دوشنبه، 12 شهریورماه 1386

بگو مگوی گل آقائی

سایت گل آقا به مناسبت سومین سال آغاز به کارش و شصت و ششمین سال تولد زنده یاد کیومرث صابری در بگو مگوی وبلاگی اش از من هم دعوت کرده است تا به چهار سئوالش پاسخ بگویم. برخلاف بگو مگوی پارسالی که درباره ی جشنواره ی فجر بود و ازش چندان راضی نبودم، جواب های امسالی ام بد نشده از نظر خودم. بخوانید لطفاً.

1- آیا تا به حال جادو شده اید؟
بچه که بودم در همسایگی خانه ی آقا جان باغ مخوف و متروکه ای بود که گاهی شب ها شیاطین توی حیاطش دور هم جمع می شدند. صدای جیغ های شان تا صبح توی محله می پیچید اما همه خودشان را به نشنیدن می زدند. این فقط من بودم که درباره ی این جماعت شب زنده دار بی کار هوشیار بودم و کوچک ترین رفتارشان را هم زیر نظر داشتم. باجی جان هشدار داده بود که اگر سارا مراقب حجابش نباشد و چادرش هی توی کوچه سُر بخورد برود تا پَسِ سرش، و گاهی حتا بیفتد روی شانه هایش، عنقریب جنیان می دزدند می برند سر به نیستش می کنند. دور نبود که هر آن این اتفاق برای سارا بیفتد. سارا که خاله سوسکه ی محله ی ما بود شانزده سالش بود و چندان مرا که آقا موشه ی کوچولوی پشتِ پسله ها بودم به حساب نمی آورد. و حتا وقتی برایش از شیاطین توی باغ حرف می زدم سارا هم مثل باقی ی اهل محل گوش هایش را می گرفت که نشنود. من اما با سلحشوری برایش از آتشی که شیاطین شب ها می افروختند حرف می زدم و از این که اگر احدی از این جماعت آتش خوار تصمیم بگیرند بیایند سارای مرا – که خیال می کردم فقط مال من است- با خود ببرند، نگذارم و با جان و دل جلوی شان بایستم ... سارا اما مثل همه ی دخترهای دیگر ترسو بود و اهمیت نمی داد که عشق اش چه طور به من این همه شجاعت و دلاوری و نترسی بخشیده که به ترس های نیمه شب و شب ادراری های بی پایانم فائق آمده ام و با خودم عهد کرده ام که تا آخرین قطره ی خونم در بدن، پاسدار سارا در مقابل نیروهای اهریمنی باشم. شب ها من دراز می کشیدم روی ایوان عمارت دو اشکوبه ی پدر بزرگ، وقتی آقا جان قصه های پری وارش تمام می شد و خُرخُرش به هوا می رفت، تازه مبارزه ام با ترس و خواب شروع می شد. ملافه های خنک که به تنم می مالید مور مورم می شد و مو به تنم سیخ می کرد. صدای خنده های شیاطین مثل پنجول گربه که بر سطح آینه بکشد در کل محل می پیچید. اما من مقاومت می کردم و چشم برنمی داشتم از پنجره ی چوبی اتاق سارا با آن شمعدانی های قرمزش. صبح که می شد و سرخی ی شمعدانی ها که معلوم می شد، تازه خواب را به چشم های خواب آلوده ام راه می دادم.
باجی جان کم دوا درمانم نکرد. کم نبردم پیش طبیب و حکیم و رمال و دعا نویس. اما حالم روز به روز بدتر می شد. از آن روز بعد از ظهر که دیدم سارا توی باغ متروکه میان حلقه ی شیاطینِ آتش به دهان دارد می رقصد روز به روز حالم بدتر شد. می گفتند جادو شده ام، اما من خوب می دانستم که جادوئی هم اگر در کار بوده همان روز بعد از ظهر تمام شده. همان بعد از ظهری که هوا کیپ ابر بود و من بغض کرده بودم و قلبم آمده بود توی حلقم می تپید آماده ی ترکیدن و من دلم فقط باران می خواست. آن روز خودم هم فهمیده بودم که جادو شده ام.
[پی نوشت سانسور رد کننده ی اخلاقی ی بی "مورد" : این داستان صرفاً جنبه ی آموزشی داشته و به ما ثابت می کند که عشق های خیابانی سر انجام خوبی ندارند و هیچ چیز بهتر از عشق آسمانی نمی باشه. همچنین لغزیدن و افتادن چادر مذکور علاوه بر این که در دوره ی دولت های پیشین اتفاق افتاده و مشمول مرور زمان شده است با توجه به نتیجه گیری ی نهائی داستان (هوس بودن چنین روابط زودگذر و دیوانه شدن کودک هوس باز) می تواند به عنوان بخشی از طرح امنیت اخلاقی اینترنتی تلقی شود. لازم به ذکر است که چون آقا موشه ی داستان در سن دوازده سالگی هنوز به سن تکلیف نرسیده است نه تنها در این داستان مرتکب هیچ یک از محرمات نمی شود، بلکه به گمان نگارنده تلاش آشکار و ایثارگرانه اش جهت مبارزه با معضلات اجتماعی قابل تقدیر است.]

