنوان کنند که هر نویسنده حق دارد آن‌چه را که به نام او – حتا در سال‌های پس از مرگش ولو به عنوان اثری دست دوم- منتشر می‌شود انتخاب کند. هنرمند برای پاسداری از نام و اعتبار و آبروی حرفه‌ای‌اش در روزگار حیات خود سختی‌های بسیاری را تحمل می‌کند، تن به هرکاری نمی‌دهد، زیر بیرق هرکسی سینه نمی‌زند، زیرا برای مخاطب خود و بیش از او برای خودش احترام قائل است، بنابر این، تصور نمی‌کنم کسی – هرکسی- حق داشته باشد – با هربهانه‌ای- این اعتبار و آبرو و تلاش و احترام را مخدوش کند. وارثان بزرگان همان‌طور که نان هم‌نامی با آنان را می‌خورند، موظفند که از نام بزرگ و صاحب اعتبار آنان نیز محافظت کنند.
</description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/215.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/215.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 05 Sep 2008 23:46:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزی روزگاری کودکی - 1</title>
         <description><![CDATA[<img alt="00f617e2857a66e09e87e7579f94db0947b68fa74696f4c354aa851c73dfb94d286b0342136b8943a3dec39e8ebca66686bbdee1c393907f6c6c84cef0bd94ac2be1b110d7d8b97c422be.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/00f617e2857a66e09e87e7579f94db0947b68fa74696f4c354aa851c73dfb94d286b0342136b8943a3dec39e8ebca66686bbdee1c393907f6c6c84cef0bd94ac2be1b110d7d8b97c422be.jpg" width="372" height="296" />

سالی یک بار برای پیرزنی که ته این دالان (تقریباً همین جایی که حالا عکاس ایستاده است) زندگی می کرد و از هم مسجدی های مادربزرگم بود، شله زرد می بردم پیش از افطار. و ترس بزرگم از تاریکی اش بود و از سکوتش. الباقی سال گاهی سر راه بازگشت از مدرسه که به دلیلی راهم اندکی کج می شد و گذرم به کوچه ی جلوی این دالان می افتاد، چند لحظه ای پا سست می کردم، زل می زدم به تاریکی مخوف و خنکی ی وسوسه انگیزش، و شروع می کردم به فریاد زدن. صدایم که در دالان می پیچید طنین پیدا می کرد و خنک می شد و باز می آمد می خورد توی صورتم. آن وقت دوباره ترس رها شده برمی گشت توی تن ام و پا به فرار می گذاشتم. آدم وقتی بچه است از چیزهایی می ترسد که حتا خوابش را هم نمی بیند روزی روزگاری عاشق شان شود.
عکس از خبرگزاری فارس است ظاهراً. با سپاس از حدید که دالان سیاره خانوم را برایم پیدا کرد.

]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/214.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/214.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 04 Sep 2008 04:39:27 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ماه خدا</title>
         <description><![CDATA[
<img alt="jghgfdhrd.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/jghgfdhrd.jpg" width="357" height="334" />

باورت می شود یک سال تمام چشم انتظار آمدن همین یک ماه هستم که در آن وعده های خوب زیادی با هم داریم؟ با همان اشتیاق کودکی که چشم به راه آمدن بهار بودم. رمضان تو بهار من است]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/213.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/213.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 02 Sep 2008 04:04:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>وقتی از عشق حرف می زنیم - 3</title>
         <description>خیلی لیاقت می خواهد که شیشه ی خیارشور تمام شده ای باشی و تو را گذاشته باشند جزو زباله ها و بعد بارانی نم نم ببارد و کسی پنجره را باز کند که کنارش به ایستد و سیگاری بکشد و حواس اش نباشد و پنجره بخورد به بطری ی زیبای قهوه ای رنگی که گل های کوچک و تازه ی &quot;نخل مرداب&quot; تویش گذاشته شده و بطری بشکند و تو، شیشه ی خیارشور ِ رو به زوال، همای سعادت بر شانه ات بنشیند و بشوی جانشین آن بطری ی زیبا و یگانه ی قهوه ای، خانه و سرای نخل مرداب که هر روز در حال قد کشیدن است. خیلی لیاقت می خواهد.</description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/211.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/211.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 30 Aug 2008 18:08:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پرده ی نئی - 1</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.etemaad.com/Released/87-06-07/260.htm">ستون ثابت من، پنج شمبه ها در روزنامه ی اعتماد</a>

