پیشترها گفته بودم :چه زیبا بودم وقتی هنوز سی ساله نبودم...حالا اما می گویم:چه رهاو بی پروام حالا...اینروزها که سی و چند ساله ام...
عین.میم: خب تو به کمال رسیده ای عزیز دلم از وقتی از کشور خارج برگشته ای...
MerCeDeh
[ Tue 13 Oct 2009 ~ 9:53 AM ]
عجبا كه اكثر اوقات همينجوره .
مطلبي توي ذهنت هست ولي دستانت چيز ديگه اي تايپ مي كنن :)
يه بار گفتم كه اين مغز بلا گرفته (ببخشيد بلا نگرفته) با زندگي ما چه مي كنه ... (با لحن آقاي فردوسي پور اين جمله را بخونيد)
من هم اين روزها مثل زن فيلمنامه صدر عاملي شده ام.شديد فكر مي كنم پير شده ام من هم در سي و يك سالگي.مثل يك پيرزن با روسري آبي خسته از همه چيز و همه كس تنها راه مي روم و با خودم تكرار مي كنم :چي شد؟چرا اين قدر زود پير شدم.تمام شدم.
دقیقا مثل من که در بیست و سه سالگی این قضیه را زیاد درک نمی کنم...
و اما این عکس...
اولین حسی که از دیدن این عکس به من دست داد فروتنی محض صاحب عکس بود.
موفق باشین.
عین.میم: فروتنی؟ چه جالب... این چیز نادری ست در وجود من. ولی خب هست. آن ته مه ها قایم شده فقط...
MerCeDeh
[ Tue 13 Oct 2009 ~ 2:32 PM ]
كاش زمان بايسته.
وحید
[ Wed 14 Oct 2009 ~ 3:46 PM ]
اگه یه سربیام تهران... یه قرار بذاریم...
اول یه پس گردنی(!) بهت بزنم که این قدر هی نگی پیر شدم، پیر شدم!
بعدش هم با هم بریم بانجی جامپینگ یه حالی بکنیم! (رفتی تا حالا؟!)
عین.میم: دست شما درد نکنه راضی به زحمت نیستم این همه راه تشریف بیارین به خاطر یه پس گردنی.
بانجو را هم رفته ام. چند سال پیش یکی از دلایلی که دوست دختر آن روزهایم باهام به هم زد این بود که حاضر نشدم باهاش بپرم پائین. چند ماه بعد خودم تنهائی پریدم و برخلاف تصورم هیچ کس آن پائین منتظرم نبود!
خرخاکی
[ Wed 14 Oct 2009 ~ 11:07 PM ]
closer رو دیدی؟ عکست منو یاد اون نمایشگاه پرتره ی جولیا رابرتز انداخت . همیشه فکر می کنم جای پرتره ی خودش وحشتناک خالی بود میان عکس ناتالی پورتمن و باقی غریبه ها. و اسم نمایشگاه ش هم همین بود :strangers
تو هم خیلی stranger هستی تو این عکس . فک کردم فقط منم که به جا نیاوردم این آقای توی عکسو . نگو برای خودتم چندان آشنا نبوده انگاری .
سلام استاد، چاکریم، عکست فوق العاده بود، اگه امکانش هست عکس های دیگری هم اینحا بذار یا برایم ایمیل کن، کلا بنظرم تو علیرضا جز کسانی هستی که عکس های پرتره خوبی داری
عین.میم: مخلصیم! البته فکر نمی کنم کسی چندان بخواهد هی این جا عکس جدید از من ببینند!
چه داستانِ جالبی داشته! و چهقدر شبیهِ بانوی آبیپوشِ نوئل شاتله بوده. داستان را که خواندهاید حتماً؟
عین.میم: داشتیم سعی می کردیم همین قصه را آداپت کنیم. آن زمان هنوز ترجمه ی فارسی اش چاپ نشده بود و اختصاصی به یک مترجم فرانسه سفارش داده بودیم ترجمه کند برای مان. من البته هنوز هم کتاب ترجمه شده اش را ندیده ایم.
