«ديشب تا خود صبح دستهاش رو توي دستم گرفته بودم و مي بوسيدم. بوش مي کردم و انگار سعي داشتم تمام وجودم رو از باقي مونده هاش پر کنم وشايد هم که دنبال ذخيره ای مي گشتم برای به قول خودش "روز مبادا". دیشب دکتر به من گفت که هر آنچه از دستشان بر مي آمده انجام دادند و ديگر کاري نمانده که در بيمارستان بشود براي او کرد. و بهتر است که او را به خانه ببريم. حالا من ماندم با مادري که به نرمي ابرهاي آسمان توي آغوشم سر مي خورد و با صداي قربان صدقه رفتن هاي من به درد چيره مي شود. و آخرين خاطره اي که برام ميگذارد چيزي نيست جز ني ني چشمان معصومش که چون کودکان نابالغ 4-5 ساله وجودم را تا خود صبح در آغوش مي کشد چرا که ديگر تواني در دستانش نيست تا بازوهايش را به دور گردنم حلقه کند و بازي دوران کودکيم را تکرار. آنگاه که محکم گردنش را مي فشردم و خود را از تابي بنام مادر آويزان ميکردم. دلم بدطورهواي آنروزها را کرده»

پی نوشت: دوست عزیز امیدوارم مرا ببخشی، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و این نوشته را این جا نگذارم. فقط خواستم بگویم این ها نوشته های آدمی ست که مادرش به دعای ما نیاز دارد برای فراموش کردن درد. و من امروز فقط برای تو دعا کردم و برای مادرت که هنوز دست های مهربان اش هست. از این بابت به تو غبطه می خورم.
پی نوشت دوم: کامنت های این پست تعطیل است