سه شنبه، 1 آبانماه 1386

فریدون گله دو ساله شد

... اين‌ها را روزي مي‌نويسم و قصه‌اش را جايي تمام مي‌كنم كه صبح روز سي‌ام مهر، ساعت هفت، شوكت خانم زير باراني ريز وارد ويلا مي‌شود. اول در مي‌زند، كسي جواب نمي‌دهد. با كليد خودش در را مي‌گشايد و وارد مي‌شود. ميان سرسرا، «آقاي دكتر» ديگر راه نمي‌رود. حوله بر دوش، با موهاي خيس، روي زمين افتاده است و مُرده است. و من و صابر... صابر... راستي فريدون خان! فاميل صابر را هيچ‌وقت به‌م نگفتيد. پس چه‌طوري مي‌خواهيد براي‌تان پيدايش كنم؟
(بخشی از یک داستان)

goleh3.jpg height="206" />

شد دو سال، می بینید؟ دلم برای خنده های از ته دلت تان تنگ شده، برای جدیت تان، به فکر رفتن تان، زیر باران ریز یک ریز تند تند راه رفتن تان، سیگار شیراز کشیدن تان و با خودتان حرف زدن... دلم خلاصه خیلی برای تان تنگ شده؛ به رسول و به مادرم سلام مرا برسانید و بگوئید زیاد طول نمی کشد، بگوئید دارم می آیم، با تمام اشتیاقم ... مرگ تولد دوباره ای ست، این را خودتان می گفتید

علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۰۴ :: Link :: Comments (2)
invisible