انقدر آدم رو از سی سالگی نترسونید تورو خدا!! اینجوری حس می کنم 3 سال دیگه قراره اعدام بشم!! والا......راستی یه چیزی! این حس فکر کنم بین ما ایرانی ها بیشتر باشه! سعی می کنیم خیلی زود پیر بشیم!! زمونه و مملکت هم خیلی زیاد کمکمون میکنن!!
درمورد پرتره هم اینکه من معمولا از دیدن عکس خودم به وحشت میوفتم!! مثل شنیدن صدام!! برام ترسناکه. شاید یکی از دلایلش همین باشه که چیزهایی رو تو چهره ام عریان و رو میبینم و دیگه حس نمیکنم یه رازه که هیچکس نباید بدونه!
راستی پرتره شما با اینترنت زغالی عهد کرتاسه من بالا نیومد!!
مترو گلدوین میر تقدیم می کند(خخخخخخخخ...خخخ...خخخخخخخ*) بارقه...اثر جدیدی از کارگردان کم کار سینما!!!
* منظور صدای اون شیره است!
عین.میم: فانی جان! چرا تو این قدر غیبت های صغرا و کبرا داری پسرم؟ من فکر کردم به همراه سایر خس و خاشاک تو را هم گرفته اند برده اند. داشتم کم کم نگرانت می شدم.
اول که ممنون نگران شدی!!!!!!! دوم که والا من در محدوده خس و خاشاک نبودم!! یعنی من تهران نیستم! اینجایی هم که هستم عده ای هم که برای ریاست جمهوری عشق خس و خاشاک ها فعالیت می کردند فردای انتخابات رفتند توی کارناوال شادی اسمشو نبر ! من هم انقدر اخبار سیاسی و از اینجور چیزها خوندم ناراحتی اعصاب گرفتم یه مدت شده بودم شبیه هومر سیمپسون!!
عین.میم: خب. خدا رو شکر. تو هم می رفتی کارناوال خب!
پیشترها گفته بودم :چه زیبا بودم وقتی هنوز سی ساله نبودم...حالا اما می گویم:چه رهاو بی پروام حالا...اینروزها که سی و چند ساله ام...
عین.میم: خب تو به کمال رسیده ای عزیز دلم از وقتی از کشور خارج برگشته ای...
عجبا كه اكثر اوقات همينجوره .
مطلبي توي ذهنت هست ولي دستانت چيز ديگه اي تايپ مي كنن :)
يه بار گفتم كه اين مغز بلا گرفته (ببخشيد بلا نگرفته) با زندگي ما چه مي كنه ... (با لحن آقاي فردوسي پور اين جمله را بخونيد)
من هم اين روزها مثل زن فيلمنامه صدر عاملي شده ام.شديد فكر مي كنم پير شده ام من هم در سي و يك سالگي.مثل يك پيرزن با روسري آبي خسته از همه چيز و همه كس تنها راه مي روم و با خودم تكرار مي كنم :چي شد؟چرا اين قدر زود پير شدم.تمام شدم.
دقیقا مثل من که در بیست و سه سالگی این قضیه را زیاد درک نمی کنم...
و اما این عکس...
اولین حسی که از دیدن این عکس به من دست داد فروتنی محض صاحب عکس بود.
موفق باشین.
عین.میم: فروتنی؟ چه جالب... این چیز نادری ست در وجود من. ولی خب هست. آن ته مه ها قایم شده فقط...
كاش زمان بايسته.
اگه یه سربیام تهران... یه قرار بذاریم...
اول یه پس گردنی(!) بهت بزنم که این قدر هی نگی پیر شدم، پیر شدم!
بعدش هم با هم بریم بانجی جامپینگ یه حالی بکنیم! (رفتی تا حالا؟!)
عین.میم: دست شما درد نکنه راضی به زحمت نیستم این همه راه تشریف بیارین به خاطر یه پس گردنی.
