<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>عليرضا معتمدی</title>
      <link>http://www.alirezamotamedi.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 23 Dec 2011 03:58:48 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>نیمه‌شب در پاریس</title>
         <description><![CDATA[
« اگه بخوام چیز با ارزشی بنویسم باید از شر ِ توهماتم خلاص بشم. و توهم "خوشحال بودن در زمان گذشته" یکی از همیناست»
گیل (اووِن ویلسون) خطاب به ادریانا (ماریون کوتیلارد) در شاهکار کوچک و تازه‌ی وودی آلن کبیر. گیرم اغلب نویسنده‌ها درست با خلاف این تئوری است که اشتیاق نوشتن پیدا می‌کنند اما این جمله آن‌قدر درست سر جایش قرار گرفته که پاهای استدلالی آدم را اندکی سست می‌کند. 

<img alt="Midnight_in_Paris.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/Midnight_in_Paris.jpg" width="460" height="387" />

فیلم زیبا و به نحو شگفت‌انگیزی پر از ظرافت است. برخلاف یکی دوفیلم ناامیدکننده‌ی قبلی استاد. تماشایش را از دست ندهید گرچه بعضی‌ها – مثل هوشنگ خان گلمکانی خودمان- هیچ از فیلم خوش‌شان نیامده است.
و دست آخر این‌که فیلم یک ماریون کوتیلارد دارد که به نظر می‌رسد بهترین همسفر می‌تواند باشد برای سفر به گذشته، قرن هجدهم که سهل است، تو بگو عصر غارنشینی!  
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/427.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/427.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 23 Dec 2011 03:58:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[قصه‌ی اون غریبه رو شنیدی که یه شب با مردی برخورد می‌کنه که گوشه‌ای نشسته بوده و توی عالم خودش بوده؟ ازش می‌پرسه تو می‌دونی چه‌طور باید برم مرکز شهر؟ طرف می‌گه نه! غریبه دوباره می‌پرسه می‌دونی چه‌طور می‌شه رفت به ایستگاه قطار؟ مرد باز می‌گه نه! غریبه این‌دفعه می‌پرسه می‌دونی از کدوم مسیر می‌شه از شهر خارج شد؟ و طرف همچنان می‌گه نه! 
غریبه نگاهی به مرد می‌کنه و می‌گه پس تو هم همون‌قدر از این شهر می‌دونی که من. مرد همون‌طور که تو حال و هوای خودش بوده می‌گه: آره. ولی فرق من و تو اینه که من گم نشدم!

این تقریباً همان داستانی‌ست که کلارک گیبل برای مریلین مونرو تعریف می‌کند در فیلم <strong>ناجورها</strong> ساخته‌ی تماشایی‌ی جان هیوستن با فیلم‌نامه‌ی درخشان آرتور میلر، وقتی زن زیبای موطلایی از او می‌پرسد تو خونه نداری؟
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/426.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/426.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 07 Dec 2011 20:49:28 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قصه‌هاي عامه‌پسند</title>
         <description><![CDATA[
<img alt="sefarat.bmp" src="http://www.alirezamotamedi.com/sefarat.bmp" width="477" height="329" />

عجيب است كه استعمار پير اسناد جاسوسي‌اش را كه به دست دانشجويان خشمگين افتاده و به جايي امن انتقال يافته تا بعداً سر فرصت رمزگشايي و افشا شود را درست در بخشي از ساختمان سفارت نگهداري مي‌كرده كه عكس بزرگي از فيلم <strong>قصه‌هاي عامه‌پسند</strong>  كوئنتين تارانتينو بر ديوار آن نصب بوده است. آيا اين امر اتفاقي‌ست يا پيامي در خود نهفته دارد؟ ]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/425.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/425.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 30 Nov 2011 14:22:26 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<strong>بهترین‌های سینمای جهان</strong>
در نخستین دهه‌ی هزاره‌ی سوم
این عنوان بازی جدیدی‌ست که مجله‌ی <strong>صنعت سینما </strong>در ویژه‌نامه‌ی یازدهم‌اش (شماره‌ی 112 پانزدهم آبان 1390) با نظرخواهی از 136 منتقد و نویسنده‌ی سینمایی منتشر کرده است. یکی دیگر از بازی‌های جذاب سینمایی. محض خالی نبودن عریضه انتخاب‌های من (بدون ترتیب) این‌ها هستند:

