<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>عليرضا معتمدي</title>
      <link>http://www.alirezamotamedi.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 10 Mar 2010 11:43:17 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>کوچ ِ بنفشه‌ها</title>
         <description><![CDATA[
در روزهای آخر ِ اسفند
کوچ ِ بنفشه‌های مهاجر
زیباست.

در نیم‌روز ِ روشن ِ اسفند
وقتی بنفشه‌ها را از سایه‌های سرد
در اطلس ِ شمیم ِ بهاران
با خاک و ریشه
-	میهن ِ سیارشان –
در جعبه‌های کوچک ِ چوبی
در گوشه‌ی خیابان‌، می‌آورند:
جوی ِ هزارزمزمه در من
می‌جوشد:
ای کاش...
ای کاش آدمی وطن‌اش را
مثل بنفشه‌ها
(در جعبه‌های خاک)
یک روز می‌توانست
همراه خویش ببرد هرکجا که خواست.
در روشنای باران، در آفتاب ِ پاک

محمدرضا شفیعی کدکنی
اسفند 1345



<img alt="800px-Viola002.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/800px-Viola002.jpg" width="405" height="296" />

]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/350.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/350.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 11:43:17 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<img alt="IMG_2885.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/IMG_2885.jpg" width="385" height="336" />

]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/349.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/349.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 09 Mar 2010 00:54:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سلام کن</title>
         <description>
شراب می‌دهند هان! دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن، بلند شو وضو بگیر

سبو وضو گرفته با شراب سرخ چشم تو
وضو گرفته با گلاب ناب ِ سرخ ِ چشم ِ تو
بیا و سرمه‌ای به سایه‌های پلک ِ شب بکش
و سرخی انار را به لب بزن، به لب بکش

عبیر و عود و مشک را، سپند ِ دانه‌دانه کُن
چراغ ِ داغ ِ باغ را تجلی‌ی جوانه کن
طلوع ِ دف ِ شمس را به صبح ِ من غزل بگو
دو بیت از شکر بخوان، سه مصرع از عسل بگو

به احترام نور ِ او قیام کن، قیام کن
در آسمان‌ترین زمین ستاره زد سلام کن

شعر حافظ ایمانی با صدا و موسیقی فرمان فتحعلیان شنیدنی‌ست. 
</description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/348.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/348.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 03 Mar 2010 05:37:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>داستان‌های مردانه </title>
         <description><![CDATA[


داستانی از دیوانگی‌های دنیای مردانه. دنیایی پر از حسادت‌های کودکانه. رقابت‌های نوجوانانه. غفلت‌های جوانانه. خیانت‌های بی‌دلیل شگفت انگیز. کار. سیگار. مشروب. حسادت. زن. 
پیش از این به بهانه‌ی Desperate Housewives نوشتم داستان‌های زنانه زیباترین داستان‌های عالم هستند. و حالا درباره‌ی Mad Men می‌گویم داستان‌های مردانه سخت ترین قصه‌ها هستند. از دید یک فیلم‌نامه نویس اعتراف می‌کنم که نوشتن چنین متن ظریف و پر از ظرافتی حقیقتاً کاری دشوار و طاقت فرساست. نوشتن داستان‌های زنانه با رنگ و لعاب و جذابیت‌های ذاتی‌اش چندان دشوار نیست. تنها نیاز به کمی خلاقیت دارد و یک نگاه تیزبین ِ زیربین. اما قصه‌های مردانه – مخصوصاً اگر از آن خشونت ِ کلیشه‌ای تحمیلی به عوالم مردان چشم پوشی کنی- چنان پیچیده و هزارتوست که وارد شدن به آن کار هر کسی نیست. و بی‌خود نیست که در تلویزیون و سینما از این دست داستان‌ها بسیار کم ساخته شده، یا اصلاً ساخته نشده است.
دنیای مردانه‌ که روابط ِ درون ِ آن گاه بدون هیچ منطق ِ قابل بیان و قابل دفاعی شکل می‌گیرد یا از هم می‌پاشد. دنیایی که خروجی رفتارهای آدم‌های آن، چنان که از اسم سریال هم برمی‌آید، دیوانگی‌ست. و شرح این جنون چه‌قدر دشوار است وقتی که بدانی مردها مثل زن‌ها میانه‌ای با "درد دل درمانی" ندارند. درباره‌ی احساسات و علایق و آن‌چه می‌آزاردشان حرفی نمی‌زنند. غرق می‌شوند در سکوت و سیگار و مشروب درحالی که خود را عقل کل می‌دانند بر ضعف‌های‌شان سرپوش می‌گذارند. در وقت گذرانی‌های مردانه – برخلاف زن‌ها که درباره‌ی خودشان حرف می‌زنند تا از نفس بیفتند- بازی‌ای بازیچه‌ای چیزی برای خودشان پیدا می‌کنند. یا با دست انداختن هم خود را سرگرم می‌کنند. خود ِ واقعی‌شان را پنهان می‌کنند اما خیلی زود رام می‌شوند. به دامی و دامنی می‌افتند و این‌گونه است که هر روز که از خواب بلند می‌شوند روزگارشان بدتر از دیروز است.