بانجو را هم رفته ام. چند سال پیش یکی از دلایلی که دوست دختر آن روزهایم باهام به هم زد این بود که حاضر نشدم باهاش بپرم پائین. چند ماه بعد خودم تنهائی پریدم و برخلاف تصورم هیچ کس آن پائین منتظرم نبود!
closer رو دیدی؟ عکست منو یاد اون نمایشگاه پرتره ی جولیا رابرتز انداخت . همیشه فکر می کنم جای پرتره ی خودش وحشتناک خالی بود میان عکس ناتالی پورتمن و باقی غریبه ها. و اسم نمایشگاه ش هم همین بود :strangers
تو هم خیلی stranger هستی تو این عکس . فک کردم فقط منم که به جا نیاوردم این آقای توی عکسو . نگو برای خودتم چندان آشنا نبوده انگاری .
سلام،ارادتنندم...... یا حق
تماشایِ خود گاهی بیشتر از دشوار بودن عذاب آور است.
سلام استاد، چاکریم، عکست فوق العاده بود، اگه امکانش هست عکس های دیگری هم اینحا بذار یا برایم ایمیل کن، کلا بنظرم تو علیرضا جز کسانی هستی که عکس های پرتره خوبی داری
عین.میم: مخلصیم! البته فکر نمی کنم کسی چندان بخواهد هی این جا عکس جدید از من ببینند!
چه داستانِ جالبی داشته! و چهقدر شبیهِ بانوی آبیپوشِ نوئل شاتله بوده. داستان را که خواندهاید حتماً؟
عین.میم: داشتیم سعی می کردیم همین قصه را آداپت کنیم. آن زمان هنوز ترجمه ی فارسی اش چاپ نشده بود و اختصاصی به یک مترجم فرانسه سفارش داده بودیم ترجمه کند برای مان. من البته هنوز هم کتاب ترجمه شده اش را ندیده ایم.
امشب شبکه ی سه یک فیلم گذاشت که شما هم توش بازی میکردین
اسمش یادم رفت ولی توش "معلق" داشت
اولین فیلمی بود که ازتون میدیدم.برام جالب بود
عین.میم: گام های معلق...
انقدر آدم رو از سی سالگی نترسونید تورو خدا!! اینجوری حس می کنم 3 سال دیگه قراره اعدام بشم!! والا......راستی یه چیزی! این حس فکر کنم بین ما ایرانی ها بیشتر باشه! سعی می کنیم خیلی زود پیر بشیم!! زمونه و مملکت هم خیلی زیاد کمکمون میکنن!!
درمورد پرتره هم اینکه من معمولا از دیدن عکس خودم به وحشت میوفتم!! مثل شنیدن صدام!! برام ترسناکه. شاید یکی از دلایلش همین باشه که چیزهایی رو تو چهره ام عریان و رو میبینم و دیگه حس نمیکنم یه رازه که هیچکس نباید بدونه!
راستی پرتره شما با اینترنت زغالی عهد کرتاسه من بالا نیومد!!
مترو گلدوین میر تقدیم می کند(خخخخخخخخ...خخخ...خخخخخخخ*) بارقه...اثر جدیدی از کارگردان کم کار سینما!!!
* منظور صدای اون شیره است!
عین.میم: فانی جان! چرا تو این قدر غیبت های صغرا و کبرا داری پسرم؟ من فکر کردم به همراه سایر خس و خاشاک تو را هم گرفته اند برده اند. داشتم کم کم نگرانت می شدم.
اول که ممنون نگران شدی!!!!!!! دوم که والا من در محدوده خس و خاشاک نبودم!! یعنی من تهران نیستم! اینجایی هم که هستم عده ای هم که برای ریاست جمهوری عشق خس و خاشاک ها فعالیت می کردند فردای انتخابات رفتند توی کارناوال شادی اسمشو نبر ! من هم انقدر اخبار سیاسی و از اینجور چیزها خوندم ناراحتی اعصاب گرفتم یه مدت شده بودم شبیه هومر سیمپسون!!
عین.میم: خب. خدا رو شکر. تو هم می رفتی کارناوال خب!