<strong>فیلم</strong>
1-	بازگشت (آلمادوار)
2-	رویایی‌ها
3-	ماهی بزرگ
4-	کشتی‌گیر
5-	2046
6-	بازگشت (زویا گینتسف)
7-	سرگذشت شگفت‌انگیز آملی پولن
8-	جایی برای پیرمردها نیست
9-	تلقین
10-	ولنتاین غم‌انگیز
{ و:  مصائب مسیح، امتیاز نهایی، آپوکالیپتو، زندگی دیگران، آواتار، میلیونر زاغه‌نشین، شهر خدا، شب‌های زغال‌اخته‌ای من...}



<img alt="volver8.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/volver8.jpg" width="300" height="375" />

<strong>کارگردان</strong>
1-	پدرو آلمادوار
2-	برادران کوئن
3-	مل گیبسن
4-	مارتین اسکورسیزی
5-	تیم برتن

<strong>بازیگر مرد</strong>
1-	لئوناردو دی‌کاپریو
2-	جانی دپ
3-	شان پن
4-	جرج کلونی
5-	خاویر باردم

<strong>بازیگر زن</strong>
1-	نیکول کیدمن
2-	پنه‌لوپه کروز
3-	کیت وینسلت
4-	جولیا رابرتز
5-	هیلاری سوانک

<strong>انتخاب‌های ویژه</strong>
ارباب حلقه‌ها، هری‌پاتر و: تام هنکس
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/424.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/424.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Nov 2011 14:10:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی...
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
 
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
 
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏‌ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏‌های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏‌كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی ...،
 
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏‌ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .


امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

<strong>پابلو نرودا
</strong>
دوستي كه امروز داشت كاغذهايش را مرتب مي‌كرد اين شعر را پيدا كرد. پيش از اين بارها خوانده بودم‌اش، اين‌بار اما شعر بود انگار كه مرا مي‌خواند. نرودا انگار براي امروز ما سروده است.
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/423.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/423.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 19 Oct 2011 17:10:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حالا وقتش است</title>
         <description><![CDATA[<img alt="POSTER%D9%8A%D9%87%20%D8%AD%D8%A8%D9%87%20%D9%82%D9%86%D8%AF.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/POSTER%D9%8A%D9%87%20%D8%AD%D8%A8%D9%87%20%D9%82%D9%86%D8%AF.jpg" width="319" height="412" />

حالا نوبت بهترين فيلم بيست سال اخير است، و يكي از ده فيلم برتر تاريخ سينماي ايران (اگر زود باشد گفتن ِ بهترين فيلم تاريخ سينماي ايران). فيلمي كه تماشايش هوش از سر آدم مي‌برد. فيلمي پر از ظرايف و زيبايي. فيلمي ايراني درباره‌ي زندگي و مرگ و عشق و خانواده‌ي ايراني. 
فيلمي پر از بازي‌هاي درخشان. لحظه‌هاي نفس‌گير و غريب. پر از موسيقي و رنگ و نور. فيلمنامه و فيلمبرداري و صحنه و لباس و دكور و گريم در اين فيلم مثال زدني و در بالاترين حد استاندارد است. و اين بهترين فيلم كارگرداني است كه پر است از خلاقيت و هوش و تلاش و استعداد و هنرمندي.
اين يك دعوت است براي حمايت از فيلم خوبي ديگر در سال خوب سينماي ايران.
<strong>يه حبه قند</strong> از آن فيلم‌هايي‌ست كه اگر نبينيد مي‌شود گفت نيم عمرتان بر فناست! 
فيلم را ديروز دوباره ديدم و امروز باز دلم پر مي‌كشد براي تماشايش. 
 ]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/422.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/422.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 16 Oct 2011 11:38:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بازيگران، چاوشان رقصان</title>
         <description><![CDATA[بازيگري و بازيگران دهه‌ي هشتاد
<strong>شماره‌ي ويژه‌ي روز ملي سينما</strong>
از سه‌شنبه روي دكه است

