محيا  
[ Tue 01 Sep 2009 ~ 7:39 PM ]

اسمش را مي‌گذارم پا در هوايي، براي مني كه "نمي‌دانم" تكيه كلامم است، چيز عجيبي نيست، گيرم تازگي‌ها اداي اين واژه غليظ‌تر شده باشد و واقعن هم برايم خوشايند نباشد... ولي مي‌دانيد شايد حالا وضعيت بغرنجي باشد به قول شما، شايد گير افتاده باشيم بين نتوانستن‌ها و نخواستن‌ها و ندانستن‌ها ولي... به نظرم مي‌شود به بعدش اميدوار بود، يك جورهايي اولش است، با شك و نمي‌دانم آغاز مي‌شود انگار.. بايد يك ايمان، يك اعتقاد محكم فرو بريزد و تحملش اگرچه سخت و طاقت فرسا، اما اگر به سلامت بيرون بياييم، شايد داستان ققنوس برآمده از خاكستر تكرار شود، نه؟
در مورد عشق راستش موافق نيستم، وقتي كل عشق را مي‌شود حادثه دانست و اساسن اكثر اوقات بر اتفاقات و تصادفات بنا مي‌شود تا برسد به شناخت و اعتماد و اعتقاد، نمي‌شود از دانستن حرف زد و خيلي براي عشق متاسف بود...
ديگر اينكه اين خيلي به معناي حرف زدن از "هيچ چيز" نيست‌ به نظرم، حرف زدن از شك‌ها و احتمالات و شايدها است بيشتر، و اين‌ها بدون شك "هيچ چيز" نيستند اگر نگوييم همه چيزند!



کتایون  
[ Tue 01 Sep 2009 ~ 9:10 PM ]

حرف حساب جواب نداره دیگه...



گمگشته  
[ Fri 04 Sep 2009 ~ 1:06 PM ]

...اما گاهی ....از ندانستن عاشق می شویم.....



آيدين  
[ Fri 04 Sep 2009 ~ 11:45 PM ]

خودمم نمي دونم چي ميخوام...
نمي دونم چي مي خوام بگم
نمي دونم كجا مي خوام برم
نميدونم...



nazli heydarian  
[ Sun 06 Sep 2009 ~ 12:21 AM ]

che khoOb gofti...moshkele man ba asheq shodan hamine,inke nemidunam khodam ham chi mikham.va inke true blood kashfe 4-5 mah pishe mane.dusesh dashtam.albate hanuz fek konam season 1 hastam,monteha dasparate houswives ba inke 1 mahe pish shoru kardam be didanesh season 5 ro ham didam .az haminja az loOlian-leilie aziz tashakor mikonam vase moarefish,chon bade lost,serialie ke vaqean dusesh dashtam.



خرخاکی  
[ Thu 10 Sep 2009 ~ 3:35 PM ]

وقتی از هیچ چیزها حرف میزنی -1

ده نه ، ولی پنج سال پیش اگر کسی یه همچین چیزی در توصیف شرایط ذهنی یا زندگیش به م می گفت سریعا و با تفرعن - پیش خودم البته - نتیجه می گرفتم که : اینا همه از درد خود نشناسی میاد . خیلی ادعام می شد که خودمو می شناسم خیر سرم .
الان اما که نسبت به اون وقتا بیشتر خودمو می شناسم و البته کمتر ادعای خودشناسیم می شه هیچ شکی ندارم که همه ی اون امراضی که به طور سنتی به شون می گفتم دردهای عشق هستن که از خود نشناسی میان نه فقط و الزاما سردرگمی ها و گیج زدن هایی که هرازگاهی می آیند و کلیت زندگی آدم را بیرحمانه به پرسش می کشند .