آيدين  
[ Tue 26 Aug 2008 ~ 9:57 PM ]

حس جالبي داره...خيلي خيلي زيباست...
شايد به ايني كه مثال ميزنم شبيه نباشه ولي منم هيجان اين اتفاقيو كه ميگم دارم:
دوستي كه از 9 سالگي تا الان با هم بوديم و به واسطه روزگار قشنگ چهار سالي ميشه كه فقط صداشو شنيدم...سه روزه كه پدر شده...آره آره آره پدر شده...يك دختر...ومن قراره زمستون امسال اين جانور كوچولورو ببينم...
خوش باشيد با دوستتون...وطنتون كه لذتي داره



نازلی ل.م  
[ Wed 27 Aug 2008 ~ 2:12 AM ]

چققققد!تپیدن قلبو برای اون لحظه،و اون اشتیاااقو دوس دارم.چقدر خوبه که ادم در تمام طول زندگیش،فقط یه دونه،ققط یه دونه ،از این 'رفیقا' داشته باشه...
اقا،دیدین گفتم؛اقایون هر چقد جا افتاده تر میشن،جذاب ترتر می شن...!:دی



علی کاظمیان باجگیران  
[ Wed 27 Aug 2008 ~ 2:19 AM ]

چشم و دلت روشن علیرضا جان.....

ما هم که شما را دیرزمانی است ندیده ایم

به قول خودت یادش به خیر که زمانی جمع می شدیم و برزو می نواخت

به هر حال مبارک باشد قدوم یاور شما پس از متمادی زمانی....


عین.میم: من که دلم برای دیدن شما پر می کشد رفیق. بهای گزافی می دهم اگر فقط همان شبی که به ویلای فریدون گله آمدی با سازت و زدی و خواندیم: دیگه عاشق شدن فایده نداره... دیگه دنبال آهو دویدن فایدن نداره... برگردد. اما می دانیم که برنمی گردید به هیچ بها و بهانه ای. سرت سلامت یاور همیشه مومن.



اكرم احمدي  
[ Wed 27 Aug 2008 ~ 1:41 PM ]

چقدر خوبه اين مدلي تپيدن دل.چقدر خوشحالي دوستان لذت داره.ز عكس جديدتون و هيجان ديدنش هم برامون بنويس لطفا.

عین.میم: چشم. اما حالا نه. کمی بعدتر.



نیلوفر  
[ Wed 27 Aug 2008 ~ 11:30 PM ]

واقعا چه حس خوبیه.منم الان این حسو دارم.میدونی که...

عین.میم: تو دیگه چرا دخترم؟



فانی  
[ Thu 28 Aug 2008 ~ 2:47 AM ]

............................



مريم گلي  
[ Thu 28 Aug 2008 ~ 10:21 PM ]

چشمتون روشن. اين دوستان يه ريزه قديمي تر وه كه چه بوهاي خوبي رو هم با خودشون همراه مي كنن از گذشته.



نازیلا  
[ Fri 29 Aug 2008 ~ 3:46 AM ]

سلام
علیرضا واقعا جات خالی بود وقتی به صورت ناگهانی محسن را بردیم خونه شیدا

عین.میم: من عاشق این پژمانم، شاهکاره!



م.  
[ Sun 31 Aug 2008 ~ 8:55 AM ]

سلام،

روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد