سعيد هدايتي  
[ Sat 27 Dec 2008 ~ 10:34 AM ]

به شخصه محال بود كسي مثل لطيفي را بشناسم فكر ميكنم علي نيكبخت هم به شدت استعداد چاقي دارد وبعد فوتبالش بعيده كسي بشناسدش .ازديدن بدن قبراق خاكپور وبازي بي نقصش كيفور شدم شاهرودي رو ديدي؟جل اخالق1

عین.میم: من عاشق اون صحنه ای شدم که بهزاد داداش زاده توپ از زیر پاش در رفت و خودش با اون هیکل گردش مثه توپ قِل خورد زمین! سیدعلی افتخاری رو هم خوشحال شدم دیدمش در تیم منتخب گیلان. همیشه از اون خوشم می اومده...



هانیه  
[ Sat 27 Dec 2008 ~ 3:02 PM ]

سلام.
من الآن یک آدم داغ دیدم چون بازی را ندیدم.

عین.میم: از کفت رفت. چون خیلی تماشایی و مفرح بود، البته نیمه ی دومش بیشتر



اقلیما  
[ Sat 27 Dec 2008 ~ 7:26 PM ]

کاش ازغزه مینوشتی علیرضا.نفرین به مصرکه بعد دوماه تازه امروز مرزش رو بازکرد.نفرین به مصر.نفرین به جهان عرب که نزارقبانی الحق که خوب شناخته بودشان.


پريده رنگ، همچون سيمای عيسي
و هوای دريا در ماه آوريل...
باران های خون و اشک...

٭

بر روی اجسادما
وارد قانا شدند
و پرچم نازيان را
بر فراز سرزمين جنوب بر افراشتند
و ايّام آدمسوزی را باز گردانيدند...

هيتلر
آنان را در اتاق های گاز به آتش کشيد
و بعد از او
آنان آمدند تا ما را به آتش بکشند

هيتلر
آنان را از شرق اروپا راند
و آنان ما را
از سرزمين خودمان راندند

هيتلر
زمان نيافت تا ريشه کنشان کند
و بعد از او
آنان آمدند تا ما را ريشه کن کنند!

٭

مثل گلّه های گرگ های گرسنه
وارد قانا شدند...
تا در خانه ی مسيح
آتش بيافروزند
و بر جامه ی حسين
و بر خاک عزيز جنوب
لگد بکوبند

٭

گندمزاران را
و درختان زيتون را
و بوته های تنباکو را
در هم کوبيدند.
و آوای بلبالان را...

کنفسيوس را
در مرکبش در هم کوبيدند
دريا را درهم کوبيدند
و افواج مرغان دريايی را.

حتّی بيمارستان ها را هم در هم کوبيدند
حتّی مادران شيرده را
و کودکان مدرسه يی را.

زيبايی زنان جنوبی را در هم کوبيدند
و باغستان های چشم های عسلی را
به غارت بردند

٭

و ما اشک را
در چشمان علی ديديم
و صدايش را شنيديم
وقتی که در زير باران های آسمان خونين
نماز می خواند...

٭

چه کسی هرگز
داستان قانا را خواهد نوشت؟
بر روی کاغذ های پوستی.
اين، کربلای دوّم بود...

٭

قانا
راز های نهان را
آشکار کرد

و ديديم آمريکا را
که لباس کهنه ی حاخامی يهودی را بر تن کرده است
و اين قصّابی را راهبری می کند

و بر روی کودکان ما آتش می گشايد
بی هيچ سببی.
و بر روی زنان ما آتش می گشايد
بی هيچ سببی.
و بر روی درختان ما آتش می گشايد
بی هيچ سببی.
و بر روی انديشه های ما آتش می گشايد
بی هيچ سببی...

آيا در قانون اساسی آمريکا
ـ اين سرور عالم ـ
به خطّ عبری نوشته اند
که بايد اعراب را به خاک ذلّت نشانيد؟

٭

آيا هر فرمانروايی در آمريکا
که رؤيای شيرين رياست جمهوری را به سر دارد
بايد ما عرب ها را
کشتار کند؟

٭

منتظر آمدن يک عرب ـ عربی واحد ـ بوديم
تا خنجر را از گردنمان بردارد

منتظر يک بنی هاشمی بوديم
منتظر يک بنی قريشی بوديم
منتظر يک دن کيشوت بوديم

منظر يک پهلوان ملّی بوديم
که سبيل اورا نتراشيده باشند

منتظر خالدی بوديم
يا طارقي
يا عنتره يی...

امّا
جفنگ و ياوه ی بی سر و ته خورديم
امّا
جفنگ و ياوه ی بی سرو ته نوشيديم

برايمان فاکسی ارسال کردند
بعد از تقديم مراتب تأثّر و همدردي
و بعد از آنکه کار به قصّابی کشتنمان
به انجام خود رسيده بود!

٭

چرا هراس داشته باشد اسراييل
از فرياد های ما؟
چرا هراس داشته باشد اسراييل
از "فاکس بازی ها"ی ما؟
"جهاد فاکس"
از ساده ترين جهادهاست:
متن واحدی می نويسيم
برای همه ی شهيدانی که رفته اند
و همه ی شهيدانی که خواهند آمد!

