تجدید چاپ در زیر زمین
سال 1371 یکی از بهترین کتاب های سینمائی همه ی عمر بسیاری از خوره های کتاب و فیلم توسط انتشارات مهجور و نه چندان نام آشنای هوش و ابتکار با طراحی ی جلدی در حد افتضاح منتشر شد: با آخرین نفس هایم (خاطرات لوئیس بونوئل)
کتابی بی نهایت جذاب و خواندنی که به قول خود بونوئل در توضیح ابتدای کتاب « پس از گفتگوهای طولانی با ژان کلودکریر، او با وفاداری کامل به همه ی گفته هایم به من کمک کرد تا این کتاب را بنویسم.» پس گذشته از خاطرات شگفت انگیز و سرگذشت پر فراز و نشیب و اعتقادات عجیب و بینش بدیع و جهان بینی تکان دهنده ی خود بونوئل بخشی از خواندنی بودن کتاب را هم باید به حساب کریر گذاشت که نویسنده ی طراز اولی ست.
اگر مثل سال های اخیر من اهل خط کشیدن زیر جملات زیبا و نگاه ها و دریچه های تازه کشف شده در کتاب های مورد علاقه تان باشید، با آخرین نفس هایم سرشار از چنین جملاتی ست (البته کتاب خوان های حرفه ای می دانند که منظور من از این جملات مطلقاً جملات قصار اس ام اسی نیست). خیلی از شما لابد در همه ی این سال ها از دوست آشنا زیاد تعریف این کتاب را شنیده اید یا برای تان ماجراهای با نمک و غافلگیر کننده ی آن را لابد بارها تعریف کرده اند. مثلاً این جمله ی معروف که امروزه به ضرب المثل تبدیل شده است از این کتاب نقل شده: «آسان ترین کار دنیا ترک کردن سیگار است؛ چون من تا حالا هزار بار این کار را کرده ام!»
از کسی که رفقای جان در یک قالبش سالوادور دالی و گارسیا لورکا بوده اند و جزو دیوانگان جنبش دادائیسم بوده و از پایه گذاران مکتب سوررئالیسم به حساب می آید و عجیب ترین فیلم های صدسال اول سینمای جهان را ساخته است، چیزی کم تر از این کتاب واقعاً مقدس هم انتظار نمی رود.
مترجم کتاب علی امینی نجفی ست که به جز این کتاب من جای دیگری اسمش را ندیده ام، با این وجود تا آن جا که یادم است (ده سالی هست که کتاب را دیگر نخوانده ام) ترجمه ای روان و فارسی خوبی دارد، که البته بخشی از آن را هم می شود بابت حضور مرحوم محمد پوینده به عنوان ویراستار دانست.
بگذریم از این که ناشر کتاب که در مقدمه اش خاطرات بونوئل را با « گزارشاتی از مراکز بازپروری و اعتراف بزهکاری در دادگاه های جنائی» مقایسه کرده و به « پدران و مادران ِ حال و آینده و کلیه ی مربیانی که به نحوی از انحاء در تعلیم و تربیت فرزندان این مرز و بوم نقشی دارند» توصیه می کند « با دیدگاه های محققانه و مسئولانه این کتاب را بخوانید و موارد مثبت آن را برای شکوفائی نونهالان کشور به کار ببندید» و در جاهای دیگر از «دوستان ناباب» و چشیدن «طعم گناه» حرف زده و هدف از انتشار کتاب را «هشداری» دانسته به « آنان که به سلامت مردم کشورمان عشق می ورزند و سعادت و تعالی آنانرا خواهانند» و دست آخر این شعر حافظ را نقل کرده که : « من مَلَک بودم و فردوس برین جایم بود - آدم آورد در این دِیر خراب آبادم» هدفش از این گَل ِ هم کردن این مزخرفات واقعاً اعتقاد قلبی و سطح ادراکش بوده یا می خواسته با این قبیل شعار دادن ها مجوز کتاب را بگیرد؛ اما کتاب حقیقتاً خود آموزی ست از انواع لهو و لعب و اصلاً به همین دلیل است که از آن به بعد دیگر هرگز اجازه ی تجدید چاپ نیافته و نسخه های دست دوم اش در بازار سیاه با قیمت های گزاف خرید و فروش می شود.

روی جلد چاپ زیر زمینی کتاب گرچه چندان چشمگیر نیست اما از چاپ اصلی اش خیلی بهتر است.
این کتاب مقدس را هشت سال پیش به رفیقی که در اولین جلسه ی آشنائی مان پس از شنیدن تعاریف من از این کتاب به وجد آمده بود در عین خریت قرض دادم و تاکنون نه تنها آن را نتوانسته ام پس بگیرم بلکه جناب قرض گیرنده هم آن را نخوانده و معلوم نیست اصلاً چه بلائی بر سرش آورده است. خواننده ی محترم! عاجزانه از شما تقاضا دارد به هیچ وجه من الوجه به افراد بیگانه و فاقد صلاحیت، کتاب ها و فیلم های عزیز جان تان را قرض ندهید؛ ولو به قیمت به هم خوردن رفاقتتان تمام شود. به جهنم. چیزی که زیاد است رفیق، کتاب و فیلم خوب را در لحظات نیاز از کدام جهنم دره ای می خواهید پیدا کنید؟
همه ی این ها را نوشتم تا بگویم اخیراً شبکه ی زیر زمینی توزیع کتاب های نایاب - که برخلاف سایر شبکه های زیر زمینی کشور کاری خدا پسندانه و به شدت فرهنگی انجام می دهند و کارشان به هیچ وجه لطمه به کسی نیست و بر عکس به کسانی که کتاب هائی از این دست را نخوانده اند کمک می کند که راحت تر به آن ها دسترسی پیدا کنند – رأساً اقدام به تجدید نشر این کتاب کرده است و حتا برخلاف روال معمول پشتِ جلد تازه ای برای آن طراحی کرده است (بس که طرح جلد قبلی نکبت بود!) با جلد گالینگور ده هزار تومان و جلد شومیز هفت هزار تومان. رفقا این را جدی می گویم، اگر هر کدام از شما این کتاب را نخوانده اید شک نکنید که یکی از بزرگ ترین لذت های زندگی تان را از دست داده اید. حتا اگر همین حالا دست از هر چیز بکشید و پای پیاده راه بیفتید به پیدا کردن آن در بساط دست دوم فروشی های جلوی دانشگاه، باز هم دیر است. باور بفرمائید!