الهه  
[ Tue 17 Feb 2009 ~ 7:22 PM ]

برای اولین بار سلام.اقا ما دلمون زودبه زودبراتون تنگ میشه.یهوغیبتون میزنه.دیگه میخواستیم اگهی بدیم تو قسمت گمشده ها.بهرحال بازم سلام.امشب خوابهای طلایی ببینید.مثل خودتون که طلاییدب اون هم باعیاربالا.

عین.میم: ممنون از لطف شما. شما هم همچنین



نیلوفر  
[ Tue 17 Feb 2009 ~ 10:16 PM ]

عاشششششقشم.حرفای اول و آخر هر قسمتش خیلی تو این روزمرگی هام بهم می چسبه.خیلی منتظر بودم که راجع بهش بنویسی

عین.میم: هوووم



مینا  
[ Tue 17 Feb 2009 ~ 10:34 PM ]

راستش خیلی اهل سریال نیستم
اما حالا که شما میفرمایین فوق العاده است
حتما هست دیگه! ;)



گمگشته  
[ Tue 17 Feb 2009 ~ 10:39 PM ]

اينطور كه عليرضا از اين سريال تعريف مي كنه،پس حتما ديدن داره،مثل هميشه، عالي....



فانی  
[ Wed 18 Feb 2009 ~ 1:43 AM ]

به قول تو اینروزا همه در حال سریال دیدن هستن!! برای من که به یه جور کلاس درس!! تبدیل شده!! گرچه نمیشه زیاد روشون حساب کرد اما لاست کلی چیز بهم یاد داد!! اینکه چطور باید نوشت و چطور باید یه طرح رو گسترش داد و چیزای جذاب ازش بیرون کشید!! البته الان هم مشغول دیدن پریسون برک هستم!! یه چیز دیگه هم باعث شده هر شب سریال ببینم!! اونم اینه که وقتی چراغ هارو خاموش میکنی و کنار یکی دونفر دیگه هر شب میری توی دنیایی که هنر سینما(نگیم حالا تلوزیون) برامون تدارک دیده کلی جذابیت داره!! اینکی رو هم می گیرم....چون پیشنهاد قبلیتو در مورد لاست پذیرفتم و یکی از بزرگترین اتفاقهای زندگی بدون هیجانم بود!! مرسی.

عین.میم: منتظریم



الهه  
[ Wed 18 Feb 2009 ~ 11:16 AM ]

سلام . من دختر مردادم - فعلا هم وقت فیلم دیدن ندارم.

عین.میم: باشه. ببخشید که وقتتونو گرفتم!!



مریم  
[ Wed 18 Feb 2009 ~ 11:34 AM ]

با تأیید نظرتون درباره این سریال، فکر می کنم اسباب داریم و اثاث (اشاره به اثباب در متن)

عین.میم: آره حق با شماست. درستش کردم. و مرسی از تذکرت مریم جان.



محسن آزرم  
[ Wed 18 Feb 2009 ~ 9:22 PM ]

عرض سلام و ارادت.
فصل اوّل و دومش، چندماهی‌ست که رؤیت شده. شدیداً چشم‌به‌راه فصل سوم هستم. یک سریال دیگر هم هست که هنوز عمومی نشده و مشخصاتش را می‌فرستم به ئی‌میل‌تان. آن‌را هم از دست ندهید.

عین.میم: مرسی



کتایون  
[ Thu 19 Feb 2009 ~ 12:00 PM ]

چقدر شما به دنیای زنانه علاقه دارین!!!
همیشه فکر میکردم دنیای خانمها و دغدغه هاشون جذابیت زیادی برای آقایون نداره و بیشتر اوقات حتی پرحرفی های معشوقه شون راجع به چیزهای مختلف هم حوصله شون رو سر میبره چه برسه به اینکه بخوان راجع بهشون سریال ببینن!
نمیدونم شاید هم به مجرد یا متاهل بودن افراد بستگی داشته باشه. کنجکاو شدم بدونم این سریال ممکنه برای یه فرد متاهل هم همینقدر جذابیت داشته باشه؟
من هم اگه این فیلمهایی که توی این روزهای فراغت دارم میبینم اجازه بدن این یکی رو هم حتما میبینم.
موفق باشین.