<img alt="431.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/431.jpg" width="320" height="433" />
 روي جلد (كه اولين‌بار اين‌جا رونمايي مي‌شود) كارِ محمد اسماعيلي

مطالب اين شماره شامل پنج بخش است:

 <strong>آن‌چه گذشت...</strong>
همه چيز درباره‌ي بازيگري دهه‌ي هشتاد سينماي ايران
با دو يادداشت از حبيب رضايي و بهاره رهنما

چهار گفت‌وگو(ي واقعاً فوق‌العاده و خواندني)
<strong> به شكست هم نياز داريم</strong>
گفت‌وگوي شهاب حسيني و ترانه عليدوستي

<strong>جادوي قورت دادن يك جرعه آب</strong>
گفت‌وگوي ليلا حاتمي و هانيه توسلي

 <strong>هم سوختيم و هم قطار</strong>
گفت‌وگوي رضا كيانيان و حامد بهداد

<strong>ديوانه‌بازي‌هايي كه نمي‌شود توصيه كرد</strong>
گفت‌وگو با صابر ابَر: ورود، تثبیت و فعالیت‌هاي تئاتری 

 برگزيدگان 
<strong>بهترين‌هاي يك دهه</strong>
 نظرخواهي از منتقدان براي گزينش بهترين بازيگران و نقش‌هاي دهه‌ي هشتاد

 <strong>سايه‌اي از بهترين‌ها</strong>
تك‌نگاري‌هايي درباره‌ي 30 بازيگر شاخص دهه

 <strong>آلبومي از طلا</strong>
تك‌نگاري‌هايي درباره‌ي 32 نقش شاخص دهه

دبير اين شماره: <strong>عليرضا معتمدي</strong> 

لطفاً پس از انتشار مجله نظراتتان را در مورد نوشته‌ها، گفت‌گوها، طراحي و هر چيزي كه به ذهن‌تان مي‌رسد بي‌رودربايستي اين‌جا مطرح كنيد تا درباره‌اش حرف بزنيم.

چشم‌انداز اين شماره را هم مي‌توانيد <a href="http://www.film-magazine.com/archives/view.asp?magid=61">اين‌جا </a>ببينيد. 
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/421.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/421.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 11 Sep 2011 19:35:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بار ديگر مجله‌فيلم كه دوست‌اش مي‌دارم</title>
         <description><![CDATA[
اين روزها مشغول آخرين كارهاي شماره‌ي فوق العاده‌ي تابستان <a href="http://www.film-magazine.com">مجله‌ي فيلم</a> هستم. شماره‌ي 431 كه اواسط شهريور به مناسبت روز ملي سينما روي دكه مي‌رود و درباره‌ي بازيگري و بازيگران دهه‌ي هشتاد سينماي ايران است. آگهي‌اش را در همين شماره‌ي اخير (430- اول شهريور) ديده‌ايد حتماً. 
يك نظرخواهي داريم كه در آن پنجاه و چند منتقد و نويسنده‌ي سينمايي بهترين بازيگران و بهترين نقش‌هاي فيلم‌هاي اين دهه را انتخاب كرده‌اند. سه‌چهارتا مصاحبه‌ي خيلي جذاب (مثلاً يكي‌اش گفت‌وگوي خواندني‌اي‌ست كه ميان رضا كيانيان و حامد بهداد برگزار كردم) و نزديك به صدتا يادداشت و گزارش و مقاله و تك‌نگاري درباره‌ي بازيگران و نقش‌هاي ماندگار. به همراه يك سورپرايز كه لابد براي خوره‌هاي نقد فيلم خيلي غافلگير كننده خواهد بود.
گمانم شماره‌ي جذابي خواهد شد. خيلي برايش زحمت كشيده‌ام، دوسه ماه است درگيرش هستم و يك ماهي‌ست كه تقريباً‌ هر روز مي‌روم مجله. از امروز صفحه بندي را با علي‌رضا امك‌چي شروع خواهيم كرد. 

