سعدی نامه
بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس
یکی منم که ندانم نماز چون بستم
نماز کردم و از بی خودی ندانستم
که در خیال تو عقدِ نماز چون بستم
نمازِ مست، شریعت روا نمی دارد
نماز من که پذیرد که روز و شب مستم؟
چنین که دست خیالت گرفت دامن ِ من
چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم
بکُش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست
که با وجود تو دعوی کند که من هستم