عین.میم: نمی دونم من که متأهل نیستم. اما یک چیز را می دانم رفیق و آن هم این است که وراجی (یا به قول تو پرحرفی ها) ی زنانه ربط زیادی به قصه های دراماتیک زنانه ندارد.



رها  
[ Thu 19 Feb 2009 ~ 6:14 PM ]

سلام رفیق
مرسی که معرفی اش کردی
خوش به حالت که اینهمه وقت آزاد داری
من خیلی بتونم همون شب فبل سیگار آخر (به قول شما )

عین.میم: من وقت آزاد دارم؟!!! خدای من، کاش همین طور بود



مريم تون  
[ Thu 19 Feb 2009 ~ 9:47 PM ]

اقا خيلي زشته برا استقلال تيم شاغلام 4 تا گل بشون بزنه اونوقت پرسپوليس هم با پنالتي دقيقه 92 1-1 كنه! نظر شما چيه اقاي معتمدي؟ ;-)
از همه اينها گذشته من ساعت اخر ثابت كردم خيلي هم خوش قولم D:

عین.میم: خب ما این فصل اوضاعمون خرابه. اما شما اگه راست می گید بازی فردا از ذوب آهن رو هم ببرید که ما بیایم دوم جدول ببینیم چی می شه



فانی  
[ Fri 20 Feb 2009 ~ 1:51 AM ]

منتظر چی؟! چرا مثل گالم حرف میزنی؟!!!!!!!!!

عین.میم: منتظر ادامه دادن به کارت در همان آدرس قبلی



مريم تون  
[ Sun 22 Feb 2009 ~ 12:05 AM ]

رو چيشمم, شبي تيلفون ميزنم به خانم اقوي شاغلام فردو برشون دوپيازي الو خوبووو درس كنن, گاسم ذوب اهن بباخه!

عین.میم: دستون درد نکنه سر علی



نیلوفر  
[ Sun 22 Feb 2009 ~ 4:27 PM ]

سلام.خوبین؟ ایمیلمو گرفتین؟

عین.میم: به سختی. من باز جی میلم کار نمی کنه...



ميچكاكلي  
[ Mon 23 Feb 2009 ~ 11:05 AM ]

بالاخره يكي تو وبلاگش ازين سريال تعريف كرد.مرسي. من عاشقشونم و هي به اين فاطي و زري و افسانه مي گم نگاه كنين؟ اينام بچه زاييدن. هيكلو ببينين! ببين چه جوري ميشينن پاميشن؟ مخصوصا اون قدبلنده كه هميشه كيك مي پزه. هيچكدوم صبح به صبح خر شوهره رو نميچسبن واسه خرجي. تيراندازي هم بلدن. سرطان هم ميگيرن. بعد اون آقاهه كه يك زماني رالف دوبريكاسارت بوده مياد خونه شون ازشون كلي ايراد هم ميگيره..... آخه به شمام ميگن زن؟
من اين سريالو سه شنبه شبها مي بينم. گاهي بخاطر ديدنش به بچه م ديكته نمي گم. شوهرم ميشينه جلو تلويزيون اما روزنامه ميخونه و مثلا نمي بينه، من مطمئنم يه سوراخ كوچولو وسط روزنامه ش داره!

عین.میم: حتماً همین طوره! بعد هم این که مخلصیم...



مهرگیاه  
[ Wed 25 Feb 2009 ~ 3:04 PM ]

سلام
امیدوارم حسابی روبراه باشید.
خوب قسمت های مختلف ِ این سریال رو نگاه کردم، برا کسی که وقت داره خوبه، یه سرگرمی مثه بقیه چیزا. حقیقت زیاد برام لذت بخش نیست.
یه موردی رو توی بلاگتون خیلی پسندیدم، اونم این که همه چی توش هست. جالبه.
موفق باشید

عین.میم: ممنون



گمگشته  
[ Thu 26 Feb 2009 ~ 11:16 PM ]

سلام عليرضا جان كجايي؟ نيستي؟ منتظر مطلب جديديما!