<img alt="430.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/430.jpg" width="315" height="442" />
اين هم روي جلد محشر ِ آخرين شماره

حالا شايد در پست‌هاي بعد بيش‌تر درباره‌اش بنويسم. امسال قرار است يكي دوتاي ديگر از اين شماره‌هاي ويژه براي مجله درآورم.
گفته بودم كه <a href="http://www.alirezamotamedi.com/archives/415.php">داريم فيل هوا مي‌كنيم</a>!
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/420.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/420.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 25 Aug 2011 12:41:41 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خاك بر سرتان، واقعاً</title>
         <description><![CDATA[خجالت‌آورترين پرسپوليس تاريخ اين روزها در ته جدول دست و پا مي‌زند. حالا جالب است كه جماعتي توي استاديوم علي دايي‌اي را تشويق مي‌كنند كه دو سال پيش پرسپوليس خوب كرانچار را تحويل گرفت و با يارگيري‌هاي غلط و زنده كردن دعواهاي قديمي‌اش با بازيكنان و بيرون كردن آن‌ها از تيم يا جذب نكردن ستاره‌هاي بزرگي مثل علي كريمي و مهدوي‌كيا و حسين كعبي و ديگران اين تيم را به خاك سياه نشاند. البته حضرت‌ ايشان و تماشاگران آلزايمري پرسپوليس پنج شكست خفت‌بار فصل قبل را از ياد برده‌اند و دو قهرماني جام حذفي را به رخ مي‌كشند گرچه خودشان هم مي‌دانند كه گرفتن جام حذفي چندان كار پر اهميتي نيست.
اين روزها كه حميد استيلي روي نيمكت عرق مي‌كند از خجالت و روي آنتن از علي دايي عذرخواهي مي‌كند و  توي زمين از چهاربازي فقط دو مساوي مي‌گيرد و آقاي – به قول دايي- موقت هم باز خودش را گم‌وگور كرده همه دنبال جواب اين سئوال هستند كه استيلي بالاخره كي از تيم اخراج مي‌شود يا استعفا مي‌دهد؟ غافل از اين‌كه جناب آقاي موقت گوري عميق‌تر از اين حرف‌ها براي اين تيم پرتماشاگر حفر كرده است. آلترناتيو اين اوضاع اسف‌بار كنار دست‌شان نشسته. حاجي مايلي را كه يادتان نرفته؟ و به قول مادربزرگ من – خدا بيامرزد اموات شما را- كدام بدي رفته كه بدترش نيامده؟ 

<img alt="perspolis2.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/perspolis2.jpg" width="397" height="274" />
يادش به خير

راه حل نه بازگشت دايي است و نه رفتن استيلي و آقاي موقت – كه شوخي شوخي موقتاً دو ساله شده دوران‌اش- اين تيم را بايد خصوصي كنند. فوتبال بايد خصوصي شود تا اين باند بازي‌ها و رفاقت بازي‌ها تمام شود. تا دوران شايسته سالاري شروع شود كم‌كم و آقايان مديران ِ هزينه‌اي موقتي دولتي با پول مردم تصميم‌هاي فاجعه‌بار نگيرند و از آن طرف هم فدراسيون فوتبال و سازمان ليگ و ستاد قرون وسطايي منشور اخلاقي سرشان را توي هر سوراخي نكنند.


