این هم از اخبار نوروزی. دشمن شاد شدند این هفتی ها. بدجوری گرفت ، دلم.
امید غیائی
[ Sun 16 Mar 2008 ~ 8:11 PM ]
راستش غیر از تاسف خوردن برای خودم کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.
فقط سه مجله ماهیانه را میخریدم:
هفت،فیلم،فیلمنگار.
شدند دوتا.
لعنت به هرچی آدم ...............
استاد دل من هم گرفت.
شماره آخرش را داشتم زندگی میکردم.
حمید رضا صدر و اسلامی و طالبی نژادش را کجا گیر بیارم دوباره.
عاشق نوشته ی صدر برای کوهن شدم.
لعنت به من که باز هم از چیزی خوشم اومد.
لعنت به این روزگار.
عین.میم: امید جان! طالبی نژاد و اسلامی و صدر شکر خدا در اوج پختگی هستند و حتماً بهتر و بیش تر از قبل خواهند نوشت. هیچ کس نمی تواند هنرشان را بمیراند، دلمان البته باید برای پنجره ای بسوزد که شش سال مستقل و بی تکیه بر هیچ دیواری به روی مان گشوده بود و حالا درش را گِل گرفته اند. باید نگران این باشیم که نکند یک روز سر برداریم و ببینیم روبه روی مان شده است فقط دیوار. پنجره های گِل گرفته ی مُرده.
سارا
[ Mon 17 Mar 2008 ~ 12:24 AM ]
«و جز زاری هیچ نمی توان شنید...»
هر چند اوضاع مان خیلی مدت است از زاری گذشته
ganoon ganoon ast. to ke balatar az soqrates nisti ke be ehterame ganoon az zendaan nagorikht
سیاوش محمودی
[ Mon 17 Mar 2008 ~ 1:23 PM ]
آقای طالبی نژاد ناراحت نباشید . شما از خودشان هستین و این را همه می دانند . چند روز دیگه یا هفت شما را آزاد می کنند یا ورق پاره و روزی نامه دیگه به اسمتون می کنند.
هانیه
[ Mon 17 Mar 2008 ~ 1:58 PM ]
خیلی خیلی خیلی ناراحت شدم . حالا باید چیکار کنیم ؟ حالم بد شد .
A.M: atenaye aziza! chand vaghti bood khabari az shoma nabood. khoshhal shodam ke peydat shod, va emsal ham yadat khaham bood. sale no ham bar shoma mobarak.
من هفت نمی خواندم!!...یعنی دو سه شماره گرفتم و بعد نخریدم...به سلیقه ام بر میگشت...که خب سلیقه است دیگر....اما طالبی نژاد را دوست دارم...مجید اسلامی را همچنین....نمیدانم...از درد گذشته است....دیگر این درد جزئی از وجودمان است....مثل خندیدن...مثل گریه کردن....این درد مثل زالویی در وجودمان رخنه کرده.....شاید چون وجودی برایمان نمانده احساسش نمیکنیم...در آستانه فروپاشی جسم...درد معنا ندارد!!
شاید هم حسش میکنیم....نمیدانم....درد عجیبیست درد وطنم.( هه هه از من سیاسی نوشتن بر نیموده!! احساس کردم عصا قورت دادم!! خیر سرم!!....ولی خیلی دلم گرفت.....دلم گرفت و احساس کردم تو یکی از اون سلول های لزج ماتریکسی گیر کردم....با کلی لوله کشی و سیم!!...احساس کردم کاری جز زندگی کردن به همین شکل ازم بر نمیاد.....نمیدونم....واقعا نمیدونم....آیا نئو یی هست که بیاد و از توی این سلول لزج کثیف درم بیاره؟...درمون بیاره؟.....احساس میکنم....احساس میکنم.....میبینی تعداد حس های بد توی وجودم انقدر زیاد شده که نمیتونم از توش این حس رو تشخیص بدم....آره احساس میکنم که دلم گرفته...بدجوری هم گرفته!! ولی این به طالبی نژاد کمکی نمیکنه...به ما ها کمکی نمیکنه...میکنه؟!!)
تعجب نکن که امدم مثل پارسال دوباره خوابش را دیدم.اگر رفتی سر خاکش بهش بگو که هر شب ذکر را گفته ام مطمئن باشد که تا یکسال نشده هرشب صد بار را میگویم.حالا بگذریم که با خستگی و درد و مریضی و کوفت و...یک ذکر میگویم یک فحش به تو قرمدنگ راه دور .که سلامتی این مرتیکه فلان فلان شده بمن چه ؟!
ولی گفته ام بقیه اش را هم میگویم .هم ذکرها هم فحشها حلالت علی اقا
بهش سلام برسان.
اتنا
[ Tue 18 Mar 2008 ~ 2:56 PM ]
راستی یک شعر درخواستی هم دارم یکیشان بود که اینشکلی بود
انکه اینگونه بی رویا نشسته میان ته سیگارهای له شده منم
انکه ماه را نبوسیده در خواب منم...