<img alt="mad%20men.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/mad%20men.jpg" width="304" height="381" />

توجه دارید که حرف زدن درباره‌ی همه‌‌ی این‌ها چه‌قدر دشوار است، چه برسد به این‌که بخواهی بر اساس این روابط و آدم‌ها قصه بنویسی و سریال بسازی. اما Mad Men این کار را کرده است و نوش جان‌اش این همه جایزه که گرفته و هنوز هم دارد می‌گیرد. ]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/347.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/347.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 27 Feb 2010 11:23:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بیست ودوی بهمن</title>
         <description><![CDATA[<strong><blockquote>استقلال آزادی جمهوری اسلامی</blockquote></strong>

<img alt="iran.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/iran.jpg" width="314" height="179" />

سی‌ویک سال پیش درحالی که آخرین شاه ایران عاقبت "صدای انقلاب مردم" را شنید و دست‌کم در ظاهر تن به پذیرش خواسته‌هایی داد که در سال‌های پس از کودتای 28 مرداد مردم و نخبگان درپی تحقق آن بودند ( و بزرگ‌ترین این خواسته‌ها بازگشت شاه و حکومتش به قانون اساسی مشروطه بود)، پدران و مادران ما که به خیابان‌ها آمده بودند تصمیم گرفتند به خانه برنگردند تا انقلاب ِ خود را جانشین خواسته‌هایی کنند که تا پیش از آن سرکوب شده بود.
امروز اما تا چه حد سه شعار بزرگ  "انقلاب قرن" تحقق پیدا کرده است؟  آیا توانسته‌ایم استقلال و آزادی و جمهوریت و اسلامیت حکومتی را که پدران‌مان بنیان‌اش را بر ویرانه‌های حکومت شاهنشاهی نهادند تام و تمام جامه‌ی عمل بپوشانیم؟ سی‌سال برای تحقق یافتن شعارهای هر انقلاب زمانی اندک و ناچیز است (گرچه به مقیاسی عمر و جوانی ماست که می‌گذرد اما در مقیاس تاریخ،  برای تحولی چنین بزرگ در کشوری با چنین پیشینه‌ی استبدادزده و تحت اشغال و تاراج، سی سال حقیقتاً زمانی کوتاه است) 
چشم‌ها را باید گشود. باید قانون اساسی را پاس داشت و در چارچوب‌های آن حرکت کرد. باید آن‌چه را که پیشینیان کاشته‌اند به صبوری وخردمندی و آرامش آبیاری کرد تا روزی وقت برداشت برسد. روزی که شاید دیگر نشانی از جوانی ما نمانده باشد، اما شادکامی آن روز خجسته که سه شعار تاریخی این مُلک و خاک به واقعیتی غیرقابل تغییر و کتمان تبدیل شود، ارزش این همه انتظار و رنج را دارد. آن روز روزی‌ست که رؤیای یک‌صد ساله‌ی ایرانیان از مشروطه تا کنون محقق خواهد شد. روزی که بیش از این‌ها مستقل باشیم. بسیار بیش از این‌ها آزاد و مسلمان. به همین سبب است که نباید اسیر احساسات شد، پا را از دایره‌ی قانون اساسی و چارچوب‌های مصلحانه بیرون نهاد و هدف بزرگ نسل‌ها را فراموش کرد: استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی...
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/345.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/345.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 11 Feb 2010 02:45:26 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>August Rush</title>
         <description><![CDATA[