]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/419.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/419.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 18 Aug 2011 14:17:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رخت ِ نو برازنده‌ی احساس ِ نو</title>
         <description><![CDATA[این از آن مردادهایی نیست که بگذارم غم بیاید سراغم. 
نُه روز دیگر سی‌وسه ساله خواهم شد و می‌خواهم امسال ِ عمرم را – برخلاف همیشه- شادمان و سرخوش پشت سر بگذارم،  گرچه این روزها و این ماه‌ها جزو بدترین و نفرت‌انگیزترین روزهای زندگی‌ام بوده‌اند، امتحان‌اش که ضرر ندارد، شاید– به یاد حوالی‌ی پر امید ِ بیست‌سالگی که اراده‌ای بس بود برای شاد بودن- این‌بار هم تنها اراده کردنی بس باشد که زندگی‌مان را دگرگون کند. آن بخش مشترک از زندگی‌مان که در این سال‌ها بیش و کم همه‌مان را غمگین و خسته و نا امید کرده است. شاید بس باشد این غم.
 روزهاست دارم فکر می‌کنم از کجا می‌شود دوباره آغاز کرد؟ و فکر می‌کنم روزگاری بود نه چندان دور که دشوار نبود این همه دوباره از نو آغاز کردن. فکر می‌کنم باید اول از خنده‌های بی‌دلیل آغاز کرد. خود را غرق کرد در لذت‌های کوچک... این‌طوری شاید روشن شویم، قلب و جان و فکرمان به راه بیفتد و یادمان بیاید پیش از این غبار، تماشای دوردست‌ها چه طعمی داشت... 
روزهای طولانی‌ست نام‌های زیادی را در ذهن مرور می‌کنم از کسانی که مثل من یادشان رفته بیابان هولناک خستگی و ناامیدی انتهایی هم دارد درست شبیه به بهشت. انتهایی که همه‌مان به شوق رسیدن به آن بیست ساله می‌شدیم...
حالا بهتر می‌فهمم که پدران ما مقصودشان چه بوده از خانه‌تکانی‌ها و رخت نو به بر کردن‌ها و به استقبال پایان زمستان رفتن‌ها... .  برای دوست ِ نازنینم که مثل همیشه از سر ِ لطف مشغول سروسامان دادن به در و دیوار این خانه‌ی مجازی‌ست – تا نو شود دست‌کم سروشکل‌ <strong>مرد ِ مرداد</strong>- آن حس ِ گم‌شده‌ی دور را یادآوری کردم و بوی لباس‌های نو و نوازش ِ مهربانانه‌ی رخت ِ عید بر پوست ِ بی‌گناه کودکی که چه‌گونه معنای بهار بود برای‌مان. آن روزها لباس ِ عید، همه‌ی بهارمان بود و هیچ مهم نیست که نمی‌دانستیم این رخت ِ نو تنها بهانه‌ای‌ست میراث کهن ِ سرزمین پربهانه‌مان. 
بهانه‌ی من این روزها که خبری نیست از بهار، رسیدن به سی‌وسه سالگی‌ست. این یک دعوت است برای شما اگر دل‌تان تنگ است، اگر غمگین و نا امید و بی‌انگیزه‌ شده‌اید، اگر غباری پشت ِ پلک‌های‌تان نشسته که نگاه‌تان را می‌آزارد و آینده را محو کرده از پیش چشمان‌تان، اگر مثل آن فهرست طولانی‌ی من فراموش‌تان شده روزهایی را که حس می‌کردید به هرکاری توانائید، اگر این روزها خیال می‌کنید چه دور شده‌اید از همه چیز و از همه‌ی آرزوهای‌تان، اگر این حس ِ نفرت‌انگیز ناتوانی از در و دیوار به شما تلقین می‌شود... شما را به خدا، شما هم بهانه‌ای پیدا کنید برای تازه شدن. کفران نعمت است اگر نخواهیم و دست از خواستن بکشیم... چه موعظه‌وار شد برخلاف همیشه این پُست، اشکالی ندارد، بگذار این جمله‌ی آخر را هم بگویم و خلاص... هیچ چیز این دنیا بهتر نمی‌شود اگر حال‌مان بهتر نباشد. بی‌دلیل نیست دعای تحویل سال، هنگام نو شدن همه چیز که: حول حالنا الی احسن الحال...
تولد شما هم مبارک اگر دنبال بهانه‌اید.
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/418.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/418.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 06 Aug 2011 07:58:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بار دیگر ماهی که دوست می‌دارم</title>
         <description><![CDATA[نخوردن و نیاشامیدن – گرچه دشوار است مخصوصاً در این چله‌ی تابستان- اما بخش ِ سخت روزه‌داری نیست. این‌که بد نگوئیم و بد نخواهیم و بد نکنیم است که آسان نیست، مخصوصاً در این روزگار ِ تیره‌ی بدی‌ها و پلیدی‌ها. 
و اصلاً ماه رمضان به همین دلایل‌ است که ماه است و مبارک است. مبارک‌تان باد.
امسال نیت چنین صیامی کرده‌ام. التماس دعا...

