maral  
[ Thu 17 Jan 2008 ~ 12:24 AM ]

عطف به جواب كامنت پائين.
1. شما احتمالا تيراندازي با كمان يا كلت بادي كار كردين؟ ؛)
2. اون شعر هم مال سهراب سپهريه جناب شاعر. من فكر مي‌كردم شاعرهاي ايماژيست-فحشه اين هم؟- دوستش دارن آقاي سپهري رو.
3.رمانتيك كه كلا منفي نيست. دختر رمانتيك بَده :) ولي شاعر رمانتيك پهلو به پادشاهان ميزنه.
4. فكر ميكنم سرمربي ما ، شده مدير تيم‌هاي ملي. حال كه مي‌كنين؟ شما چي؟ اختلاف بين سرمربي و مربي. دو باخت متوالي. دعواي مدير عامل و سرمربي. دوپينگي بودن شماره ده. حالتون خوبه الان؟
5. ديدم و خوندم كامنت‌ها و لطف شما و دوستان رو . به قول سريالهاي جناب فتحي في‌الواقع خوش آمدم :)
-----------------
و اين پست.
كلا من كه چيزي نفهميدم. اين آقاي محترم كيه؟ پدر معنويش كيه؟ قلي كيه؟ نسبت آقاي محترم و قلي كه علي مي‌باشد! چيه؟ پسر معنوي قلي و علي كيه؟ اينجا كجاست و ما كيستيم؟

و اينكه كسي كه با اس ام اس پنج‌شنبه بريم دختر بازي عشق دنيا رو ميكنه فعلا ازدواج زودشه. فعلا بايد بچرخه تا سرش به سنگ ميخوره و سر به راه بشه و بشه مرد خانواده. ؛)

عین.میم: عطف به همون جا
1- عزیزم من تقریباً هر روز دارت بازی می کنم
2 و3- دختر رمانتیک رو دوست دارم اما شاعر رمانتیک رو نه.
ضمن این که گرچه یک بار در 14 سالگی همه ی شعرهای سهراب رو خوندم - و ارادت زیادی به ش ندارم- اما گمان نمی کنم این جمله مال او باشه. لطفاً یک نفر نشونی این شعر رو بده.
4- اولاً که سرمربی تون شده سرپرست تیم ملی و نه مدیر تیم های ملی. ثانیاً فراز و فرود و برد و باخت طبیعت فوتبال هست. و هر تیم بزرگی دوران کوتاه مدت افت هم داره.
5- در این فقره صحبتی نداریم.
....................

و این کامنت.
تو حالت خوبه مارال جان؟ تو این مدت بیمارستانی آسایشگاهی جائی نبودی؟ این چیزا چیه می گی؟ قلی کیه؟ خاک عالم!!
عزیزم منظورم از قُلی قُلی نیست منظورم قُل ای هست. یعنی این گونه فرض شده که علی و ایلیا دو قلو هستند و ایلیا قُل علی است و حتا برعکس. خب؟ فهمیدی عزیزم؟ آره؟ آفرین. خب؟
و این که تو خیلی سنگ دل و بی رحم می باشی مارال. خیلی... چه طور دلت
اومد با من این جوری حرف بزنی؟ این عوض پیشنهاد ازدواج دادنته؟
سرم زیر سنگ بره با این خواننده هائی که دارم. سر به سنگ خوردنم پیش کش.
پی نوشت: چشمک و این ها



sahar  
[ Thu 17 Jan 2008 ~ 1:17 AM ]

سلام آقاي معتمدي نشاني شعر رو خواستيد:
مسافر از دفتر شعر مسافر سهراب سپهري
.....
دچار يعني عاشق،
و فکر کن که
چه تنهاست اگر ماهي کوچک
دچار آبي درياي بيکران باشد .
هميشه فاصله‌اي هست ،
دچار بايد بود..

عین.میم: ممنون سحر عزیز. گفتم که در مورد سهراب سپهری ادعایی ندارم. ممنون از لطفت.