<img alt="august-rush.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/august-rush.jpg" width="320" height="448" />

یکی از آن قصه‌های پریان که همه‌مان روزگاری دوست‌شان داشتیم. بعضی‌مان شب‌های کودکی را با شنیدن آن‌ها به خواب می‌رفتیم و بعضی‌مان – مثل من – هنوز خواب‌شان را می‌بینیم. 
"<a href="http://www.imdb.com/title/tt0426931/">آگوست راش</a>" فیلمی در ستایش عشق و موسیقی‌ست. فیلمی لطیف و زیبا (شنیدنی و دیدنی) درباره‌ی قدرت ِ انسان بودن. 
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/344.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/344.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 08 Feb 2010 16:44:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عبور از قانون اساسی</title>
         <description><![CDATA[بزرگ‌ترین خطری که این روزها کشور و جنبش اصلاحات را تهدید می‌کند همین است. همین که میرحسین در گفته‌های اخیرش با خردمندی و به دور از احساسات درباره‌ی آن حرف زده است: عبور از قانون اساسی.
این قسمت از پرسش و پاسخ‌اش را بخوانید.



<strong>عده ای عبور از قانون اساسی را حلال مشکلات کشور می بینند. آیا به نظر شما این راه حل واقعی مسائل ماست؟ </strong>

انشاالله همه ما برای اصلاح به میدان آمده ایم، نه برای انتقام گیری و یا کسب قدرت و یا ویران گری. راه حل های گذر از قانون اساسی دارای اشکالات فراوان و جدی است. اولین آنها عدم توانایی صاحبان چنین خواسته ای برای جلب نظر اکثریت ملت ماست. بدون جلب نظر این اکثریت و حتی باید بگویم، بدون ایجاد یک اجماع نباید منتظر یک تحول اساسی و معنا دار باشیم. برای همین بعضی از شعارهای معطوف به عبور از قانون اساسی موردسوء ظن مردم متدین ونهادهای سنتی است و متاسفانه باید گفت، گاهی شعارهای افراطی در این زمینه بیشتر از افراط کاری های اقتدارگرایان به جنبش آسیب می رسانند. اینکه شما مخالف خرافه گرایی و تحجر هستید یک خواست خوب و اساسی است ولی اینکه وسط معرکه بحث هایی به میان کشیده شود که با اعتقادات و دین و ایمان مردم ناسازگاری دارد، مشکوک است. دلیل بعدی برای ابتر بودن عبور از قانون اساسی آن است که با این راه حل، ما به پرتاب در تاریکی دعوت می شویم. اگر ما این ریسمان اتصال را که حاصل زحمات و تلاش های نسلهای گذشته ماست از دست بدهیم به قطعات ریز ریز بی خاصیت تبدیل خواهیم شد. طبیعی است که دنبال آن رویگردانی عامه مردم از این آشفتگی و حرکت در تاریکی را شاهد باشیم. کسانی که اهداف مبتنی برعبور از قانون اساسی را دنبال می کنند ممکن است امروز بلندگوهای بزرگی را در اختیار داشته باشند ولی در بطن جامعه اهداف آنها با سوء‌ظن جدی روبرو است  {...} 
شعارهایی امروز مفید است که یا بصورت مشخص به تبیین اهداف جنبش کمک کند و یا همدلی عامه مردم را در کنار نخبگان و طبقات میانه جلب کند.همه باید بدانند که ۲۲ بهمن و انقلاب اسلامی را اکثریت قاطع مردم ما متعلق به صدها هزار شهید می دانند و تاریخ و منش ملت ما با زنجیره ای از این شهدا در شهر و روستا به دیروز انقلاب متصل اند. 
هفت ماه برنامه کانال های کشورهای دیگر که متأسفانه به دلیل بستن فضای رسانه ای کشور و انحراف صدا و سیما اهمیت پیدا کرده اند، اثراتی داشته اند. ولی این اثرات ضعیف تر از آن هستند که مردم از منافع ملی خود و خواسته های دینی و تاریخی شان دست بردارن، همچنانکه نباید همچون حربه ای برای اتهام و سرکوب واقعیت های جامعه مورد بهره برداری قرار گیرند. به نظر من تلاش برای سوق دادن مردم بسوی شعارهای محدود و از پیش تعیین شده ،اهانت به مردم است و باید شعارها از بطن حرکت های مردمی و بصورت خود جوش و غیر آمرانه بجوشد. همانطور که در سال ۵۷ شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی به صورت طبیعی از دل مردم جوشید. 

