شنبه، 14 مهرماه 1386

و خدا مرد را...

«حوصله دختر مختر ندارم. اونم از نوع روشنفکر یا تحصیل کرده ی شهری ی گُه گیجش.
می خوام برم ده. یه دختر دهاتی بگیرم با ممه های خیلی خیلی گُنده که بوی گوسفند و پشکل و علف بده و من شب به شب سرمو فرو کنم بینشون و کتاب بخونم. یا با خودم حرف بزنم. اون صبح به صبح بره گوسفندا رو بدوشه شیر تازه بیاره برام و من نخورم. بگم من شیر دوست ندارم، مگه نمی دونی؟
و اون باز فرداش ورداره برام شیر تازه بیاره، تو پیاله ی سفال آبی.
سر یه سال هم دو تا بچه برام بزاد. یه خونواده ی بزرگ خوش بخت بشیم. شب جمعه به شب جمعه هم بریم عروسی تو بالا دست یا پائین دست ِ ده. با هم محلی برقصیم و اون لباس رنگ رنگی بپوشه. شاد باشه. موهاشو ببافه از دو طرف بریزه رو شونه هاش. یه ماتیک محو هم بیش تر نزنه و تا خود صبح برقصه. قول می دم کتکش نزنم. ای خدا....»

107.jpg

و این صحنه هائی بود از کتاب دُن نا آرام
نوشته نشده توسط میخائیل شولوخف
پی نوشت اش را شما بنویسید.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۲۱ :: Link :: Comments (22)
invisible