ناصرالدین شاه، آرتیست گم‌نام

در این ستون قرار است هفتگی درباره‌ی آدم‌ها بنویسم، به بهانه‌ی اثری از آن‌ها. الزاماً هم نمی‌خواهم به همان یک اثر بپردازم، قرار است هرچیزی بهانه‌ای باشد برای گفتن و نوشتن از آدم‌های مهم و غیر مهم. آدم‌های محبوب و منفور. که البته واضح و مبرهن است که این اهمیت یا محبوبیت امری نسبی‌ست و برای اثبات آن به شما، شب جمعه‌ای هیچ اصراری ندارم. اصلاً راستش را بخواهید مدت‌ها بود دنبال بهانه‌ای می‌گشتم برای نوشتن درباره‌ی یک سیاهه‌ی بلندبالا از آدم‌هایی که در جیب داشتم. (سیاهه را در جیب داشتم البته!) شما دیگر به بقیه‌اش چه کار دارید؟ نام ستون را هم از یکی از فیلم‌نامه‌های منتشر شده‌ی استاد بهرام بیضایی به عاریت گرفته‌ام که هم ادای احترامی‌ست به او و هم تصویری همیشه زیبا و دل‌پذیر در ذهنم ساخته است.

<img alt="30.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/30.jpg" width="264" height="394" />
عکس ناصرالدین شاه از خودش 

داستان بلندی منتشر شده است به قلم ناصرالدین‌شاه به نام «حکایت پیر و جوان». داستان البته ارزش‌های ادبی فوق‌العاده‌ای ندارد، و برای روزگار ما هم داستانی بیش از حد کُند و ملال آور است، اما همه ارزش آن به این است که ناصرالدین شاه قاجار با آن همه ابهت تاریخی‌اش نویسنده‌ی آن است. در مقدمه‌ی کتاب (که مؤسسه‌ی مطالعات تاریخ معاصر ایران) منتشرش کرده، به تفصیل در مورد سبک نوشتاری داستان صحبت شده و آن‌قدر ادله و براهین جمع آمده که خیال‌تان را تخت کند قصه را شخص شاه نوشته و چنان‌که مثلاً صدام حسین می‌کرد، نویسنده‌ای اجیر نشده تا به نام شاه کتاب سازی کند. داستان که به گونه‌ای "به‌شدت ایرانی" استعاری و سرشار از نصایح است، عمر آدمی را به چارفصل طبیعت تشبیه می‌کند و برای هر کدام داستانکی نیم‌چه اپیزودیک می سازد. نویسنده البته در توصیف طبیعت نیز چان‌که عادت مألوف نویسندگان جهانی معاصرش است، هیچ کم نمی‌گذارد. با همه‌ی این‌ها اگر حوصله‌تان کشید و همه‌ی 71 صفحه را خواندید، دست آخر بفهمی نفهمی از این که در چنان روزگاری چنین شاه هنرمندی داشته‌اید به خود می‌بالید.
واقعیت این است که ناصرالدین شاه اتفاقاً آدم بسیار هنرمندی بوده است. نقاشی می‌کرده، شعر می‌سروده (دیوان اشعارش هست)، قصه می‌نوشته، برخی متون ترکی را ترجمه می‌کرده و گل سرسبد همه‌شان هم که هنر عکاسی‌اش است. گنجینه‌ی عکس‌های او از زنان حرم‌سرایش در زیرزمین کاخ‌موزه‌ی گلستان محفوظ است و اگر روزگاری مجال نمایش بیابد خواهید دید که شاه قوی شوکت قاجار، بی اغراق یکی از بهترین عکاسان روزگار خودش در ژانر مورد علاقه‌اش بوده است. بگذریم از این که غیرت ایرانی ِ شاه مقتول، توفیق اجباری شد تا چنین چیره دستانه جور ِ عکاسانی را که راه به حرم‌سرا نداشتند بکشد و به‌ایستد به عکاسی از بانوان حرم‌خانه و اندرونی.
 این ها همه نشان می‌دهد که در تاریخ معاصر ایران عجیب در حق او اجحاف شده است. اگر هر گوشه‌ی دیگری از این جهان چنین شاه هنرمندی داشت، لابد بیش از این‌ها قدر می‌دید و مشهور می‌شد. خدا مرگم بدهد اگر قصد ترویج طاغوت و حمایت از شاه و استبداد – از هر نوع‌اش – را داشته باشم. قصدم از این اشاره تنها این است که بگویم تا آن‌جا که عقل ناقص نگارنده قد می‌دهد دیدگاه‌های تاریخی ما در برخی موارد به شدت تحت تأثیر تاریخ نگاری عصر پهلوی‌ست. و سلسله‌ای که روی خاکستر دودمان قاجار بنا شده طبعاً هیچ از بدگویی فروگزار نمی‌کند. و اصلاً کدام حکومت یا دولتی‌ست که خوب ِ پیشینیان خود را بگوید؟ که اگر حُسنی دیده بود دیگر تشکیل حکومت و سلسله‌ی تازه موضوعیتی نداشت.
به این ترتیب شاید باید کمی واقع بینانه‌تر به قاجارها نگاه کرد. بی‌کفایتی و فساد و عیاشی و هر عیب عار دیگری هم اگر داشتند - که داشتند- هیچ کم از سلسه‌های پیشین و بعضاً پسین خود نداشتند. در عوض خیلی از چیزها که امروز داریم از صدقه سر همان سفرهای اروپایی‌‌ست که امروزه این‌همه در کتب تاریخی‌مان به‌شان می‌تازیم و گاهی به حق زیر سئوال‌شان می‌بریم که از کیسه‌ی دیگران خرج کردن بوده و پُزهای عالی بوده است با جیب‌های خالی. با این وجود یادمان نباید برود که "دولت" به معنای مدرن کلمه، ره‌آورد نخستین سفر اروپایی ناصرالدین‌شاه بود به فرنگ که پی‌آمدهای فرخنده‌ای هم داشت و اصلاحات زیادی را ایجاد کرد. مشروطه نیز هم در عصر مظفری بی این سفرها و حضرها مجال پیروزی نمی‌یافت. عکاسی و سینماتوگراف و الباقی پدیده‌های دنیای جدید هم ایضاً. قاجارها هر درد و مرضی که داشتند این خوبی را هم داشتند که سنت کاخ نشینی و جهان را در محدوده‌ی ممالک محروسه خلاصه کردن ِ اسلاف خود را تغییر دادند و رفتند بیرون، گشتند و اندکی از جهان را به قدر وسع خود تماشا کردند. و ناصرالدین شاه پرچم‌دار این دنیا‌دیدگی بود. تأثیر جهان بیرون را علاوه بر گفتار و رفتار او؛ در آثاری هم که - با هر کیفیت قابل بحث- خلق کرده است، می‌توان دید. این‌همه را نوشتم تا فقط بگویم بیاید این تأثیرات را هم ببینیم.

