نازلی  
[ Tue 05 Feb 2008 ~ 4:19 AM ]

وقتش بود.



R.n  
[ Tue 05 Feb 2008 ~ 7:28 AM ]

تکبیر



زهرا  
[ Tue 05 Feb 2008 ~ 3:58 PM ]

اميدوارم خانم پورتمن و البته شما ما رو حلال كنيد بابت عكس.
خودم كه خواننده مجله فيلمم و اينطوري شما رو ميشناسم و نوشته هاتون تو مجله فيلم رو هم ميخونم. پس من دوست ندارم همونارو اينجا بخونم. منظورم اين نيست كه اينجا مطالب سينمايي نباشه. من دوست دارم مطالبتون كوتاه و خوندني باشه. شوخي و جدي اش هم فرقي نداره. حس جديدي بهم بده كه تو وبلاگهاي ديگه معمولاً پيدا نميشه.



maral  
[ Tue 05 Feb 2008 ~ 7:39 PM ]

یاد بعضی صاحب‌خونه‌ها افتادم وقتی میری خونه‌شون مهمونی.

ساعت نه شب
بچه‌ها برید بخوابید. فردا باید برین مدرسه. دیر وقته.

نه و نیم
ما معمولا زود می‌خوابیم. اینجوری بهتره. از قدیم گفتن سحرخیز باش تا کامروا باشی.

نه و چهل و پنج دقیقه
شنیدین تازگی‌ها اماکن دستور داده مغازه‌ها و کافی‌شاپ‌ها باید زود تعطیل کنن. بالاخره لازمه برای امنیت مردم.

نه و پنجاه دقیقه
دیگه الان تو خیابون هم پرنده پر نمیِ‌زنه. رفت و آمد این وقت شب خیلی دردسر داره. به خصوص با این خفاش شب و اینا.

ساعت ده شب
نمی‌خواین برین خونه‌تون؟ برین دیگه!

خب آقای صاحب‌خونه،خانم صاحب‌خونه از همون اول بگو برین خونه‌تون.مهمونی تموم. دیگه چرا پای بچه‌ها و مدرسه و کامروایی و اماکن و کافی‌شاپ و امنیت و مشکل رفت و آمد و خفاش شب رو می‌کشین وسط.

بد می‌گم؟



عین.میم  
[ Wed 06 Feb 2008 ~ 4:13 AM ]

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از ديلي ميل، «ميشل استفني» مادر 35 ساله بريتانيايي نمي‌دانست كه حركت و لگدهاي نوزادانش در شكم او مي‌تواند باعث نجات جانش شود.
دو‌قلوهاي وي به نامها «آليس» و «هريت» هم اكنون 13 ماه سن دارند. به گفته پزشكان اين مادر نمي‌دانست كه لگد زدنهاي اين دو جنين در بدن وي باعث جدا شدن يك تومور سرطاني از دهانه رحم مادر شده و آن را با خود بيرون خواهد آورد.
«استفني» كه ساكن جنوب غرب لندن است پس از بارداري و به علتي كه گمان برده مي‌شد سقط جنين بوده است به بيمارستان منتقل شد.
پزشكان به زودي متوجه شدند كه سرطان دهانه رحم در حاليكه باردار است، زندگي او را تهديد مي‌كند. وي سقط جنين را نپذيرفت و پزشكان بيمارستان «ماردسن» لندن انجام شيمي درماني در سطحي بسيار ابتدايي را براي او آغاز كردند تا شايد بتوانند مانع از رشد سلول سرطاني در طول بارداري شوند.
اما اين شيمي درماني نبود كه سرانجام جان «استفني» را نجات داد.
وي مي گويد:" زماني كه پزشكان به من گفتند كه بچه ها تومور را جدا كرده و بيرون آورده‌اند باور نمي‌كردم. لگدهاي آنها را احساس مي‌كردم اما نمي‌دانستم كه اين كار چقدر مي‌تواند براي من مفيد باشد. من زندگيم را مديون 2 دخترم هستم و شايد به همين علت بوده كه هرگز نتوانستم با از بين بردن آنها موافقت كنم."



