اسمش را ميگذارم پا در هوايي، براي مني كه "نميدانم" تكيه كلامم است، چيز عجيبي نيست، گيرم تازگيها اداي اين واژه غليظتر شده باشد و واقعن هم برايم خوشايند نباشد... ولي ميدانيد شايد حالا وضعيت بغرنجي باشد به قول شما، شايد گير افتاده باشيم بين نتوانستنها و نخواستنها و ندانستنها ولي... به نظرم ميشود به بعدش اميدوار بود، يك جورهايي اولش است، با شك و نميدانم آغاز ميشود انگار.. بايد يك ايمان، يك اعتقاد محكم فرو بريزد و تحملش اگرچه سخت و طاقت فرسا، اما اگر به سلامت بيرون بياييم، شايد داستان ققنوس برآمده از خاكستر تكرار شود، نه؟
در مورد عشق راستش موافق نيستم، وقتي كل عشق را ميشود حادثه دانست و اساسن اكثر اوقات بر اتفاقات و تصادفات بنا ميشود تا برسد به شناخت و اعتماد و اعتقاد، نميشود از دانستن حرف زد و خيلي براي عشق متاسف بود...
ديگر اينكه اين خيلي به معناي حرف زدن از "هيچ چيز" نيست به نظرم، حرف زدن از شكها و احتمالات و شايدها است بيشتر، و اينها بدون شك "هيچ چيز" نيستند اگر نگوييم همه چيزند!
che khoOb gofti...moshkele man ba asheq shodan hamine,inke nemidunam khodam ham chi mikham.va inke true blood kashfe 4-5 mah pishe mane.dusesh dashtam.albate hanuz fek konam season 1 hastam,monteha dasparate houswives ba inke 1 mahe pish shoru kardam be didanesh season 5 ro ham didam .az haminja az loOlian-leilie aziz tashakor mikonam vase moarefish,chon bade lost,serialie ke vaqean dusesh dashtam.
خرخاکی
[ Thu 10 Sep 2009 ~ 3:35 PM ]
وقتی از هیچ چیزها حرف میزنی -1
ده نه ، ولی پنج سال پیش اگر کسی یه همچین چیزی در توصیف شرایط ذهنی یا زندگیش به م می گفت سریعا و با تفرعن - پیش خودم البته - نتیجه می گرفتم که : اینا همه از درد خود نشناسی میاد . خیلی ادعام می شد که خودمو می شناسم خیر سرم .
الان اما که نسبت به اون وقتا بیشتر خودمو می شناسم و البته کمتر ادعای خودشناسیم می شه هیچ شکی ندارم که همه ی اون امراضی که به طور سنتی به شون می گفتم دردهای عشق هستن که از خود نشناسی میان نه فقط و الزاما سردرگمی ها و گیج زدن هایی که هرازگاهی می آیند و کلیت زندگی آدم را بیرحمانه به پرسش می کشند .
اسمش را ميگذارم پا در هوايي، براي مني كه "نميدانم" تكيه كلامم است، چيز عجيبي نيست، گيرم تازگيها اداي اين واژه غليظتر شده باشد و واقعن هم برايم خوشايند نباشد... ولي ميدانيد شايد حالا وضعيت بغرنجي باشد به قول شما، شايد گير افتاده باشيم بين نتوانستنها و نخواستنها و ندانستنها ولي... به نظرم ميشود به بعدش اميدوار بود، يك جورهايي اولش است، با شك و نميدانم آغاز ميشود انگار.. بايد يك ايمان، يك اعتقاد محكم فرو بريزد و تحملش اگرچه سخت و طاقت فرسا، اما اگر به سلامت بيرون بياييم، شايد داستان ققنوس برآمده از خاكستر تكرار شود، نه؟
در مورد عشق راستش موافق نيستم، وقتي كل عشق را ميشود حادثه دانست و اساسن اكثر اوقات بر اتفاقات و تصادفات بنا ميشود تا برسد به شناخت و اعتماد و اعتقاد، نميشود از دانستن حرف زد و خيلي براي عشق متاسف بود...
ديگر اينكه اين خيلي به معناي حرف زدن از "هيچ چيز" نيست به نظرم، حرف زدن از شكها و احتمالات و شايدها است بيشتر، و اينها بدون شك "هيچ چيز" نيستند اگر نگوييم همه چيزند!
حرف حساب جواب نداره دیگه...
...اما گاهی ....از ندانستن عاشق می شویم.....
خودمم نمي دونم چي ميخوام...
نمي دونم چي مي خوام بگم
نمي دونم كجا مي خوام برم
نميدونم...
che khoOb gofti...moshkele man ba asheq shodan hamine,inke nemidunam khodam ham chi mikham.va inke true blood kashfe 4-5 mah pishe mane.dusesh dashtam.albate hanuz fek konam season 1 hastam,monteha dasparate houswives ba inke 1 mahe pish shoru kardam be didanesh season 5 ro ham didam .az haminja az loOlian-leilie aziz tashakor mikonam vase moarefish,chon bade lost,serialie ke vaqean dusesh dashtam.
وقتی از هیچ چیزها حرف میزنی -1
ده نه ، ولی پنج سال پیش اگر کسی یه همچین چیزی در توصیف شرایط ذهنی یا زندگیش به م می گفت سریعا و با تفرعن - پیش خودم البته - نتیجه می گرفتم که : اینا همه از درد خود نشناسی میاد . خیلی ادعام می شد که خودمو می شناسم خیر سرم .
الان اما که نسبت به اون وقتا بیشتر خودمو می شناسم و البته کمتر ادعای خودشناسیم می شه هیچ شکی ندارم که همه ی اون امراضی که به طور سنتی به شون می گفتم دردهای عشق هستن که از خود نشناسی میان نه فقط و الزاما سردرگمی ها و گیج زدن هایی که هرازگاهی می آیند و کلیت زندگی آدم را بیرحمانه به پرسش می کشند .