پ.ن: البته بقیه‌ی حرف‌های موسوی هم خردمندانه و خواندنی‌ست. پیشنهاد می‌کنم گفت‌وگو را کامل بخوانید، مخصوصاً اگر سبز هستید.]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/343.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/343.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 04 Feb 2010 00:09:44 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>غول ِ زیبا و تنها</title>
         <description><![CDATA[
<img alt="salinger_1101610915_400.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/salinger_1101610915_400.jpg" width="350" height="461" />

مرگ <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%B1%D9%88%D9%85_%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%B1">عالی‌جناب سلینجر</a> تنها به این دلیل که یکی از بزرگ‌ترین و خاص‌ترین نویسندگان تاریخ ادبیات را از دست داده‌ایم تلخ و غم انگیز نیست (هر آدمی بالاخره یک روز می‌میرد، چه بهتر که بیش از نود سال هم عمر کرده باشد) ضایعه‌ی مرگ او وقتی تراژیک‌تر می‌شود که به یاد بیاوریم دیگر هرگز کسی از سیمور، از فرانی، از زویی، از بادی و از دیگران برای‌مان نخواهد گفت. ما هرگز چیز بیش‌تری درباره‌ی گلس‌ها نخواهیم دانست. و این یعنی باقی عمر را باید در حسرت بگذرانیم. باقی عمر ما و هرکس دیگری که "داستان‌خوان" باشد. چه دریغ ِ دردناکی!

]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/342.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/342.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 30 Jan 2010 02:51:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گزارش اقلیت</title>
         <description><![CDATA[

یک گزارش تکان دهنده، با سرخوشی‌های فیلم‌های اخیر قبادی که تلخی‌ی بی‌پایانی را رفته رفته در جان تماشاگر می‌نشاند. 
"موسیقی" فیلم (همان چیزی که فیلم درباره‌اش حرف می‌زند) فوق‌العاده است، بی‌خود نیست که این‌طور در دنیا محبوبیت به دست آورده. 
"عکس‌ها"ی تورج اصلانی زیبا، شکیل، خوش آب و رنگ و به شدت تأثیرگذار است. 
آواز محلی که حامد بهداد می‌خواند واقعاً شنیدنی‌ست.
آدم‌های فیلم خوب دست‌چین و انتخاب شده‌اند. جوانانی که با ظاهر و شکل و شمایل غلط انداز، حالا برای اولین‌بار این فرصت را به دست آورده‌اند  که از نبوغ‌شان حرف بزنند. و از استعداد هدر رفته و آینده‌ی تباه شده‌شان.
قسمت مربوط به "هیچ‌کس" خیلی به دل می‌چسبد. برای ایجاد تعادل در فیلم لازم بود. بعضی‌ها هم – از جمله خود  من- این‌طوری فکر می‌کنیم.
چه خوش‌مان بیاید چه به‌مان بربخورد، تهران ِ این سال‌ها درست همین شکلی‌ست.
بهمن قبادی دست‌مریزاد و ممنون به خاطر هدیه‌ات و آن توضیح ِلازم ِ الحاق شده به ابتدای DVD. مطمئناً کسانی که فیلم را به آن‌ها هدیه کرده‌ای پاسخ شایسته‌ای به تو خواهند داد.