اكرم احمدي  
[ Wed 06 Feb 2008 ~ 12:04 PM ]

حدو مرز گذاشتن هميشه محدوديت ايجاد مي كنه.مخصوصا اگر بخواهي به حدو مرزت ايبند باشي.به هر حال هر جوري بنويسي من ميام مي خونم و متاسفم6برات كه بايد نظرامو بخوني برادر مرفه كه از 14 سالگي در همه سالنهاي سينما و تئاتر به روت باز بوده .خدايي وجدان درد نمي گرفتي؟



فاطمه  
[ Wed 06 Feb 2008 ~ 10:05 PM ]

سلام آقاي معتمدي عزيز
همين ابتدا بگم حرفايي كه ميزنم حرفاييه كه هميشه با خوندن نوشته هاي شما جمله به جمله اش تو ذهنم شكل مي گرفت اما هيچ وقت به زبون نمي آوردم.به هيچ عنوان قصد تعريف ندارم. شما بذارين به حساب يه دل نوشته.
هميشه بعد از وبلاگ خواهرم زهرا وبلاگ شما رو از ليست Favorites باز مي كردم. خوندن نوشته هاتون برام لذت بخش بود. ديروز زهرا اين نوشته تونو براي من و مريم خوند. نمي دونم چرا ولي دلم گرفت. مثل اين كه يه مدت به يه خونه اي عادت كرده
باشي، تو فضاش زندگي كرده باشي و دوسش داشته باشي و حالا بهت بگن وقت اسباب كشيه! هيچ وقت براتون كامنت نذاشتم، اما اين بار اومدم كه بگم:
شعرهاتونو خوندم و بابت قدرت شاعرانه تون تحسينتون كردم. بعضي نوشته ها منو به خنده انداخت. با بعضي هاش گريه كردم. چندتاش باعث شد كه به فكر فروبرم. خيلي هاش آگاهم كرد....
ميبينيد، احساسهايي شبيه آنچه در زندگي رخ ميده. آره من با نوشته هاتون زندگي كردم. حتي با كامنتهاي خواننده هاتون. نوشته هاي جسورانه اي رو اينجا خوندم كه هيچ وبلاگ نويس ديگه اي جرأت بيان اونها رو نداره. حتي شوخي ها.... حالا ميخوام در جايگاه يكي از خواننده هاي ثابتتون بابت لحظه ها، احساسات و افكار زيبايي كه برام ايجاد كرديد ازتون تشكر كنم. و آخر اينكه من اين نوشته ها، اين فضا و اين شكل وبلاگ رو دوست داشتم و دارم و اميدوارم كه ايده ي جديدتون باعث رضايت شما و خوانندگانتون باشه. و مطمئنم كه همچنان خواننده ي نوشته هاتون مي مونم.

عین.میم: فاطمه ی عزیز! نوشته ی سراسر لطف و مهربانی ات حقیقتاً تحت تأثیرم قرار داد. واقعاً نمی دانم در برابر تو که چنین صمیمانه ابراز لطف کرده ای از چه واژه هائی استفاده کنم. اما بی شک بابت داشتن خوانندگانی مثل تو به خودم می بالم.
دوست خوبم. کدام آدم عاقلی ست که بخواهد چنین خواننده های با شعوری را از دست بدهد؟ قصدم از نوشتن این پست بیش از هرچیز تذکر دادن به خودم بود و اعلام دوره ای که باید تمام می شد. شاید حرفم را خوب بیان نکردم، واژه ی درستش را تازه امشب یافتم. من در یک سال و چند ماه گذشته گاه صرفاً محض تفنن نوشتم، برای تجربه کردن تفننی نوشتن، در حالی که خوانندگان پی گیر و قدیمی من می دانند که اغلب نوشته های من چه خوب چه بد، تفننی نبوده اند. حالا هم اگر می خواهم هر آن چه می نویسم اثر گذار باشد و کسی نیاید به این خانه ی مجازی و بیرون نرود مگر این که قلابش به واژه ای و سخنی گیر کرده باشد، به دلیل احترامی ست که به مخاطبم می گذارم. قصدم نفی نوشته های وبلاگی ام نیست. فقط خواسته بودم بگویم که دیگر فقط محض تفنن نخواهم نوشت، تجربه ی دوست داشتنی گران بهائی بود اما حالا دیگر تمام شده است. من همانی هستم که در اغلب نوشته هایم دیده اید. این تغییر به سوی عوض شدن نیست فاطمه ی عزیز، به سمت بیش تر "من" شدن است.
امیدوارم همچنان با ما بمانی.



