قصهی اون غریبه رو شنیدی که یه شب با مردی برخورد میکنه که گوشهای نشسته بوده و توی عالم خودش بوده؟ ازش میپرسه تو میدونی چهطور باید برم مرکز شهر؟ طرف میگه نه! غریبه دوباره میپرسه میدونی چهطور میشه رفت به ایستگاه قطار؟ مرد باز میگه نه! غریبه ایندفعه میپرسه میدونی از کدوم مسیر میشه از شهر خارج شد؟ و طرف همچنان میگه نه!
غریبه نگاهی به مرد میکنه و میگه پس تو هم همونقدر از این شهر میدونی که من. مرد همونطور که تو حال و هوای خودش بوده میگه: آره. ولی فرق من و تو اینه که من گم نشدم!
این تقریباً همان داستانیست که کلارک گیبل برای مریلین مونرو تعریف میکند در فیلم ناجورها ساختهی تماشاییی جان هیوستن با فیلمنامهی درخشان آرتور میلر، وقتی زن زیبای موطلایی از او میپرسد تو خونه نداری؟