فانی  
[ Thu 17 Jan 2008 ~ 3:17 AM ]

این وسط نمیدونم چرا درد دل من تازه شد!! میشه اینقدر از فوتبال نگین؟!!!!!من دوتا عشق از دست رفته دارم!! یکیش دست و پا داشت دومی فدراسیون!!حالا هر وقت به گذشته هام نگاه میکنم و خاطراتم با اون ادمیزاده زنده میشه دلمو خوش میاد ولی نمیدونم وقتی به فوتبال فکر میکنم و یاد دوران زنده بودنش میوفتم چرا اعصابم مثل این کارتونا میشه رنگم قرمز میشه از گوشام بخار با صدای سوت میزنه بیرون!!یه چی دیگه نه تنها تماشاگرای سپاهان که کل تماشاگرای ایران و کل زحلم گتمیش فوتبال ایران وحشی و بی فرهنگ تشریف داره!!وحشی که چه عرض کنم آدمای نئاندرتال از اینا بیشتر چیز حالیشون بوده!!میدونستن آتیشو دست بزنی میسوزونه میکشه!!....ضمنا آخییییی ایشالا شوور میکن....ببخشید ایشالا زنم میگیری عجله نکن...وای من چقدر دارم ور میزنم!!

عین.میم: تو در جریان هستی منم جزو همون تماشاگران به قول تو نئاندرتال هستم؟ یا همین جوری کلاً داری توهین می کنی؟ :)



سوفیا  
[ Thu 17 Jan 2008 ~ 5:52 AM ]

سلام
این عبارت سهراب سپهری مال شعر بلند «مسافر» است که به نظر من هم که درکل علاقهء خاصی به سپهری ندارم یکی از شعرهای خوب و دوست داشتنی‌ش هست.

« دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد.
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانهء آنهاست.
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
وگرنه زمزمهء حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست.»
پی نوشت: به مارال: این مورد ۴ شایعه است همشون. زیاد اعتماد نکنید به این برنامهء نود! راستی دور جدید بازی ها از کی شروع می‌شه؟

عین.میم: از پنجشنبه ی دیگه. خوبی؟ بی خبریم ازت رفیق.



Angel-A  
[ Thu 17 Jan 2008 ~ 7:25 AM ]

be dinvasile pishnahad mishavad ye farakhane omoomi too roozname ham bezani, javab mide, bavar kon.

عین.میم: وقتی بی عشق باشی دیگه چه فرقی می کنه با کی و کجا و چه طور؟ :(



مريم گلي  
[ Thu 17 Jan 2008 ~ 3:27 PM ]

سلام
اون شعري كه سرش جدله مال سپهريه. هشت كتاب/ مسافر/ چاپ اول 1345/ چاپ گلشن/
و كمي قبل و بعدش:
چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي.
چقدر هم تنها!
خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
دچار يعني عاشق.
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد.

آقاي معتمدي، كي بهتر از مگي؟ (پيشنهاد خاص)

اين برادرزاده معنوي تون و همچنين قل اش هم اسماي زيبايي دارن.

عین.میم: مگی فقط آدمو سیگاری می کنه بعد از یک سال و نیم سیگار نکشیدن. دست به دلم نذار مریم جان.



کتی  
[ Thu 17 Jan 2008 ~ 10:47 PM ]

ببینم حالا دیگه کارت بجایی رسیده که اسم پسر معنویت رو، رو می کنی و بدتر از اون اینکه اعلامیه درخواست ازدواج می دی. یالا عکسام رو پس بده و ایضا اس ام اس هام رو!!!!

عین.میم: نمی خوام!!!



کتی  
[ Fri 18 Jan 2008 ~ 2:01 AM ]

یعنی چی تو اعلامیه همسریابی می دی و بعد از من انتظار داری بهت اعتماد داشته باشد. نمی خوام.می خوام برم خونه بابام. یالا همه چیزامو پس لده. یاااالاااا
دیگه هم دوستت ندارم و قهر قهر تا روز قیامت!!!

عین.میم: جلوی مردم بی آبرو بازی راه ننداز ضعیفه (خشم) الان می ریم خونه تکلیفتو روشن می کنم من!



کتی  
[ Fri 18 Jan 2008 ~ 2:12 AM ]

حالا دیگه به من م یگی ضعیفه؟ هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.وقتی پته ات رو ریختم رو آب می فهمی ضعیفه کیه؟

عین.میم: چشم عزیزم. حالا چرا ناراحت می شی؟ من شوخی کردم. حق با شماست.
پی نوشت: این صحنه هائی از یک ازدواج موفق می باشد.
بر اساس طرحی از ... و ... و ... با تشکر از .... و با نگاهی به ... و .... و خواهر خانم .... .



maral  
[ Fri 18 Jan 2008 ~ 2:35 AM ]

مي‌بينم كه به اطلاعات ادبي من شك مي‌كنيد و آدرس شعر مي‌خواين؟ البته دست دوستان درد نكنه كه نشاني رو مرقوم فرمودن.