مرسی داداشی
majeleye HAFT yeki az delkhoshihaye ma dar in barahoote farhang va honar bood.yeki az majalati ke har mah be entezarash boodam va tamame shomarehayash dar ketebkhaneam hastand.vaghean che bar sareman miayad bi azadi va bi edalati.tasliat va omid be laghve toghif..
گیلدا
[ Tue 25 Mar 2008 ~ 10:30 PM ]
مرگ هفت مثل مرگ عزیزی بود در روزهای قبل از سال نو. سوگ نامه ها در روزنامه کارگزاران هم همین را می گفت. جای خالی اش الان معلوم نمی شود. نیمه دوم ماه معلوم می شود که باید در بیاید و در نمی آید. من همین یک مجله را می گرفتم. فیلم را هم دو سالی است که خودم نمی گیرم. برادرم می گیرد و من تورقی می کنم. حالا دیگر هیچ مجله ای نمی گیرم. چه فایده دارد؟ هفت بود که رفت. باقی بقای تان.
پریا
[ Wed 04 Jun 2008 ~ 9:05 AM ]
هفت رفت.(لختی سکوت به احترام).خدایا مگر معجزه ی تو از جنس کتاب نبود؟ مگر به قلم سوگند نخوردی؟خدایا چرا ما فقیران جهنمی هستیم و لژ نشینان تپه های زعفرانیه بهشتی؟چرا ما را دوست نداری ما که برای کتاب و فرهنگ بهای عمر می پردازیم و اشک چشم و خون دل.
کاش بیایی, دوباره, هر ماه تا روز های زمستانی مان بهاری شود.
پگاه
[ Tue 21 Apr 2009 ~ 10:03 AM ]
من دیشب خواب مجله ی هفتو دیدم دیدم که توی دکه هستو منم با خوشحالی خریدمش اما وقتی بازش کردم دیدم مطالب توش همه راجب لباس عروسو عکس زلیخا و یوزارسیف بود!!هر صفحه که جلوتر میرفتم بیشتر میترسیدم تا اینکه رسیدم به عکس کسی که تو خواب کشته بودمو روحش تو اتاق من زندگی میکرد:((نمیدونم چرا انقدر غصه ام شد که از خواب پریدم و گشتم دنبال وبلاگ اقای چپردار اما چیزی پیدا نکردم شما میتونید کمکی بکنید ؟ای میلشم اگه باشه خوبه
عین.میم: خب آدم از این خواب ها ببیند باید هم دنبال وبلاگ چپردار بگردد!!
(سلام هادی)
این هم از اخبار نوروزی. دشمن شاد شدند این هفتی ها. بدجوری گرفت ، دلم.
راستش غیر از تاسف خوردن برای خودم کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.
فقط سه مجله ماهیانه را میخریدم:
هفت،فیلم،فیلمنگار.
شدند دوتا.
لعنت به هرچی آدم ...............
استاد دل من هم گرفت.
شماره آخرش را داشتم زندگی میکردم.
حمید رضا صدر و اسلامی و طالبی نژادش را کجا گیر بیارم دوباره.
عاشق نوشته ی صدر برای کوهن شدم.
لعنت به من که باز هم از چیزی خوشم اومد.
لعنت به این روزگار.
عین.میم: امید جان! طالبی نژاد و اسلامی و صدر شکر خدا در اوج پختگی هستند و حتماً بهتر و بیش تر از قبل خواهند نوشت. هیچ کس نمی تواند هنرشان را بمیراند، دلمان البته باید برای پنجره ای بسوزد که شش سال مستقل و بی تکیه بر هیچ دیواری به روی مان گشوده بود و حالا درش را گِل گرفته اند. باید نگران این باشیم که نکند یک روز سر برداریم و ببینیم روبه روی مان شده است فقط دیوار. پنجره های گِل گرفته ی مُرده.
«و جز زاری هیچ نمی توان شنید...»
هر چند اوضاع مان خیلی مدت است از زاری گذشته
پس روياهايمان با هفت هم تمام شد در مملكتي كه روياي فرهنگي هنري داشتن يعني هيچ. تسليت به همه. به طالبي نژاد عزير و مجيد اسلامي نازنين.
ganoon ganoon ast. to ke balatar az soqrates nisti ke be ehterame ganoon az zendaan nagorikht
آقای طالبی نژاد ناراحت نباشید . شما از خودشان هستین و این را همه می دانند . چند روز دیگه یا هفت شما را آزاد می کنند یا ورق پاره و روزی نامه دیگه به اسمتون می کنند.
خیلی خیلی خیلی ناراحت شدم . حالا باید چیکار کنیم ؟ حالم بد شد .
emsal ham ke sonboleh kharidi baz yade man bioft
A.M: atenaye aziza! chand vaghti bood khabari az shoma nabood. khoshhal shodam ke peydat shod, va emsal ham yadat khaham bood. sale no ham bar shoma mobarak.