<img alt="nobody1.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/nobody1.jpg" width="330" height="448" />

<strong>کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره </strong>گزارش ِ اقلیت است از زندگی‌ی اکثریتی که حالا دیگر همه‌ی دنیا از احوال آن‌ها خبر داره.
پی‌نوشت: سال‌ها پیش اگر بود شاید می‌نوشتم "فیلم خوبی‌ست اما سینما نیست" و حالا می‌پرسم پس سینما چیست؟
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/341.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/341.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 26 Jan 2010 03:01:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پنجره</title>
         <description><![CDATA[بعضی پنجره‌ها هرگز از یاد آدم نمی‌روند. مهم نیست کدام طرف پنجره باشی
.
.
.

<img alt="w.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/w.jpg" width="395" height="317" />
.
.
.
بعضی پنجره‌ها فقط پنجره نیستند]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/340.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/340.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 17 Jan 2010 13:47:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ایثار</title>
         <description><![CDATA[" در زمانی بسیار پیش از این، در روزگاران خیلی قدیم راهب پیری بود که در یک صومعه‌ی ارتدکس زندگی می‌کرد. نامش پام‌وِ بود. روزی او درخت خشکیده‌ای را در دامنه‌ی کوهی کاشت. به شاگردش که راهبی به نام ایوان‌کولو بود گفت: درخت را هر روز آب بده تا دوباره جوانه بزند.
و به این ترتیب هر روز صبح زود سطل پر آبی را برمی‌داشت و به راه می‌افتاد و به سختی از کوه بالا می‌رفت و به درخت خشکیده آب می‌داد. هنگام غروب و در تاریکی شب، به صومعه بازمی‌گشت. این کار سه سال تمام هر روز تکرار شد، تا این‌که در یک روز زیبا آمد و دید که درختش مملو از شکوفه شده است.
- می‌دونی! گاهی اوقات به خودم می‌گویم، اگر انسان هر روز و در یک زمان معین کاری انجام بدهد، مثلاً عبادتی را بی‌هیچ کوتاهی و تأخیری و به‌طور مرتب هر روز و همیشه در یک ساعت معین انجام دهد، بدون شک جهان دگرگون می‌شود. و خیلی چیزها در درون آن تغییر می‌کند. مثلاً یک نفر می‌تواند هر روز صبح سر یک ساعت معین بیدار شود، سپس حمام برود، لیوانی را از آب پر کند و بعد آن را در دست‌شویی بریزد و کار دیگری انجام ندهد، فقط همین و بس! " *


<img alt="Sacrifice_cover.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/Sacrifice_cover.jpg" width="336" height="426" />


