پژمان  
[ Wed 11 Jul 2007 ~ 6:45 AM ]

با این چشمایی که این بالا گذاشتی،
آدمی مجبوره که تعریف کنه فقط!



پژمان  
[ Wed 11 Jul 2007 ~ 6:47 AM ]

عکس خیلی خوبی گذاشتی،
معلوم بود کار ِ یه آدم حسابیه!



پژمان  
[ Wed 11 Jul 2007 ~ 6:50 AM ]

اتفاقن بهتره که لینکا دیده نمیشن،
چون ممکنه فیله باز اینجام خرابکاری کنه!



بارون  
[ Wed 11 Jul 2007 ~ 11:48 AM ]

1)کدام خانه؟!!!... آهاا، منظورتون وبتونه!... دستش درد نکنه...
2).....
3)دهنمان را آب انداختید.... منم که عاشق لواشک و آلوچه و ... کلاً چیزهای ترشی که این بیلبیلک زیر گلومون یه جوریش می شه!!!!..... آخ گفتی بستنی، بستنی شاتوتی خوردی؟!! ازین یخی هاش ها... صورتیه... اگه نخوردی نصف عمرت بر فناست.....!!! ( البته ببخشیدا، جسارته!!)
4)موردی نداره... همینه
5)خب... این که با من نیستی.... فکر نکنم جزو اون 99 درصده باشم که در تاریخ بشریت ثابت شده!!... البته لطفاً با من برخورد تند نداشته باشیدا...!!
6)....
7).....
8)خب.... حالا دیدیم... چه بکنیم؟!!!... مگر دیدن یا ندیدنش فرقی هم می کرد؟!!!
9)این بچه طفل معصومه بنده خدای بره مانند.... کی بود؟!!!... شاید کودکی رئیس جمهور!!!

خب... سلام...
داشتم فکر می کردم که، تنها نقطه ی اشتراکی که بین من و شماست ( ببخشید که نقطه اشتراک گذاشتیما ).. و شما با این قلم زیبایی که دارید و کلی هنر منرایی که به کار می بریدو.. از این جور چیزا،، با منی که نه قشنگ می نویسم، نه خیلی از این چیزا رو که می نویسید می دونم و تازه دیروز از پدر گرامم پرسیدم که
بابا، 18 تیر چی شده؟
بابا: پلیسا به دانشگاه ریختن و ... ( الان یادم نیست چی گفت، آخه خیلی لفظ قلم بود و من اینطور برداشت کردم )
ـ ا، زمان شاه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا: نــــــــــــــــه ( با چشای خون گرفته ) .. تو یعنی اینا رو نمی دونی دختر؟!!!!!

خب شما چرا اینطور نگاه می کنید؟!!!... خب نمی دونستم دیگه، چی کار کنم؟!!!
از اصل قضیه دور شدم... داشتم می گفتم، نقطه ی اشتراکمون فقط همینه که منم مردادم!!... و این خیـــــلی مهمه!!!!


عین.میم: بسیار بسیار مهمه!



بارون  
[ Wed 11 Jul 2007 ~ 1:46 PM ]

خوشحالم که تایید کردید حرفم را..... نقطه ی مشترک را عشق است!!!!!!!!!!



شروين  
[ Wed 11 Jul 2007 ~ 6:06 PM ]

سلام آقاي معتمدي
مبارك باشه. فقط جاي لينك ها خيلي خيلي خاليه.
يه فكري براش بكنين.




بارون  
[ Wed 11 Jul 2007 ~ 9:21 PM ]

کدوم لینک؟!!
همین که گفتید رفیق بد، زغال خوب؟!!!
اون که باز می شه، چیش خالیه؟!!!!!!!!!


عين.ميم: خب شايد بلاگ رولينگ براي شما فيلتر نيست. چون اگه فيلتر باشه شما لينک وبلاگ ها و سايت هاي مختلف رو نمي تونيد اون جا ببينيد.



امید غیائی  
[ Thu 12 Jul 2007 ~ 10:06 PM ]

سلام استاد.
-راستش ما که نفهمیدم لحن تان شوخی بود یا جدی در بند دو ماده فوق الذکر میدانید خب سخت است فهمیدنش دیگه ای بابا چرا کج کج نیگام میکنی: استاد هانیه توسلی (خواهر هما توسلی معروف) یا استاد هما توسلی (خواهر هانیه توسلی معروف)!!!!!! ما که گیج می شویمممممممممممممممم.
-لینکتان را درستیدیم استاد.
-یاهوهم چنان زنده است و ملت شهید پرور حالش را میبرند. حالا شما احتمالا یا شهید پرور نیستید یا یاهو پرور!!
-آخ که من مرده اینجور فضولیهام.میخواست آن اولهای سایت بگویم اینکار را بکنید خوب شد نگفتم که ضایع بشم بعدش.نگفتم که الانم؟!
-آفتاب مهتاب دو وارو جمع. فکر کنم ده امتیازی بشود آن حرکت ژانگولر این بد بخت.فکر کنید از زاویه مخالف هم عکس داشتیم.آخ چقدر خوب بود دیدن قیافه این مادر مرده روی هوا. تصور کن......


عين.ميم: اميد خان! برادر کمي حس طنز داشته باشيد اخوي! ما در اين نوشته از چند جور صنايع ادبي و بي ادبي و طنز و مطايبه استفاده کرده ايم اون وقت شما اين جوري برخورد مي کنيد. استغفرالله!



نگین  
[ Sat 14 Jul 2007 ~ 5:07 PM ]

حکایت سوسک و دست وپای بلوری

عین.میم: جان؟



عليرضا شيرنشان  
[ Sat 14 Jul 2007 ~ 9:48 PM ]

عليرضا بنظرت كمي بدرجور به دوربين نيگا نكردي؟ اما دست هانيه خانوم واقعا درد نكنه



نگين  
[ Sun 15 Jul 2007 ~ 8:58 PM ]

حكايت بلوند خوشرنگ عالم.