]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/210.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/210.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 28 Aug 2008 16:42:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سید</title>
         <description><![CDATA[هزار سال است قلبم این طور نتپیده. سال هاست این طور اشتیاق دیدن کسی را نداشته ام. رفیق عزیز و صمیمی ی بهترین سال های زندگی ام، محسن که در 16 سالگی"دمیان" و هرمان هسه را به م معرفی کرد و زندگی ام آرام گرفت. رفیق عزیز عصرهای دروازه شیراز و کتاب فروشی کیای بابک که پاتوق مان بود. رفیق شفیق با کلاس که موزیک خوب به م می داد، "دیوار" آلن پارکر را به م هدیه داد با یک کیفیت رو به زوال که همان هم غنیمت بود. او که پینک فلوید را به م شناساند و بعد با هم چه لذتی بردیم وقتی ابراهیم نبوی (یادش به خیر) در گزارش فیلم، ویژه نامه ی پینک فلویدش را درآورد. محسن، محسن، محسن... امشب محسن را می بینم که بعد از هشت سال برگشته است به وطن. 
روزی که داشت می رفت، کسی چندان با خبر نبود. به سختی جلوی گریه مان را گرفته بودیم و خودمان را به آن راه می زدیم که یعنی اتفاقی قرار نیست بیفتد. بعد بلند شدیم دوتایی رفتیم شهربازی. بستنی خریدیم و لیس زدیم و مثل بچه ها کیف کردیم. سینمای 2000 رفتیم، تاب زنجیری و سفینه ی فضایی سوار شدیم در عین نره خری و حتا به یاد گذشته ها کمی سربه سر دخترها هم گذاشتیم. بعد از هم جدا شدیم و خداحافظ. خداحافظ. انگار که فردا قرار است باز هم را ببینیم. و این فردا چه قدر دیر آمد سید!.


<img alt="149.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/149.jpg" width="332" height="448" />
پائیز 1375. پشت صحنه ی نمایش پرنده ی باران. من و محسن. دکور زیبای مان کار <a href="http://kodakonaghsh.blogfa.com/">نازیلای سمیعی</a> بود و کارگردانش شیدا پرویزی. نمایشی که ما همه را کرد یک خانواده در سفری به دور ایران.

رفیق شب و روز و شمال و جنوب. رفیق من که پاره ی تن ام بود و وطنم بود. 
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/208.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/208.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 26 Aug 2008 17:47:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پاک</title>
         <description><![CDATA[
<img alt="2b.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/2b.jpg" width="313" height="448" />

هنگام بدرقه ی عشق
پیراهنی چندان سپید به تن کن
که گویی برهنه ای.

<strong>نصرت رحمانی</strong>
کتاب بیوه ی سیاه]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/207.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/207.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 02:10:28 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>The Wedding Singer</title>
         <description><![CDATA[<img alt="untitled.bmp" src="http://www.alirezamotamedi.com/untitled.bmp" width="302" height="300" />

<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Wedding_Singer">آواز خوان عروسی</a> محصول 1998 به کارگردانی فرانک کوراسی و بازی آدام سندلر، درو باریمور و استیو بوشمی.
یک کمدی رمانتیک جذاب است که حال تان را حسابی جا می آورد. یک آدم خیلی خوب به اسم رابی(سندلر) و یک دختر زیبای دوست داشتنی با لبخند ابدی زیبایش بر لب، به نام جولیا (باریمور). 
من کلاً عاشق کمدی رمانتیک های آمریکایی هستم و همیشه حسرت خورده ام که چرا زندگی واقعی مان به شیرینی و زیبایی این فیلم ها نیست؟ چرا سختی ها به همین سادگی تمام نمی شوند؟ چرا تلاش ها و عشق مان به همین شفافیت و وضوح دیده نمی شود؟ و چرا عشق هیچ وقت در دنیای واقعی بر چیزهای دیگر پیروز نمی شود؟ زیبایی کمدی رومانتیک ها هم به همین است که شبیه به خیال پردازی های نوجوانی همه ی ماست.
آدام سندلر مثل همیشه جذاب است و درو باریمور دوست داشتنی که در این فیلم خیلی خیلی جوان است و با سادگی و مهربانی اش آدم را یاد اولین عشق زندگی اش می اندازد
فیلم یک نکته ی جذاب دیگر هم دارد. داستان در اواسط دهه ی 1980 می گذرد و لابد می دانید که دهه ی 80 اوج بدتیپی و لباس هایی بود که امروزه به شان می گوییم تیپ "جوادی" حتماً عکس های دهه ی 1360 جوان های آن سال ها را دیده اید که امروز چه قدر مضحک به نظر می رسند. این نکته باعث شده است که فیلم به عنوان یک امتیاز مثبت در ساختن فضا و احمقانه تر جلوه دادن زندگی مادی - که قرار است آن را زیر سئوال ببرد- از آن استفاده کند.



]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/206.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/206.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 22 Aug 2008 19:44:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فریاد</title>
         <description><![CDATA[<strong>فریدون مشیری</strong>

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
- آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی
که در آن جا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما "خفته ی چند"!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

<img alt="ee696108b0e3ba7994b4fe5b12ffa92c_607.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/ee696108b0e3ba7994b4fe5b12ffa92c_607.jpg" width="329" height="448" />

و کاش اجرای جاودانه ی محمدرضاشجریان را از این شعرهمراه با قطعه ی ترکمن ساخته ی حسین علیزاده در آلبوم <strong>فریاد</strong> شنیده باشید.
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/205.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/205.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 21 Aug 2008 15:15:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<strong>ارزش گل تو به قدر عمری ست که به پایش صرف کرده ای</strong>







































































































































































