یک زمانی، خیلی وقت پیش‌ها، <a href="http://www.imdb.com/title/tt0091670/">ایثار</a> برای‌مان فقط یک فیلم نبود. روزگاری که تارکوفسکی دنیای‌مان بود حقیقتاً به رویش دوباره‌ی آن درخت خشک باور داشتیم. بعد روزگار گذشت و شدیم آدم‌های دیگری. حالا خیلی وقت است دارم به این فکر می‌کنم که از کِی فراموش کردیم که ایمان به چیزی چنین حقیقی می‌تواند نجات بخش باشد؟ از کی عوض شدیم؟ از کی ایمان‌مان را از دست دادیم؟ یا بهتر است این‌طوری بپرسم که از کی به این عادت بد خو کردیم که ساعتی را که درست رأس ِ زمان مقرر زنگ می‌زند خفه‌ کنیم؟
پام‌و ِ شاید اگر بود، یا الکساندر ایثار اگر یک روز می‌آمد و می‌دید "پسرک" یادش رفته آن "عبادت" هر روزه را انجام بدهد، لابد به‌ش می‌گفت" عیبی ندارد پسرک... جهان همیشه آماده‌ی پذیرش اراده‌ی ماست. همیشه"
دی‌شب دنبال یک مقاله‌ی سینمایی داشتم کتاب‌خانه‌ام را می‌گشتم. چشم‌ام افتاد به کتاب عزیز ایثار (کتابی که آن روزها که حتا نسخه‌های بد کیفیت تارکوفسکی هم به سختی گیر می‌آمد، خواندن‌اش ضیافتی بود برای‌مان. اسمش را گذاشته بودیم فیلم‌هایی برای خواندن) نشستم روی زمین و ورق‌اش زدم. یادداشت‌ها و خاطره‌ها از میان بوی کاغذ ِ کهنه هجوم می‌آورد. با این‌که فیلم را بعدها چند بار دیدم، و حتا یک‌بار روی پرده، اما این کتاب برای من و نسل ِ ما چیز دیگری بود. گفتم چیزی بنویسم درباره‌اش. صبح که صفحه را باز کردم چشم‌ام افتاد به <a href="http://s3.amazonaws.com/data.tumblr.com/tumblr_kw2f9tAvYt1qafj8lo1_1280.jpg?AWSAccessKeyId=0RYTHV9YYQ4W5Q3HQMG2&Expires=1263293509&Signature=Wt1BwHuxFuUcbjlvNwpsF2ia9b4%3D">این عکس</a> که آقای اولدفشن گذاشته توی <a href="http://fanoos.tumblr.com/">فانوس</a>‌اش. کیف کردم. هیچ تعجب نمی‌کنم که صفحه‌های رفقای دیگر را هم باز کنم و ببینم همه درباره‌ی <strong>ایثار</strong> نوشته‌اند. نسل ِ ما – اجازه می‌دهید خودم را از نسل سینمایی شما بدانم علی‌رضای عزیز؟- رمز و رازهایی داریم میان خودمان.

 *  ایثار. آندری تارکوفسکی. ترجمه‌ی محمود ابریشمچیان. انتشارات لک‌لک. 1370
و <a href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/6/6a/Sacrificebritish1.jpg">این هم </a>پوستر انگلیسی این فیلم ِ سوئدی که سازندگان اش اهل شوروی بودند.]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/339.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/339.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 11 Jan 2010 14:51:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>what&apos;s eating gilbert grape</title>
         <description><![CDATA[بعضی وقت‌ها بعضی شاهکارهای کوچولو از زیر دست آدم در می‌رود. یکی‌ش همین <a href="http://www.imdb.com/title/tt0108550/">چه چیزی گیلبرت گریپ را می‌خورد؟ </a>(لاسه هالستروم-1993)
یک فیلم کوچک ِ تماشایی از زندگی گیلبرت گریپ (با بازی همیشه فوق العاده‌ی جانی دپ) که مسئولیت نگهداری از برادر عقب‌مانده‌اش آرنی (با بازی حقیقتاً شگفت‌انگیز و به یادماندی لئوناردو دی‌کاپریو ی نوجوان) و مادر بسیار چاقش را (که سال‌هاست از خانه خارج نشده است) به عهده دارد. یک زندگی دشوار، تکراری و خسته کننده و تا حدودی نکبت‌بار که تداوم طولانی‌ی آن باعث شده است که احساس ِ مسئولیت جای همه‌ی حس‌های دیگر ِ انسانی گیلبرت را بگیرد. تا این‌که جولیت لوئیس (که خیلی وقت است خبری ازش نیست و فیلم تازه‌ای ازش درنیامده) گذارش به شهر کوچک و محنت‌زده‌ی ِ گیلبرت گریپ می‌افتد و عشق همه چیز را تغییر می‌دهد.


