انجیل به روایت بارنابا
حاج نادر» نام مردی ست که اگر نشناسيدش ممکن است به نظرتان انسان متناقضي برسد. مردی خوش قیافه و بسیار خوش لباس كه به رغم « ظاهر غربي» اش جزو مسلمانان متعصب و شايد اندكي تندرو به حساب بيايد. او در دهه ی 1960 برای زندگی و تحصیل به آمریکا رفت و به لطف خانواده ی سرشناس و ثروتمندش زندگی مرفه و آرامی داشت. او براي آموختن سينما به UCLA رفت و با جواناني از اديان مختلف روبه رو شد كه مدام درگير بحث هاي سياسي و ديني بودند. يكي از ماركس سخن مي گفت و يكي از هولوكاست، گروه هاي اجتماعي مختلف در جامعه ي آن روز آمريكا با شتاب در حال به وجود آمدن بودند كه هيچ كدام او را جذب نمي كردند. در حالي كه از تمام فروشگاه هاي صفحه فروشی قطعه ی هتل کالیفرنیای گروه ایگلز پخش می شد، نادر طالب زاده با اتومبيل كروكي اش به اين سو و آن سو مي رفت و ذهن اش پی به حقایق بزرگ تری مي برد. حقايقي كه زندگی آرام و بی دغدغه ای را که داشت به زودي دست خوش تغييرات بزرگي كرد. درست در آن سوی دنیا در موطن اش انقلابی بزرگ در حال اتفاق افتادن بود و او هم چو اغلب جوانان هم سن و سال اش، به وجد آمده از اندیشه ی تغییر جهان، همه چیز را در «سرزمین شیطان بزرگ» رها کرد و به کشورش بازگشت. كشوري كه انقلابش نه كمونيستي بود و نه روشنفكري، در ايران سال 1357 دومين حكومت مذهبي تاريخ معاصر جهان پا مي گرفت (نخستين حكومت ديني دنياي جديد به يك معنا رژيم اسرائيل بود كه نادر طالب زاده بعدها به يكي از سرسخت ترين سخنگويان مخالفش در ايران تبديل شد) . چندي بعد جنگ هم آغاز شد و او با تكيه بر تخصص و دانشي كه داشت دوربین به دست راهی جبهه ها شد. با آوینی رفاقت کرد و اندک اندک شد راوی رازهای جنگ. چهره اش هم به کمکش آمده بود. سیمای آرام و چشم های باهوش اش، بی درنگ هر مخاطبی را به تأمل وا می داشت. از کنار او به سادگی نمی شد گذشت. در آن سال های اول، سرگذشتش بیش تر به داستان های صدر اسلام شباهت داشت؛ جوانی از «سرزمین کفر» به گروه مؤمنان می پیوندد. گرچه « نادر» نه تنها تازه مؤمن نبود بلکه در ایمان خویش یافته ی قدیمی اش از بسیاری از ریاکاران بی مایه، مؤمن تر بود و ثابت قدم تر. به همین دلیل و به دلیل جاذبه های شخصیتی و توانائی هایش خیلی زود به صف اول معتمدین نظام پیوست.
این ها البته همه ی سرگذشت حاج نادر نیست، که اگر داستان اش در این جا تمام می شد، شده بود یکی از ده ها مدیر فرهنگی کشور و پس از جنگ نیز لابد راهی دیگر می پیمود و چون خیلی های دیگر از یک انقلابی دو آتشه به یک تکنوکرات مصلحت اندیش تبدیل می شد يا به يكي از همين «سوسياليست هاي تخيلي» جديد. اما او هنوز به آن چه که می خواست نرسیده بود. او از آن سوي دنيا نيامده بود كه در كشورش به مديريت و رياست برسد. او به دنبال ردپاي كسي بود كه مثل هيچ كس نباشد. به این ترتیب زلزله ی دوم زندگی حاج نادر از زمانی آغاز شد که رفته رفته دریافت بر اساس آموزه های ادیان مختلف، جهان با شتابی هراسناک به سوی انتها پیش می رود. «انتهای درک هستی آلوده ی زمین» و بازگشت مسیحای وعده داده شده. انقلاب ایران به نام امام غایب اش عجین شده بود و خود را مهیا کننده ی شرایط ظهور می دانست، در فلسطین نیز یهودیان در صدد تأسیس حکومتی در سرزمین موعود بودند تا جنگ آخر الزمان، آن گونه که در تورات آمده است، زمینه ی ظهور مسیحا را فراهم کند. در میان