<strong>پ.ن: </strong>خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و به ما بیاموز که چگونه فضیلت این ماه را بشناسیم و حرمتش را بزرگ بشماریم و از آنچه ما را منع فرموده‌ای؛ خودداری کنیم، و یاری کن تا با نگه داشتن اعضا و جوارح خود از گناه و به کار گماشتن آنها در آنچه سبب خشنودی توست، روزهای آن را روزه بداریم؛ آن سان که به سخنان بیهوده گوش نسپاریم، و چشم خود را به سوی بازیچه‌ها ندوانیم، و به حرام‌ها دست نگشاییم، و به سوی ناشایسته‌ها قدم بر نداریم، و شکم‌هایمان جز آنچه تو حلال کرده‌ای در خود جمع نکند، و زبان‌مان جز آنچه تو فرموده‌ای نگوید، و جز در آنچه ما را به ثواب تو نزدیک می‌سازد، خود را به زحمت نیندازیم و جز آن کار که ما را از مجازات تو حفظ می‌کند به کار دیگر نپردازیم.
آن گاه به لطف خود، همه‌ این اعمال را از ریای ریاکاران و آوازه‌ جویی آوازه‌جویان پیراسته کن، تا کسی را در عبادت خود با تو شریک نگیریم و جز تو منظور و مرادی نجوییم.

<strong>علی‌ ابن الحسین
صحیفه‌ی سجادیه. دعای 44</strong>
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/417.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/417.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 02 Aug 2011 06:05:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>.
.
.
.
ز ایران و از تُرک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان، نه تُرک و نه تازی بوَد
سخن‌ها به کردار بازی بوَد
همه گنج‌ها زیر دامان نهند
بکوشند و کوشش به دشمن دهند
به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبان‌ها شود پُر جفا
بریزند خون از پی‌ی خواسته
شود روزگار بَد آراسته
زیان ِ کسان از پی‌ی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش...

حکیم طوس
.
.
.
.
.
.</description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/416.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/416.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 01 Aug 2011 05:57:25 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>
این روزها مشغول فیل هوا کردن هستیم...
خبرهایش را همین روزها کم کم خواهم داد</description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/415.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/415.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 01 Aug 2011 05:50:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>منزل ِ عشق- قسمت اول</title>
         <description><![CDATA[<strong>این داستان: فقر ِ فرهنگی</strong>

می‌گوید نخندانم، عذاب وجدان می‌گیرم. بعد اشک‌هایش را پاک می‌کند و به دوردست‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید ببخشید جرج که خندیدم! این همه‌ش دلقک بازی در میاره! می‌گویم حالا شاید هم زنده بمونه. به لحاظ فیلم‌نامه‌ای اگر قرار باشه یکی‌شان بمیره ایزی انتخاب بهتریه. چون جرج با این وضعیتی که پیدا کرده کلی می‌تونه ماجرا و داستان تازه وارد سریال کنه. ضمن این‌که می‌تونن مثل آن خانومه بود که عاشق الکس شد... صورتش را جراحی پلاستیک کنند و یک بازیگر جدید بیاورند به جاش، جرج کلونی‌ای، براد پیتی... چیزی. می‌گوید نه خیر. نمی‌خواد خَرَم کنی، من جرج اومالی رو این‌جوری شناختم. همین‌طور که بود. می‌گویم آشنام با روحیاتت، کلاً گفتم احتمالش زیاده که زنده بمونه و به‌جاش ایزی را بکشند، چون او هم واقعاً دیگه چیز تازه‌ای نداره به قصه اضافه کنه... می‌گوید خودت چیز تازه‌ای نداری اضافه کنی. آخه اینم شد دلداری؟ من هردوشونو دوست دارم. هم ایزی رو هم جرجو، اما جُرجو بیش‌تر!