امید غیائی  
[ Wed 06 Feb 2008 ~ 11:27 PM ]

ما که همه رقمه هستیم.
فقط اگه دیدی چیز میزی نمینویسم به خاطر اینه که احتمالا قراره یه چیزهائی باشه که سوات موات ما قد نمیده.
در هر حال سرزدن هر روزه رو شاخشه.
مخلصیم.



نازلی  
[ Thu 07 Feb 2008 ~ 3:07 AM ]

این تو مایه های گزارش یک قتله دیگه؟



مريم گلي  
[ Thu 07 Feb 2008 ~ 2:39 PM ]

اميدوارم اين تغيير براي همه دلچسب باشد. گاهي غريبي انسان ها فقط براي اينست كه به چيزي عادت كردند و گمان مي كنم اگر تجربه هاي جديد هم در اختيارشان قرار گيرد به استقبالشان خواهند رفت. خداوند همراهتان.



کتایون  
[ Thu 07 Feb 2008 ~ 8:23 PM ]

سلام
با اینکه تا بحال براتون کامنت نذاشته بودم ولی هم از طریق مجله ی فیلم و هم اینجا همیشه نوشته های قشنگ و دلنشینتونو میخونم و دنبال میکنم و لذت میبرم.البته اینجا رو تازه چند ماهه پیدا کردم ولی مطمئنم حالا حالاها مشتری ثابت نوشته های گرمتون میمونم.
موفق باشین.

عین.میم: خوشحالم از آشنائی شما کتایون عزیز. شما سومین کتایون این جا هستید!!



کتایون  
[ Thu 07 Feb 2008 ~ 10:59 PM ]

ای ول اینم جالبه آقای نویسنده. منم تصمیم دارم من بعد جدی بنویسم و دیگه هیچ جا کامنت نذارم(تو باور می کنی؟). منتظر نوشته های جدی ترت هستم آقای علیرضا

عین.میم: بعله کتایون شماره ی یک.



فانی  
[ Sat 09 Feb 2008 ~ 1:31 AM ]

راستش منکه مطلبرو خوندم بر خلاف شما به نظرم ترسناک نیومد...یجوری ته دلم کلی هم خوشحال شدم!! به هر حال تغییر همیشه چیز خوبیه...همیشه...ضمنا از وقتی هم که مطالبتون رو دنبال می کنم و می خونم باید بگم که تعادل توش حفظ شده بود....یعنی به نظر من فانتزی نوشته هاتون در حدی بود که باعث خستگی نشه...شاید بعضی ها فنتزی رو با مبتذل اشتباه بگیرن ولی من معتقدم یکی از فانتزی ترین بلاگهارو میخونم(یعنی همینجا)...و امیدوارم بار این فانتزی خیلی کم نشه...مشتاقانه می خونمتون....و یه چیز دیگه...اگه یه جاهایی کامنتای نا خوشایند گذاشتم ببخشیدم...به هر حال به قول خودتون..منم آدمم دیگه جو گیر میشم بعضی وقتا...کلا هم که میبینین روده درازم!!!!!!هم تو کامنتیدن! هم تو بلاگ نوشتن!!!



ساناز  
[ Thu 14 Feb 2008 ~ 1:04 AM ]

سلام . نوشته هات و شعرات و خوندم واقعاً زيبا بود . اميدوارم بعد از اين هم خيلي خيلي بهتر بتوني بنويسي .