شعر
رهایی ست
نجات است و آزادی
تردیدی ست
که سرانجام
به یقین می گراید
وگلوله ای
که به انجام کار
شلیک
می شود
آهی به رضای خاطر است
از سر آسودگی
وقاطعیت چارپایه است
به هنگامی که سرانجام
از زیر پا
به کنار افتد
تا بار جسم
زیر فشارتمامی حجم خویش
درهم شکند
اگر آزادی جان را
این
راه آخرین است .
ممنون
بابت پست آخرت که تو این عصر جمعه ای حسابی چسبید
بارون
[ Fri 03 Aug 2007 ~ 11:25 PM ]
غم اومد و غم اومد
کدوم غم؟
غمی که در شبم بود
کدوم شب؟
شبی که در تبم بود
کدوم تب؟
همون تب
که شعله زد به جونم
به خرمن ایمونم
خاموش بود
الو شد
کپه بود
ولو شد
نمی دونم چه طور شد
لبامو ز هم باز کرد
هذیونو آغاز کرد:
قدیم، قدیم، قدیما
ندیما
بادبادک فرفره
تیل به تیل قرقره
تیرکمون چراغا
غروبا کلاغا
سفره ی چب خالی
رو قالی
شرشر تند بارون
تو ناودون
قایم موشک تو کرسی
قاب و قدح توی رف، لاله میون طاقچه
درخت مو تو باغچه
قل قل آب قلیون
قصه و چرت ننجون
حسن کچل تو زندون.
جوونی، دود شد، دود شد
نیست بود، بود شد
دود، چه نابود شد
تب اومد، غم اومد، شب اومد
کدوم غم؟ همون غم شبونه، همون همون فسونه
نعش ها گورها
عصاها کورها
ترانه ها ناله شد
شراب صد ساله شد
بوی غلیظ افیون
تب نسل، تبی غریب و هذیون
تب اومد، غم اومد، شب اومد
کدوم غم؟ غمی که در شبم بود. کدوم شب؟ شبی که در تبم بود.
لبامو ز هم باز کرد
هذیونو آغاز کرد:
وای، وای،
بگیرین، ببندین، به هذیون بخندین، بخندین، بخندین!
بسوزید، لبامو به هم بدوزید.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستهایم آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید.
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
ریرا که صدای من
با صدای تو آشناست
هديه ابراهيم حاتميكيا به يك خبرنگار در آستانه روز خبرنگار
ابراهيم حاتميكيا فيلمساز دفاع مقدس امروز شانزدهم مرداد ماه و در آستانه روز خبرنگار« رضا استادي» روزنامه نگار و وبلاگ نويس سينمايي ـ تلويزيوني را تهديد به شكايت كرد.
داوود عابدي وكيل اين فيلمساز ارزشي روز گذشته با ارسال اظهارنامهاي براي اين وبلاگ نويس مدعي شد استادي با « انتشار خبري واهي و بدون دليل عليه شخصيت آقاي ابراهيم حاتميكيا يكي از عناصر فرهنگي برجسته كشور سبب تشويش اذهان عمومي و تخريب شخصيت موكل شده و اين امر موجب بروز خسارات معنوي شديدي به شخصيت موكل شده كه به هيچ طريق قابل ترميم و اعاده نميباشد».
خبر كامل در: ostadi1386.blogfa.com
شعر
رهایی ست
نجات است و آزادی
تردیدی ست
که سرانجام
به یقین می گراید
وگلوله ای
که به انجام کار
شلیک
می شود
آهی به رضای خاطر است
از سر آسودگی
وقاطعیت چارپایه است
به هنگامی که سرانجام
از زیر پا
به کنار افتد
تا بار جسم
زیر فشارتمامی حجم خویش
درهم شکند
اگر آزادی جان را
این
راه آخرین است .
ممنون
بابت پست آخرت که تو این عصر جمعه ای حسابی چسبید
غم اومد و غم اومد
کدوم غم؟
غمی که در شبم بود
کدوم شب؟
شبی که در تبم بود
کدوم تب؟
همون تب
که شعله زد به جونم
به خرمن ایمونم
خاموش بود
الو شد
کپه بود
ولو شد
نمی دونم چه طور شد
لبامو ز هم باز کرد
هذیونو آغاز کرد:
قدیم، قدیم، قدیما
ندیما
بادبادک فرفره
تیل به تیل قرقره
تیرکمون چراغا
غروبا کلاغا
سفره ی چب خالی
رو قالی
شرشر تند بارون
تو ناودون
قایم موشک تو کرسی
قاب و قدح توی رف، لاله میون طاقچه
درخت مو تو باغچه
قل قل آب قلیون
قصه و چرت ننجون
حسن کچل تو زندون.
بگیرین، ببندین، به هذیون بخندین
غم اومد، کدوم غم
همون غم...
مردها
ج...ها بارها
قصه ها کتابا
آرزو فسونه
کویر بی جوونه.
جوونی، دود شد، دود شد
نیست بود، بود شد
دود، چه نابود شد
تب اومد، غم اومد، شب اومد
کدوم غم؟ همون غم شبونه، همون همون فسونه
نعش ها گورها
عصاها کورها
ترانه ها ناله شد
شراب صد ساله شد
بوی غلیظ افیون
تب نسل، تبی غریب و هذیون
تب اومد، غم اومد، شب اومد
کدوم غم؟ غمی که در شبم بود. کدوم شب؟ شبی که در تبم بود.
لبامو ز هم باز کرد
هذیونو آغاز کرد:
وای، وای،
بگیرین، ببندین، به هذیون بخندین، بخندین، بخندین!
بسوزید، لبامو به هم بدوزید.
مرسی سلیقه.
نه دیگه پیدا نمیشه...
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستهایم آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید.
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
ریرا که صدای من
با صدای تو آشناست
باشه قبول. ببينم چه مي كني رفيق!!!
هديه ابراهيم حاتميكيا به يك خبرنگار در آستانه روز خبرنگار
ابراهيم حاتميكيا فيلمساز دفاع مقدس امروز شانزدهم مرداد ماه و در آستانه روز خبرنگار« رضا استادي» روزنامه نگار و وبلاگ نويس سينمايي ـ تلويزيوني را تهديد به شكايت كرد.
داوود عابدي وكيل اين فيلمساز ارزشي روز گذشته با ارسال اظهارنامهاي براي اين وبلاگ نويس مدعي شد استادي با « انتشار خبري واهي و بدون دليل عليه شخصيت آقاي ابراهيم حاتميكيا يكي از عناصر فرهنگي برجسته كشور سبب تشويش اذهان عمومي و تخريب شخصيت موكل شده و اين امر موجب بروز خسارات معنوي شديدي به شخصيت موكل شده كه به هيچ طريق قابل ترميم و اعاده نميباشد».
خبر كامل در: ostadi1386.blogfa.com