<img alt="george-and-izzie-chat.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/george-and-izzie-chat.jpg" width="409" height="330" />
جرج و ایزی... 

قیافه‌اش دیدنی شده. دخترها که گریه می‌کنند قیافه‌شان خنده‌دار می‌شود. دوربین را برمی‌دارم که از اشک‌هایی که گولی‌گولی جاری‌ست عکس بگیرم. دماغش را با دستمال پاک می‌کند و می‌گوید شام هم اگه گشنته گرم کن خودت بخور. تا سیزن 6 رو نبینم که غذا از گلوم پائین نمی‌ره! کی می‌ری می‌گیری؟ می‌گویم دیدی که، زنگ زدم نبود در ِ مغازه. امشبه رو اگه دووم بیاری، ایشالا فردا جورش می‌کنم برات. خنده‌اش می‌گیرد اما با مهارت تمام سعی می‌کند جلوی خودش را بگیرد: مسخره نکن، نگرانم واقعاً! 
و من خدا را شکر می‌کنم که این فصل از سریال گریزآناتومی را همان پارسال که رسید دست‌مان نصفه نیمه رها کردیم تا همین هفته‌ی پیش که دوباره نوبت‌اش رسید –امداد غیبی بود واقعاً- وگرنه ممکن بود به دلیل شدت تألمات وارده عروسی هم تا رسیدن سیزن جدید کان لم یکن تلقی شود.
می‌گوید تو اصلاً چرا با من ازدواج کردی؟ هان؟ الان همه‌ی دنیا خبر دارن که بقیه‌ی سریال چی شده اما تو که نویسنده‌ای و سینمایی هستی و اهل فیلم و کتابی، روز جمعه‌ای ساعت ده شب زنت رو تو فقر فرهنگی نگه داشتی! 

]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/414.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/414.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 09 Jul 2011 06:04:40 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جیره بندی‌ی ترس</title>
         <description><![CDATA[زیاد تئاتر ندیده‌ام در این سال‌ها (به نسبت قدیم‌ که تقریباً همه‌ی کارها را می‌دیدم، در این چند سال شاید سالی پنج‌شش‌تا) اما تئاتر خوب هم زیاد ندیده‌ام.


<img alt="j1.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/j1.jpg" width="336" height="360" />

 
<strong>جیره بندی پَر ِ خروس برای سوگواری</strong> ولی یک نمایش به شدت کامل است. متن فوق‌العاده‌ی <strong>علی نرگس‌نژاد</strong> و اجرایی روان و بی‌ادا از آن (گرچه شاید بشود به میزانسن‌های بلاتکلیف بازیگران در برخی از صحنه‌ها ایرادکی هم گرفت) به همراه بازی‌های بسیار عالی‌ی <strong>صابرابر</strong> (طبق معمول)، <strong>پانته‌آ پناهی‌ها </strong>(که تا به حال او را ندیده بودم) و البته <strong>هانیه توسلی</strong> ( که این بهترین بازی عمرش است تا به این‌جا)... شبیه دیدن یک خواب عجیب است یا خواندن یک داستان ِ کوتاه بسیار جذاب و غافلگیر کننده که تا مدت‌ها از ذهن آدم پاک نمی‌شود. و تجربه‌ای شگفت از خلق لحظاتی که تماشاگر باید بخندد اما می‌ترسد از خندیدن! ترسی که به نظرم کل نمایش بی آن‌که اصراری بر آن داشته باشد بر پایه‌ی آن بنا شده است. ببینیدش واقعاً...
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/413.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/413.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 06 Jul 2011 02:59:34 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

