رضا  
[ Fri 25 Sep 2009 ~ 6:13 PM ]

و انتخاب من:خانه دوست داشتنی
-اگر چه نوستالِِژی فیلمهای شما راندارد-



آئروگاستراینتگریسپس  
[ Sat 26 Sep 2009 ~ 2:08 AM ]

رفته بودم سینما! آژانس شیشه ای،حاج کاظم،عباس،سلحشور،آن مچ انداختن پدروپسر از پشت کرکره آژانس،گیجی و منگی بعد از دیدن فیلم، سرهای پائین و چشمهای سرخ مردمی که از سالن میامدند بیرون و من هم یکیشان بودم! یک چیزی آن ته ته های دلم را قلقلک میداد یک چیزی داشت بیدار میشد! یک چیز خیلی مهم.نمیدانستم چیست! سردرگم بودم،مثل آدمهای هیپنوتیزم شده .سرم پائین بود و سنگفرشهای پیاده رو را نگاه میکردم . توی پیچ چهارراه. توی نبش! برای لحظه ای سنگفرشهای پیاده رو جایشان را دادند به روزنامه ها و مجله های یک دکه روزنامه فروشی و زودتر از همه شان عکس پرویز پرستویی-حاج کاظم با پیراهن نارنجی و دست بانداژ شده اش که گرفته بود طرف دوربین و آن گوشه لگوی ماهنامه فیلم. نمیدانم شماره چندمش بود! نمیدانم دقیقا چه سالی بود!احتمالا سال 77 بود و من 17 سال داشتم. این اولین برخوردم با ماهنامه فیلم بود. زود دست کردم توی جیبم بی معطلی خریدمش!
الان یازده سال میگذرد! راستش را بخواهید اگر شماره چهارصد نبود بهش فکرهم نمیکردم! ولی الان میبینم چه زود اینهمه سال گذشت! اما حالا توی هر ماه این یازده سال پر است یک ماهنامه فیلم دوستداشتنی و کلی خاطره از این دوست دیگر قدیمی!
الان دیگر مطمئن هستم اگر آن روزی که آژانس شیشه و حاتمی کیا آن بلا!!! را سرم آوردند من ماهنامه فیلم را کشف نمیکردم محال بود بفهمم آن حس قشنگ اسمش عشق به سینماست. ممنون ماهنامه فیلم دوست داشتنی. ((و یک تبریک خیلی درشت به خاطر شماره چهارصدت! تبریک به تو وهمه آنهایی که زحمتت را کشیدند تا به اینجا برسی.))



وحید  
[ Sun 27 Sep 2009 ~ 11:16 AM ]

آق غلیرضا!
هنوز هم تو "فیلم" هستی؟!
و یه سوال دیگه: به گمونم تو یکی از جوونترین اعضای تحریریه ی تاریخ فیلم بوده باشی؟!

عین.میم: بله وحید عزیز. گرچه سال هاست دیگر سمت اجرایی ندارم اما هنوز هم عضو تحریریه ی مجله ی فیلم هستم البته متأسفانه به دلیل گرفتاری هایی که دارم فرصت نمی کنم بیش تر از سالی چند مطلب و مصاحبه برای شان آماده کنم.
و در مورد سئوال اولت هم بله. من در بیست سالگی مسئول بخش سینمای ایران مجله ی فیلم بودم و این افتخار را دارم که جوان ترین عضو تحریریه بوده ام که هم زمان مسئولیت اجرایی هم داشته. البته در آن زمان غیر از هوشنگ گلمکانی همه فکر می کردند من 25 ساله ام!! داستانش را دو سه سال پیش به مناسبت تولدم نوشته ام همین جاها. در آرشیو ماه آگوست بگردی پیداش می کنی.



سعيد هدايتي  
[ Mon 28 Sep 2009 ~ 9:30 AM ]

انتخابهاي من
ايراني
1-درباره الي2-مادر3-سنتوري4- ليلا5-سگ كشي 6- مهمان مامان 7- زير پوست شهر 8-هامون 9 -شب يلدا 10- باشو غريبه اي كوچك
خارجي
1- مالهند درايو2-روزي روزگاري در آمريكا3-بزرگراه گمشده4-پالپ فيكشن5-ماه تلخ6- شهر گناه 7- تلالو 8-پدرخوانده يك و دو9-مخمصه
10-سينما پارادايزو
مخلصيم رفيق

عین.میم: آخرش من با این طرفداران سگ کشی کتک کاری ام می شه!



وحید  
[ Mon 28 Sep 2009 ~ 1:21 PM ]

پیداش کردم. قبلا هم خونده بودم ولی حالا منظورتو بهتر فهمیدم از اون پست!
راستی من هم 68ای ام!

عین.میم: خدا مرگم بده! پیر شدیم رفت ها الکی الکی! اکرم احمدی کجایی آبجی؟



کتایون  
[ Mon 28 Sep 2009 ~ 8:19 PM ]

تبریکات ما را هم پذبرا باشید.
به امید شماره ی 1000 ام.