عین.میم: هستم، ولی خسته م!



NAZANIN  
[ Sun 01 Mar 2009 ~ 2:28 AM ]

نمی دونم ملت ایران کاری به جز سریال دیدن ندارن

عین.میم: چرا، فوتبال هم می بینن. چه طور؟



پری ماه  
[ Sun 01 Mar 2009 ~ 11:23 AM ]

همیشه نیستی،حتی وقتی هستی،
شبیه هیچ کس نیستی.



خرخاکی  
[ Sun 01 Mar 2009 ~ 5:44 PM ]

نیمه بی ربط:
پس هنوز تو ترک ِ ترک سیگاری معتمدی،ها؟

عین.میم: هاا



هانیه  
[ Wed 04 Mar 2009 ~ 5:48 PM ]

سلام.
خسته نباشید.

عین.میم: به هم چنین..



نرگس خرقانی  
[ Thu 05 Mar 2009 ~ 3:52 PM ]

سلام
سعی می کنم این سریال رو گیر بیارم. راستی خوشحال می شم به وبلاگ من سر بزنید با مطالب سینمایی از جمله جشنوراه فیلم فجر به روزم.

عین.میم: سلام به شما. .بلاگ تان را هم دیدم و یکی دو پست را هم خواندم. انشاالله بعداً که وقت بیش تری داشتم دقیق تر می خوانم. موفق باشید دوست عزیز.



گمگشته  
[ Thu 05 Mar 2009 ~ 4:38 PM ]

سلام عليرضا!
خسته نباشي... ما همچنان منتظريما!!!!

عین.میم: سلام.ممنون از پی گیری ات.



رضا  
[ Fri 06 Mar 2009 ~ 3:58 PM ]

می بینید تو رو به خدا چه کم پیدا و ستاره ی سهیل شده بودم ؟ تو رو به خدا ناراحت نشوید یک وقت ! از گرفتاری است دیگر . در روز کلی آدم ای میل می زنند که تو رو خدا وبلاگمان را بخوان و قسم می دهند که نظری در حد یکی از این علامت هایی که مثلامی خندی بگذار تا دلمان خوش باشد اما من همیشه در جواب ( به آنها که جواب نمی دهم ، همین یک کارم مانده به عوام هم جواب پس دهم ) می گویم مگر نشیدی که می گویند هر که بیشتر فهمید رخ اش زرد تر است ( این قبلا قافیه نداشت ؟) یعنی واقعا انتظار دارید من با این کوله بار دردی که به دوش می کشم باز هم توان لبخند زدن داشته باشم ؟ واقعا که این عوام انتظار های سخیفی از آدم می کنند !
اما دلیل اینکه لطف کردم و اینجا کامنت گذشتم دو چیز بود : اول اینکه دیدم مدت هاست وبلاگتان را به روز نمی کنید و به کسی هم نمی گویید که این به روز نکردن بابت این است که من به وبلاگتان سر نمی زنم ( خوب کردید نگفتید ! عوام که این چیزها را نمی فهمند) به همین خاطر آمدم بگوییم آخر من اگر نیستم بابت دغدغه های جهان شمولم است که وقت نمی کنم به اینترنت و وبلاگ و چت و فیلترشکن سر بزنم ! مگر نشنیده اید که پل آستر می گوید وقتش را با این جور چیزهای سخیف هدر نمی دهد ( شما دیگر حساب اش را بکن ! پل استر که یه کمی فقط روشنفکر است با اینترنت کاری ندارد آن وقت من با این همه کمالات بیایم وبلاگ بخوانم ؟) تازه با این همه می بینی که گاهی به شاگردانم می گویم از طرفم به وبلاگتان سری بزنند و خودم اگر فرصت کنم .....
دلیل دوم هم اینکه هر چه نباشد شما به خاطر من از یلدا خانوم گذشتید و من هیچوقت این را فراموش نمی کنم . حالا درست است که ما هم با یلدا خانوم به تفاهم نرسیدیم ( اخر می گوینند هیچوقت کسی مثل من در زمان خودش درک نمی شود) اما دلیل نمی شود که ....... آقا اصلا اینها به کنار . من هم حوصله ام سر رفته . بیایید یک رقابت جدید راه بیندازیم . مثلا برای ماریا شاراپووا چه طور است ؟ یا مثلا ناتالی پرتمن ؟ این که دیگر خوب است . یا نکند شما پیش دستی کرده اید و گوی سبقت را از همه ربوده اید ؟ نکند شما همان اقای ریشویی بودید که در مراسم اسکار همراهش بود ؟ شبیه آخرین عکسی که از خودتان گذاشته بودید که بسیار بود ! نکنید ! شمارا به خدا نکنید ! دل ما را نشکنید ! حداقل بگذارید رقابت در فضایی سالم برگزار شود !