<img alt="gilbert-grape.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/gilbert-grape.jpg" width="400" height="300" />

به‌جز بازی‌ها که به‌طور خیره کننده‌ای شما را مسحور خود خواهند کرد، داستان ِ ساده و کوچک ِ فیلم، با آن پایان ِ باشکوه ِ افسانه‌ای‌اش باعث می‌شود که چنین فیلمی را هرگز فراموش نکنید. بالارفتن‌های چندیدن باره‌ی آرنی از دکل مخزن آب، حمام کردن او توسط گیلبرت، خروج مادر برای نجات ِ بچه‌ای که همه‌ی خانواده آرزوی‌شان این است که تا روز تولد هجده سالگی‌اش زنده بماند، خواهر کوچیکه‌ی تازه بالغ و شرم نوجوانانه‌اش از داشتن چنین خانواده‌ای عجیب... و خود ِ گیلبرت گریپ، که گرچه بهترین بازی جانی دپ نیست اما تصور فیلم بدون زیبایی و جذابیت توأمان ِ زنانه / مردانه‌اش غیر ممکن به نظر می‌رسد...
تماشای این فیلم را از دست ندهید، حتا اگر قبلاً هم آن را دیده‌اید.

]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/338.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/338.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 09 Jan 2010 18:49:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>
چه خوب که تو هستی در این روزهای بد، وگرنه باز هوس می‌کردم مثل آن‌روز، بروم توی خیابان سرم را بکوبم به دیوار... </description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/337.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/337.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 30 Dec 2009 01:08:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[دریغ که در ده روز عزاداری سیدالشهدا، از خطبه‌ی جاودانه‌ی خواهرش زینب دختر علی چیزی نگوئیم. مگر نه این‌که زینب خود پیامبر کربلا بود و خونی که برای اصلاح ِ دین ِ به انحراف کشیده شده‌ی آخرین پیامبر بر زمین ریخت جز با خطابه‌ی شجاعانه‌ی او به بار نمی‌نشست؟

<img alt="k.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/k.jpg" width="312" height="448" />


خدا بس است که حاکم بر تو باشد و پیغمبر خصم تو باشد و جبرئیل پشتیبان ِ او. به زودی پدرت که برای تو سلطنت آراست و تو را به گردن ِ مسلمانان سوار کرد بداند که ستمکاران چه بد جا عوض کنند و کدام شما جای بدتری دارید و لشکر ناتوان‌تری. اگرچه پیش‌آمدهای ناگوار مرا به گفت‌وگوی با تو کشانید، من مقام تو را کوچک می‌دانم و سرزنش تو را بزرگ می‌شمارم و سرکوفت تو را بیش به حساب می‌آورم ولی دیده‌ها اشک‌بار است وسینه‌ها آتش‌بار. هلا! بسیار عجب است که حزب نجیبان ِ خدا به دست ِ حزب ِ شیطان ِ طلقاء کشته شوند. این دست‌هایند که خون ما را مشت کرده و این دهان‌ها که گوشت ما را مکیده‌، آن تن‌های پاک و تابناک است که گرگان به نوبت بر سر ِ آن‌ها آیند و کفتاران بر آن‌ها خاک بپراکنند. اگر ما را غنیمت گرفتی به زودی غرامت تو خواهیم شد، آن‌گاه که نیابی جز کردار ِ دست ِ خود. و پروردگار تو ستمکار نیست، به خدا شِکوه برم و بر او توکل کنم، هر دامی داری بنه و هر گامی داری بردار و هر تلاشی داری بکن، به خدا نتوانی ذکر ما را محو کنی و وحی ما را از میان ببری و دوره‌ی ما را دریابی و ننگ این حادثه را از خود بشویی. رأیت غلط است و روزگارت کوتاه و جمعیت تو متلاشی، روزی که منادی جار کشد: ألا لعنت الله علی الظالمین...

خطبه‌ی حضرت زینب (ع) در مجلس یزید لعین
<strong>نفس المهموم</strong> تألیف حاج شیخ عباس قمی. صفحه‌ی 404 و 405. باب سوم
ترجمه‌ی محمدباقر کمره‌ای. انتشارات مسجد مقدس جمکران. چاپ بیست وسوم تابستان 1386
]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/336.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/336.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 25 Dec 2009 23:15:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[

<img alt="amont.jpg" src="http://www.alirezamotamedi.com/amont.jpg" width="307" height="336" />

 و تاریخ عاشقانه در آغوش‌اش کشید...]]></description>
         <link>http://www.alirezamotamedi.com/archives/335.php</link>
         <guid>http://www.alirezamotamedi.com/archives/335.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 24 Dec 2009 15:18:01 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