يك-صفر به نفع من.

مي‌بينم كه اين طرح همسريابي‌تون هم پيرو نظريه‌ درخشان من به بن‌بست رسيد.

دو-صفر به نفع من.

آخر من نفهميدم اين قلي كيست؟ :)

سه-صفر به نفع من.

پ.ن: كلا قرمزها خيلي راحت گل مي‌خورن. يك زماني استاد حاج رضايي دفاع‌تون رو با پنير سوئيسي مقايسه كرد. يادتون مي‌باشد؟

شيش شيش شيش تايي‌هاش.

عین.میم: یعنی نفهمیدن تو هم باز یک گل به نفع خودت محسوب می شه؟
در ضمن محض اطلاع شیش تائی ها به اونائی می گن که شیش تا گل خوردن نه پرسپولیسی ها که شیش تا گل زدن. متأسفم واقعاً وگرنه می گفتم شیش هیچ به نفع من



...  
[ Fri 18 Jan 2008 ~ 7:50 AM ]

البته طبق اطلاعات موثق دریافتی از خود مگی خانم پدر رالف عزیز پیش از از دست دادن مگی به اعتیاد روی آورد. شاید این بلای خانمان سوز اعتیاد بود که باعث رفتن مگی شد.
آمما...
دیدم یکی از دوستات گقته بوده که عشق کافی نیست.
پس برو تو کاره فراخوان عمومی دیگه.

عین.میم: ...



ye doost  
[ Fri 18 Jan 2008 ~ 1:42 PM ]

اگر از تنهايي مي‌ترسيد، ازدواج نكنيد!
آنتوان چخوف

* چرا زنها ده‌ها سال وقت صرف مي‌كنند تا عادات شوهرشان را تغيير دهند، اما در نهايت گله مي‌كنند كه او ديگر آن مردي نيست كه با او ازدواج كرده‌اند؟
باربارا استرايساند

* اميدوارم در تمام طول زندگي آنچنان همديگر را دوست داشته باشيم كه انگار هرگز ازدواج نكرده‌ايم !
لرد بايرون

* پشت سر هر مرد موفقي، يك مادرزن ناباور و متعجب ايستاده است .
اسكاروايلد

* در خانه رئيس من هستم، فقط تصميم‌گيري‌ها به عهده همسرم است .
وودي‌آلن

* ازدواج تنها ماجراجويي مخاطره‌انگيزي است كه راهش براي ترسوها هم باز است .
ولتر

* نصيحت من به شما اين است: ازدواج كنيد، اگر زنتان خوب باشد خوشبخت مي‌شويد و اگر بد باشد، فيلسوف .
سقراط

* قبل از ازدواج زن بايد به مرد عشق بورزد تا نگهش دارد، بعد از ازدواج بايد نگهش دارد تا بتواند به او عشق بورزد !
مريلين مونرو

* گاهي اوقات شك مي‌كنم كه زن و مرد واقعاً براي زندگي با هم آفريده شده باشند؛ شايد بهتر باشد در همسايگي هم زندگي كنند و فقط گاهي به هم سر بزنند .
كاترين هپبورن

* اگر مردي پيدا كنم كه 15 ميليون دلار پول داشته باشد، نصفش را به نام من كند و ضمانت بدهد كه در طول يك سال آينده خواهد مرد، دوباره ازدواج مي‌كنم !
بت ديويس

* يك باستان شناس ايده‌آل‌ترين مردي است كه مي‌تواند نصيب يك زن شود: هر چه سن زن بالاتر برود، علاقه مرد به او بيشتر مي‌شود !
آگاتا كريستي

* ازدواج توافقي است بين مردي كه نمي‌تواند با پنجره باز بخوابد و زني كه نمي‌تواند با پنجره بسته بخوابد !
جرج برناردشاو



امید غیائی  
[ Fri 18 Jan 2008 ~ 11:50 PM ]