مسیحیان نیز گرایشات آخر الزمانی و پیش گوئی مردان انجیلی از نزدیک شدن روز بازگشت عیسی مسیح، پیروان بیش تری پیدا می کرد. در همین روزگار بود که طالب زاده ی مستند ساز، به کتابي شگفت انگیز و جنجالی دسترسی یافت. کتابی که با سکوت محض کلیسا مواجه شده بود و از آن پس نیز جز به انکار از آن یادی نشده بود: انجیل برنابا، حواری صدیق و شریف عیسی مسیح. انجیلی که مسلمانان معتقدند نزدیک ترین قرابت را با حوادث تاریخی دوران عیسای ناصری دارد، اما کلیسا آن را مثل ده ها انجیل دیگری که هر از گاه از گوشه ای از خاک سر برمی آورند تحریف شده می داند و همچنان تنها همان اناجیل چهارگانه ی قدیمی ( متا، مِرقُس، لوقا و یوحنا) را به رسمیت می شناسد. و انجیل سنت بارنابا را با وجود مقام قديسي كه دارد و از حواريون مهم عيسي مسيح محسوب مي شود، نوشته شده توسط مسلمانان می داند. کتابی که از بسیاری جهات شبیه به روایت مسلمانان از زندگی این پیامبر بزرگ خداوند است. به این ترتیب تلاش نادر طالب زاده برای به تصویر کشیدن این کتاب شگفت انگیز آغاز شد. و دو دهه طول کشید تا به سرانجام برسد. در این مدت او در کنار دوستان و همراهانش بیش تر خواند و بیش تر یاد گرفت و بیش تر تلاش کرد و هرگز از تلاش دست نکشید. نه آن زمان که با مستند درخشانش از جنگ بوسنی (خنجر و شقایق) موقعیت ممتازی در عرصه ی مستند سازی به دست آورد فراموش کرد که «رسالتش» چیست و نه هنگامی که اولین تلاش هایش برای ساختن فیلم از انجیل بارنابا با ناکامی مواجه شد.
زمستان سال 1379، زماني كه طرح ساخت سريال بشير احمد، بشارت منجي بعدي و مسيح فعلي در تلويزيون تصويب شد، من با معرفي دوستي به عنوان يكي از نامزدهاي بازي در نقش مسيح ( آن روزها كه هنوز تناسب اندام یکی از صفت هایم بود!) وارد دفتر طالب زاده شدم. او البته پيش از من انتخاب بهتري كرده بود و مي دانست مسيح اش همان جواني ست كه سال ها خيابان ها را گز كرده و در خيابان هاي پترزبورگ و مسکو (محل خدمتش) از مقابل مردماني كه با ديدن اش صليب مي كشيده اند عبور كرده و كارش را رها كرده و آمده تا در نقش مسيح ظاهر شود و به آرزوي ديرينه اش دست يابد. با این وجود حاج نادر از من خواست تا در نقش بارنابايش بازي كنم. نقشي كه معلوم نبود دست آخر به چه سر نوشتي دچار خواهد شد. اين ها برايم مهم نبود، ريسك كردم و وارد پروژه اي شدم كه مسيح اش بازيگران نقش حواريون را از درون خانقاه ها و مسجد جمكران يافته بود و اطراف خود گِرد آورده بود.
امروز 7 سال از آن روزها می گذرد و من با وجود علاقه ی عمیقم به حاج نادر و حسین بهزاد (فیلم نامه نویس کار و مردی بی نظیر و یگانه) در اين گپ و گفت ِ دَمِ افطار، سعي كردم جانب بي جانبي را بگيرم و علاقه اي را كه به او دارم بروز ندهم، با اين وجود مي دانم كه اين يك گفت و گوي انتقادي نيست و بيش تر محملي ست براي آشنايي بيش تر با مردي كه از بيان عقايدش در هيچ جا ابايي ندارد، چه آن رسانه شبكه ي لس آنجلسي طپش باشد چه شبكه هاي داخلي و شبكه ي PRESS TV و چه ماهنامه ي سينمائي فيلم كه تا كنون هيچ گفت و گوئي از نادر طالب زاده در آن منتشر نشده است.

با امیر رهبری (بازیگر نقش متا) و احمد سلیمان نیا (بازیگر نقش عیسا) پشت صحنه ی فیلم مسیح
منجیل- عکس از هادی بهزادی
گفت و گویم را با نادر طالب زاده کارگردان فیلم مسیح در شماره ی آخر ماهنامه ی فیلم (369- آبان 1386) بخوانید