چهارشنبه، 21 شهریورماه 1386

از همین حوالی...

یک - هستم. همین حوالی هستم. حالم خوش است. شکر. دارم فیلم می بینم، کتاب می خوانم، به عیادت مریض می روم و عزیزان عزیز از دست داده را تسلا می دهم. یک سبکی و رخوتِ توأم با انتظار. انتظار چی و کی اش را نمی دانم. منتظرم اما.
دو- دیدن فیلم سقوط (DOWNFALL) تجربه ی غریبی ست. فیلم آخرین روزهای زندگی آدولف هیتلر را به تصویر می کشد و به لطف بازی درخشان برونو گانز در نقش هیتلر، جنگ جهانی دوم را از زاویه ای دیگر نشان می دهد. اغلب صحنه های فیلم در پناهگاه زیر زمینی ی فرماندهان ارتش نازی می گذرد و ما رفته رفته غافل از پنجاه و چند میلیون انسانی که بیرون از این زیر زمین کشته شده اند، غرق می شویم در دنیای پیشوائی با سلوکی فرعونی و خیل فدائیان و عاشقان و سینه چاکانی که به پایش می افتند به زاری تا برلین را ترک کند. اگر کشتار و قتل عام انسان های بی گناه و تصویر کردن انواع تکه تکه شدن ها و شکنجه و کوره های سوزاندن اجساد و اتاق های گاز تصاویر مرسوم فیلم هائی ست که درباره ی جنگ دوم جهانی و جنایات نازی ها ساخته شده است؛ در این فیلم اما شاهد تصاویر بی شماری از خود کشی ی نازی های به ته خط رسیده خواهید بود. از خود کشی ی رایش و همسرش اوا گرفته تا خودکشی خانوادگی هِر، وزیر وفادار هیتلر (کسی که ما او را به جهت نام دو حرفی اش از شرح جدول روزنامه هامان می شناسیم!). سقوط از این جهات فیلمی ست که به یک بار دیدن اش می ارزد.

gollen%20flower%20%281%29.jpg

سه- یک «محموله» فیلم فوق العاده عالی شامل پنجاه شصت فیلم جدید و قدیمی خریده ام که چند روزی ست دارم باشان حسابی خوش می گذرانم و این جا هم گاهی به بعضی شان اشاره می کنم. از جمله یکی هم نفرین گل طلائی که جشنواره ای ست از رنگ های طلائی با قاب بندی های همیشه زیبا و حرکت دوربین هایی که ژانگ ییمو در اغلب فیلم هایش دلبستگی اش را به آن ها نشان داده است. فیلم سرگرم کننده و مهیج و گاهی غافلگیر کننده ای ست. می شد صفت خوب را هم درباره اش به کار برد اگر این جلوه های ویژه ی ابتدائی فیلم در پلان سکانس های فراوان کامپیوتری اش این قدر توی ذوق نمی زد. عجیب است برام، آسان ترین کار در ویژوال افکت ساختن پس زمینه و ایجاد در و دیوار و تکرار آدم هاست، اما در سراسر فیلم هرجا کارگردان هوس کرده است که تماشاگر را با نماهای هوائی حرکتی خود و نشان دادن انبوه جنگاوران چینی ذوق مرگ کند، بدجوری توی ذوق آدم می خورد. البته یک بخشی از این مشکل به رنگ های زیادی فانتزی فیلم برمی گردد. کلاً زلم زیمبو بازی و رنگ های شاد و گرمی که در قصر امپراطور می بینیم باعث شده که همه چیز آن قدر شارپ باشد که کلک های کامپیوتر خیلی خیلی به چشم بیاید. به هر حال فیلمه هیچی نباشد فیلمی از ژانگ ییمو است و یک عالمه میزانسن تماشائی و - برای ما جماعت سینمایی_ آموزنده دارد.

پی نوشتی با تأخیر: نمی دانم چرا این جوری شد در این پست، ژانگ ییمو را به اشتباه نوشته بودم چن کایگه و اسم فیلم را هم که اشتباه نوشته بودم. اشتباه غیر قابل بخششی ست، شما اما به بزرگی خودتان ببخشید
.
چهار - این فیلم IRREVERSIBEL یا به قول مجید اسلامی ریورس ناپذیر را دوباره بعد از چند سال دیدم؛ آن هم فقط محض خاطر توصیه ی مجید که در شماره ی آخر مجله ی هفت اشاره ای به این فیلم و دشمنی قدیمی اش با آن کرده و گفته اخیراً با هر مصیبتی بوده فیلم را دیده و حالا از آن خیلی هم خوشش می آید. خب من هم با هر مصیبتی بود فیلم را تحمل کردم اما اصلاً نتوانستم خودم را راضی کنم که از آن خوشم بیاید. البته آن چیزهائی که اسلامی توی مطلبش نوشته از جمله ریورس ناپذیر بودن فیلم و رستگاری و آرامش چپکی تماشاگر و سیر حرکت او برعکس شخصیت های خشن و دیوانه ی فیلم، ایده های فوق العاده و شاهکاری هستند. اما چیزی که آدم را آزار می دهد این فرم افراطی دوربین رودست فیلم و تکان های دیوانه کننده اش است. واقعاً نمی فهمم دلیل این همه افراط خودنمایانه جز به رخ کشیدن ژست متفاوت بودن فیلم از سوی کارگردان اش، چه الزام فرمی دیگری دارد؟ بی چاره آن ها که فیلم را با این تکان ها و حرکت های سرگیجه آور توی سینما و روی پرده ی به آن گُندگی دیده اند!

پنج- خب ماه رمضان هم دارد می رسد و برخلاف سال های قبل هیچ حس و حال همیشگی را ندارم. البته دلیل اش را می دانم. به هر حال به زودی، در اولین فرصتی که حس ماه رمضان به م دست بدهد خبرتان می کنم!
پی نوشت سال 86: پیروزی های پیاپی پرسپولیس مبارک تان باشد رفقا. ما که کیف مان کوک است حسابی.

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۳۶ :: Link :: Comments (15)
invisible