خبری ما از نباشه محض رضای خدا هیشکی نمیگی امید مرده شاید؟!
پیدا کردن مبتدا و خبر جمله بالا به عنوان تنبیه با خودتان.
سلام.
میبینم که اینجا این چند وقته حسابی عشقولانه شده بوده و همه عشق در بکردن از خودشان.آن پائین تر که همش حرف دوست دارم و ندارم و از این حرفهاست.اینجا هم که فراخوان عمومی میدهید من باب مزدوج شدن.
دعواتان هم که با کتی خانم بالا میگیرد صدایش را همسایه ها هم میشنوند.
این پسرمعنویتان هم که از دستبندها و ساعتش معلوم است اینها که گفتید همه اش هست.
راستی عکس بلبل سیگار کشان هم از آن عکسهاست که میچسبد بعد از این همه نیامدن.قبلا توجه نکرده بودم بهش.
مخلصم.

عین.میم: الان بالاخره زنده بودی یا نه؟



فانی  
[ Sat 19 Jan 2008 ~ 1:39 AM ]

توهین که به شما که نکردم!!زبونم بره زیر تانک اگه به شما توهین کرده باشم!!فقط خواستم از حال نزارم(اینجوری مینویسن؟)با خبر بشین بفهمین این فوتبال چه به سر من آورد...یه موقعی عشقم بود...یه موقعی وقتی تیم ملی میومد تو میدون حاللللل میکردم...عشق میکردم...با هر باختش اشک میریختم...تو خونه بهم میگفتن دیوونه..خل...مجنون...با برداش زمین زمانو رو سرم میذاشتم...خوشم نبود به تیم ملی چپ بگن...گیساشونو میکندم اگه ضز اضافی میزدن....بعد چی شد؟...اونایی رو که ازشون طرفداری میکردی....همه تو زرد از آب درومدن...بازی کن...مربی...مدیر...تماشاگر....موندم دلمو به چیه اینا خوش کنم؟...نخواستم توهین کنم...خواستم بفهمی چه کردن اینا با یه عده. چ کردن....اینایی که ورد زبونشون خدمت خدمت نمیوفته...خدا زلیلشون کنه....قوم مغول....

عین.میم: می فهممت فانی. می فهمم.



سارا  
[ Sat 19 Jan 2008 ~ 3:57 AM ]

بچه هر چی باهوش و با استعداد و دوست داشتنی ،معنویش مثل واقعیش نمی شه عمرا. که شما ندارین متاسفانه!

عین.میم: ...



نازلی  
[ Sat 19 Jan 2008 ~ 5:56 AM ]

آخی. چه هیجان انگیزه. ماچش کن.

عین.میم: رو جفت گولیا چشام.



... واقعنی  
[ Sat 19 Jan 2008 ~ 6:03 AM ]

بنده و ایشون دوس پسر مشترک می‌داشته بودیم. باقی شو از زبون ایشون پرسیدن کنین.
پ.ن1:خودتو مسخره کن در ضمن D:
پ.ن2 می بینم که این‌جا جعل نام شده ام.
پ.ن3: در ویرایش یا حذف بعضی قسمت های این مرقومه آزادید- گرچه بی اجازه ی بنده هم بودید. منتها خواستم خودتحویل گیری کنم- بله.

عین.میم: به قول فانی زبونم بره زیر تانک اگه یه کلمه از این کامنت دستگیرم شده باشه. شما با کیشون چیز مشترک داشتید؟



امید غیائی  
[ Sat 19 Jan 2008 ~ 11:32 AM ]

زنده ایم استاد.
------------------------------------------
• - "تو که قصد نداری با کسی که دیروز باهاش آشنا شدی، ازدواج کنی؟"
– "ولی عزیزم تنها راه اش همینه. اگه زیادی بشناسی شون، هیچ وقت باهاشون ازدواج نمی کنی." ( رودی وله و مری آستور در داستان پالم بیچ)

عین.میم: چسبید. مرسی.



سوفیا  
[ Sun 20 Jan 2008 ~ 5:29 AM ]

سلام
می‌گویند که به مردی گفتند: چرا در ظرف شستن به زنت کمک می کنی؟ اینقدر زن‌ذلیل شده ای؟ جواب داد: خوب چه ایرادی داره؟ عوضش اون هم موقع رخت شستن به من کمک می کنه.
پی نوشت: اینکه آن مرد اهل کجا بود را خودتان حدس بزنید.

عین.میم: :)))