]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/204.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/204.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 20 Aug 2008 11:35:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ارژنگ به جای هفت می آید</title>
         <description><![CDATA[ماهنامه ی <strong>ارژنگ</strong> به صاحب امتیازی و مدیریت احمدطالبی نژاد مجوز فعالیت گرفت. این مجله به سردبیری مجید اسلامی قرار  است جای گزین ماهنامه ی <strong>هفت</strong> شود که زمستان گذشته لغو امتیاز شد و از انتشار بازماند.
این مجله با سر و شکل جدید و محتوایی اندکی متفاوت توسط همان تیم منتشر کننده ی ماهنامه ی هفت، منتشر خواهد شد.
جالب است که صدور مجوز این نشریه درست یک روز پیش ار تخلیه ی کامل دفتر مجله ی هفت واقع در حوالی پل سیدخندان صورت گرفت. پیش از این مجید اسلامی سردبیر خوش فکر این نشریه اعلام کرده بود که توقف انتشار ماهنامه ی هفت چنان اثر منفی بر روی او گذاشته که شاید برای همیشه کار در مطبوعات را رها کند. به این ترتیب و با صدور مجوز جدید برای ادامه ی کار این گروه موفق، با توجه به انگیزه و توانی که در تک تک آن ها وجود دارد باید منتظر نشریه ای تازه با ایده ها و سبک و سیاق تازه ای باشیم. قرار است نخستین شماره ی ماهنامه ی ارژنگ مهرماه راهی دکه های مطبوعات شود.
برای دوستان خوبم در این نشریه، موفقیتی بیش از همیشه آرزو می کنم.
 
پی نوشت: خبر خوب دیگر این که ظاهراً مشکلاتی که برای انتشار هفته نامه ی همشهری جوان به وجود آمده نیز برطرف شده و این نشریه ی پرطرفدار نیز همچنان به انتشار خود ادامه خواهد داد. 
باید سپاسگزار اداره ی مطبوعات وزارت ارشاد بود که با درک جای خالی این دونشریه که نماینده ی دو طرز تفکر و تعداد نسبت  زیادی از مخاطبان خود هستند، با ادامه ی انتشار آن ها در شرایطی که هرروز دکه ها خالی تر از پیش می شود، موافقت کرده است. ]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/203.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/203.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 18 Aug 2008 17:31:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بخشی از شعر سی سالگی</title>
         <description><![CDATA[
سی ساله بودم
که جا شدی در آغوشم.
آدم مگر چند بار عاشق می شود؟
فقط یک هفته
و باقی ی عمر 
همه
زل زدن است به جای ماتیک ات
مانده روی لیوان نیم خورده،
شبیه ترین عکسی که از تو مانده.

سی ساله بودم 
که شمع روشن کردی برایم،
و رنگ چشم های ات عوض شد،
خنده های ات بوی شیراز گرفت
و موهایت
مسافر اصفهان شد.

آدم مگر چندبار عاشق می شود؟
یک بار
یک هفته.

<img alt="78.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/78.jpg" width="314" height="189" />
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/202.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/202.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 17 Aug 2008 20:27:45 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بشارت منجی</title>
         <description><![CDATA[کی و کجا وعده ی دیدار ما؟

<img alt="hassan%202-casablanca.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/hassan%202-casablanca.jpg" width="400" height="229" />
مسجدی در کازابلانکا

حتا اگر میلادت یادمان بیاورد که بی تو دنیا چه جای زشت و پر از ظلمی ست، نیمه ی شعبان خوشیم که بشارت آمدن ضیافت خداست، فقط دو هفته ی دیگر!

پی نوشت: و چه قدر دوست داشتم <a href="http://2.bp.blogspot.com/_PvxMomNkoUg/SKZDc0vO5fI/AAAAAAAADMk/cDDTvJGsh2s/s1600-h/Train003.jpg">این کار آقای اولد فشن</a> همیشه معرکه را، که قطار یک روز خواهد آمد.]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/200.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/200.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 16 Aug 2008 21:07:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>&quot;مسابقه ی عکس &quot;دست دوم</title>
         <description><![CDATA[<img alt="2nd%2520hand.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/2nd%2520hand.jpg" width="314" height="448" />

بشتابید که غفلت موجب پشیمانی ست!!

<strong>پی نوشت:</strong> علیرضا معتمدی دات کام هم با اهدای یک عدد میز پینگ پونگ به جمع اسپانسرهای این مسابقه پیوست. 
برای کسب اطلاعات بیش تر به <a href="http://nasiriphotos.com/2nd/">این نشانی </a>مراجعه کنید.

]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/199.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/199.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 16 Aug 2008 03:12:18 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