ما تسلیت می گوییم و کار دیگری یادمان نداده اند
یعنی باور کنیم که هفت و دنیای تصویر از فهرست خرید مجله های ماهیانه مان حذف شدند، به گمانم یکی اینجا زیادی با ما سر شوخی دارد...
من هفت نمی خواندم!!...یعنی دو سه شماره گرفتم و بعد نخریدم...به سلیقه ام بر میگشت...که خب سلیقه است دیگر....اما طالبی نژاد را دوست دارم...مجید اسلامی را همچنین....نمیدانم...از درد گذشته است....دیگر این درد جزئی از وجودمان است....مثل خندیدن...مثل گریه کردن....این درد مثل زالویی در وجودمان رخنه کرده.....شاید چون وجودی برایمان نمانده احساسش نمیکنیم...در آستانه فروپاشی جسم...درد معنا ندارد!!
شاید هم حسش میکنیم....نمیدانم....درد عجیبیست درد وطنم.( هه هه از من سیاسی نوشتن بر نیموده!! احساس کردم عصا قورت دادم!! خیر سرم!!....ولی خیلی دلم گرفت.....دلم گرفت و احساس کردم تو یکی از اون سلول های لزج ماتریکسی گیر کردم....با کلی لوله کشی و سیم!!...احساس کردم کاری جز زندگی کردن به همین شکل ازم بر نمیاد.....نمیدونم....واقعا نمیدونم....آیا نئو یی هست که بیاد و از توی این سلول لزج کثیف درم بیاره؟...درمون بیاره؟.....احساس میکنم....احساس میکنم.....میبینی تعداد حس های بد توی وجودم انقدر زیاد شده که نمیتونم از توش این حس رو تشخیص بدم....آره احساس میکنم که دلم گرفته...بدجوری هم گرفته!! ولی این به طالبی نژاد کمکی نمیکنه...به ما ها کمکی نمیکنه...میکنه؟!!)
ta'asof.
تعجب نکن که امدم مثل پارسال دوباره خوابش را دیدم.اگر رفتی سر خاکش بهش بگو که هر شب ذکر را گفته ام مطمئن باشد که تا یکسال نشده هرشب صد بار را میگویم.حالا بگذریم که با خستگی و درد و مریضی و کوفت و...یک ذکر میگویم یک فحش به تو قرمدنگ راه دور .که سلامتی این مرتیکه فلان فلان شده بمن چه ؟!
ولی گفته ام بقیه اش را هم میگویم .هم ذکرها هم فحشها حلالت علی اقا
بهش سلام برسان.
راستی یک شعر درخواستی هم دارم یکیشان بود که اینشکلی بود
انکه اینگونه بی رویا نشسته میان ته سیگارهای له شده منم
انکه ماه را نبوسیده در خواب منم...
مرسی داداشی
عین.میم: چشم.
majeleye HAFT yeki az delkhoshihaye ma dar in barahoote farhang va honar bood.yeki az majalati ke har mah be entezarash boodam va tamame shomarehayash dar ketebkhaneam hastand.vaghean che bar sareman miayad bi azadi va bi edalati.tasliat va omid be laghve toghif..
مرگ هفت مثل مرگ عزیزی بود در روزهای قبل از سال نو. سوگ نامه ها در روزنامه کارگزاران هم همین را می گفت. جای خالی اش الان معلوم نمی شود. نیمه دوم ماه معلوم می شود که باید در بیاید و در نمی آید. من همین یک مجله را می گرفتم. فیلم را هم دو سالی است که خودم نمی گیرم. برادرم می گیرد و من تورقی می کنم. حالا دیگر هیچ مجله ای نمی گیرم. چه فایده دارد؟ هفت بود که رفت. باقی بقای تان.
هفت رفت.(لختی سکوت به احترام).خدایا مگر معجزه ی تو از جنس کتاب نبود؟ مگر به قلم سوگند نخوردی؟خدایا چرا ما فقیران جهنمی هستیم و لژ نشینان تپه های زعفرانیه بهشتی؟چرا ما را دوست نداری ما که برای کتاب و فرهنگ بهای عمر می پردازیم و اشک چشم و خون دل.
کاش بیایی, دوباره, هر ماه تا روز های زمستانی مان بهاری شود.
من دیشب خواب مجله ی هفتو دیدم دیدم که توی دکه هستو منم با خوشحالی خریدمش اما وقتی بازش کردم دیدم مطالب توش همه راجب لباس عروسو عکس زلیخا و یوزارسیف بود!!هر صفحه که جلوتر میرفتم بیشتر میترسیدم تا اینکه رسیدم به عکس کسی که تو خواب کشته بودمو روحش تو اتاق من زندگی میکرد:((نمیدونم چرا انقدر غصه ام شد که از خواب پریدم و گشتم دنبال وبلاگ اقای چپردار اما چیزی پیدا نکردم شما میتونید کمکی بکنید ؟ای میلشم اگه باشه خوبه
عین.میم: خب آدم از این خواب ها ببیند باید هم دنبال وبلاگ چپردار بگردد!!
(سلام هادی)
مرسی خودم پیدا کردم