٭

چرا هراس داشته باشد اسراييل
از ابن مقفّع؟
از جريد؟
و فَرَزدَق؟
و از خنساء
که شعرش را دم در گورستان می خوانَد؟

چرا هراس داشته باشد اسراييل
از لاستيک آتش زدن ها؟
و امضای بيانيّه ها؟
و ويران کردن مغازه ها؟

او می داند که ما اميران نبرد نبوده ايم
بلکه اميران جفنگ و ياوه ی بی سر و ته بافی بوده ايم...

چرا هراس داشته باشد اسراييل
از بر طبل کوبيدن ها؟
و از پيراهن، چاک کردن ها؟
و از خراش دادن گونه ها؟

چرا هراس داشته باشد اسراييل
از اخبار عاد و ثمود؟

ما
در تاريکی ملّی فرو رفته ايم
و از آن اعصار و روزگاران فتوحات
حتّی يک نامه هم ديگر
به ما نرسيده است

٭

ما
ملّتی هستيم ساخته شده از خمير.
هرچه اسراييل بر تروريسم و کشتارش بيافزايد
ما بر سستی و بی خيالی و خونسرديمان می افزاييم

٭

يک وطن ِ خفه شده
يک لهجه ی محلّي
که در قباحت و سخافت است که پرورش خود را می جويد.
يک وحدت سبز
که در انزوا و تفرقه است که تحقّق يافتن خود را انتظار دارد.
درختی که که در تابستان
عقيم و بی ثمر
در خود خميده است.
و مرز هايی که هر وقت هوس کردند
مرز های ديگر را پاک می کنند!

٭

چرا اسراييل، ما را ذبح نکند؟
چرا هشام و زياد و رشيد را محو نسازد؟
وقتی که:
بنی ثعلب
با زنانشان مشغولند
و بنی مازن با غلامبچگانشان.
وبنی هاشم
شلوارهايشان را پايين کشيده اند
و سرگرم مغازله و ماچ و بوسه اند...

چرا بايد اسراييل، از اعراب بترسد
وقتی که بعضی از آن ها
يهودا شده اند؟



...  
[ Sun 28 Dec 2008 ~ 12:21 AM ]

فانی  
[ Sun 28 Dec 2008 ~ 1:55 AM ]

تازه بازی ایران گالیسیا!!!!!!!!! رو دیدم! با گزارش فوق تصور پاچه خار اعظم!! این بازی به قدری روم اثر گذاشته که دارم سینه میدرم!!! وای که علی آبادی تبر به دست و دارودستش چه گهی زدن توی این فوتبال!! راستش اون روز که د اشتم اون فوتبال رو میدیدم همون حس قدیمی دوست داشتنی ناب اومد سراغم . همونی که بهم اجازه نمیداد وقتی تیم ملی گل میخوره ته دلم خوشحال بشم!! کینه توی دلم گر بگیره ...خوشحال بشم که هه هه باز تیم علی آبادی اینا گل خورد بذار ببازن!! خدایا من ازت همون تیمو میخوام و همون حس رو همون حس نابو که وقتی تیم ملی از تیم دارقوزآباد علیا هم گل میخورد اشکمو درمیاورد!! خدایا ....!!!!!!!!!

عین.میم: چه دل خجسته ای داری فانی! من به جاش نشستم بتمن جدیده رو دیدم. خوشم نیومد البته، اما از بازی تیم دایی اینا بهتر بود که!!
چند چند سد بالاخره؟ لابد باختن به این تیم محلی. نه؟



hamed  
[ Sun 28 Dec 2008 ~ 11:46 AM ]

به قول فردوسی‌پور ما خیلی رسم این‌جور بازی‌ها رو بلد نیستیم. این بازی، بازیگرهای جذابی داشت اما کارگردانی خوب نه... من به تقابل برومند-رافت فکر می‌کردم و بازسازی دعوای چند سال پیش‌شون به شیوه زندگی شیرین می‌شود! یا چی میشد استاداسدی محض تفریح و خنده یه گل به خودی می‌زد؟ اما مثل این‌که همه بازی رو زیاد جدی گرفته بودن. مثل شاهرودی که مثل زمان جوانی‌ها تکل می‌زد و واقعا نشون داد با همین شکم بامشادی عجیب هنوز استیلش دو سه کلاس از جانورهای امروزی مثل نیکبخت بالاتره. تیم سال 98 با این‌که گرگی مثل مایلی‌کهن بالا سرش بود، واقعا تیم "ملی" بود و به شدت دوست داشتنی. به خاطر همین بازیکن‌های به شدت جذابش. اما تیم فعلی نه فقط به خاطر دایی، که به خاطر تمام بازیکن‌های متوسط و بی‌خاصیتش به هیچ وجه دوست داشتنی نیست. فقط یه نفر می‌تونست به این تیم و بازیکن‌ها جذابیت و هیجان بده که اونم الان استرالیاست!

عین.میم: اگه استاد اسدی باز گل می زد که خیلی معرکه می شد. کاش به فکرشون می رسید



وحید  
[ Sun 28 Dec 2008 ~ 11:21 PM ]

بله. باختن. 3-2.

عین.میم: به سلامتی!



امیر  
[ Mon 29 Dec 2008 ~ 10:22 PM ]

سلام آقای معتمدی. من دو سه باری شده که برایتان کامنت گذاشته ام اما شما پابلیش نکرده اید. خواستم ببینم مشکلی هست؟

عین.میم: چنین چیزی امکان ندارد دوست عزیز. من همیشه همه ی کامنت هایی را که به دستم می رسد پابلیش می کنم. حتماً ارسال نشده، یا یادتان رفته ایمیل تان را وارد کنید.