پی نوشت :


عین.میم: اول که خدا را شاکرم شما بالاخره قدم رنجه فرمودید که ما بتوانیم دو کلام پست جدید بنویسیم.
ثانیاً این رسمش نشد که مدام پا توی کفش ما بکنی رضا جان! یلدا را از ما گرفتی و بعد هم که به تفاهم نرسیدید، حالا گیر داده ای به ناتالی که درست یک سال پیش در چنین روزهایی - تقریباً- در همین جا مجبور شدم یک عکس دو نفره مان را برای درویش کردن چشم نظربازانی همچو تو منتشر کنم! نکن برادر من! نکن! چشمهات را درویش کن...
اما در مورد شاراپووا که هستم بدجور. می توانیم یک قراری بگذاریم برای دوئل.



سعيد هدايتي  
[ Sat 07 Mar 2009 ~ 12:28 PM ]

پس كجايي اخوي دلمان لك زده براي ياد داشت هات؟

عین.میم: آی گفتی!!



سینما-امروز  
[ Mon 09 Mar 2009 ~ 12:39 AM ]

لطفا این وبلاگ را ببینید.



فانی  
[ Mon 09 Mar 2009 ~ 12:50 AM ]

به عهدم وفا نکردم و رفتم یه سریال دیگه گرفتم!! هیروز.....فعلا دو قسمت دیدم و زیاد جا نیفتاده برام!!!!! ولی بعد این چنتا تجربه به این نتیجه رسیدم که هیچی لاست نمیشه. لاست از همون ثانیه اولش میخکوبم کرد. تا همین ثانیه آخرش که قسمت شش از فصل پنجه( میدونم نه قسمت پخش شده ولی من یکم زیادی آفلاینم). قبلا یه حدس هایی میزدم که زیاد درست از آب درنیومدن. مثلا حدس میزدم که شارلوت خدا بیامرز دختر دانیل فارادی باشه!! که نبود ولی یه ربطایی به شکست های زمانی و انتقال فارادی به دارما انیشیتد داشت!! چنتا حدس دیگه هم میزنم!! فقط لطفا اگه بیشتر از من دیدی نگو حدسام درستن یا نه!!
1. بن یه بلایی سر دز و پنی آورده...چون وقتی داشت با تلفن صحبت می کرد کنار اسکله بود!! و از اونجایی که یه روده راست تو شیکمش پیدا نمیشه صد در صد داشت دروغ میگفت که ماشینش چپ کرده!
2. بعد از اینکه جان لاک اون اهرم رو کشید رفت و برگشتای زمانی جزیره متوقف شده ولی شخصیتهای داستان رفتن به زمان دارما انشیتد!! و اونجا موندگار شدن!!( حدس زدن این زیاد سخت نبود)
................................
گفتی که خسته هستی. پس خسته نباشی!!

عین.میم: خیالت راحت رفیق، من یک سالی ست که دیگر لاست نمی بینم، در پایان قسمت هشت از سیزن چهار متوقف مانده ام...



محیا  
[ Tue 10 Mar 2009 ~ 1:56 PM ]

تمام نشد این خستگی؟ :)
ما چند وقت کم وبگردی می کردیم، ولی گویا اینجا هم چندان خبری نبوده...

عین.میم: همین دیگه. سایه تون سنگین شده بود...



کاسنی!  
[ Wed 06 May 2009 ~ 12:52 PM ]

منم راجع بهش نوشتم. شاهکاره رفیق ...