IMG_3060.JPG
[آقا موشه لحظاتی پس از مذاکره با نماینده ی شیاطین. عکس از عین.میم]


2- اگر همین الان یک غول چراغ جادو مقابل‌تان ظاهر شود، چه آرزویی می‌کنید؟
آرزو می کنم مادرم دوباره زنده شود. اما غول ها گمان نمی کنم از این عرضه ها داشته باشند، آن ها دست بالاش بتوانند آدم را در انتخابات پیروز کنند. خب در این صورت به درد کار من نمی خورند. من ترجیح می دهم بقیه ی آرزوهایم را خودم برآورده کنم.

3- معروف‌ترین جادوگرهایی که می‌شناسید؟
بی شک گابریل گارسیا مارکز معروف ترین آن هاست. در رده ی بعدی هم دیه گو مارادونای کبیر قرار دارد. اما اجازه بدهید کارتان را آسان کنم و معروف ترین جادوگری را که مارکز می شناسد هم به تان معرفی کنم. جادوگری که پس از آن بعد از ظهر ابری ی سئوال اول چند باری هم من ملاقاتش کردم. گابو (مارکز را رفقاش به این نام صدا می زنیم) اولین بار آن جادوگر تنومند سرخ پوش را دید که توی سیرک سرش را برید، گذاشت لای بغل اش و چند دور دور صحنه راه رفت. با این وجود من این جادوگر سرخ پوش را در رده ی سوم مشهورترین جادوگران عمرم قرار می دهم.

4- به نظر شما در این اوضاع و احوالی که عمر نشریات این قدر کوتاه است، اذناب گل‌آقا چه جادو و جنبلی می‌دانند که توانسته‌اند هفده‌سال آبدارخانه و نشریات آن را سرپا نگه دارند؟!
بی شک جادو و جنبل گل آقا و گل نسا و سایر اذناب و ارباب امور آبدارخانه ی مبارکه از نوع جادوی دوازده سالگی آقا موشه است. از نوع آن شب پلک روی هم نگذاشتن ها و گاهی ترسیدن ها و وفادار ماندن ها. در این سالگشت فرخنده البته آرزو می کنیم سارای مذکورتان را هرگز در حال حرکات موزون در حلقه ی شیاطین نبینید. اما اگر بخواهیم صریح باشیم باید بگویم گمان می کنم که اذباب گل آقائی بیش از این سحر و جادوها به یکی از همان غول های چراغ جادو احتیاج داشته باشند. یکی از همان هائی که بلدند آدم را در انتخابات ها! پیروز کنند.


علیرضا معتمدی :: صبح ۱۱:۵۸ :: Link :: Comments (10)
invisible