نويسنده ي ميهمان: درباره ي برتولوچي
پس از مرگ برگمن و آنتونيوني قول داده بودم که چيزي بنويسم درباره ي تنها غول بازمانده ي سينماي جهان. فيلمسازي از تبار دایناسورها، کسي که خوشبختانه هنوز فيلم مي سازد و جوانانه هم فيلم مي سازد. انگار يک فيلمساز تجربه گراي بيست چند ساله باشد. برناردو برتولوچي ي کبير. او با وجود این که چندين شاهکار بزرگ سينمائي ساخته اما از معدود فیلمسازهائی ست که همچنان اميدوار نگه مان می دارد که هنوز بهترين فيلم عمرش را نساخته است. عمرش دراز باد.
اما نوشتن آن مطلب آن قدر به تأخير افتاد تا امشب ديدم يکي از خوانندگان گرامی این وبلاگ متني درباره ي برتولوچي در کامنت دوني مان نوشته است. نوشته اي چنان عاشقانه و پر حرارت و شورانگيز -گرچه کوتاه- که حيفم آمد در بخش نظرات محبوسش کنم. پس با اجازه از "سوفيا" ي عزيز نوشته اش را به عنوان اولين نويسنده ي ميهمان ِ وبلاگ عليرضا معتمدي دات کام - که يکي از ايده هاي عملي نشده ي قديمي ام است- مي گذارم توي صفحات اصلي.
شما هم اگر دوست داشتيد مي توانيد نويسنده ي ميهمان اين جا باشيد، با کمال ميل مخاطبان فرهيخته و نازنينم را براي يک پست به شما قرض مي دهم.
اين هم نوشته ي سوفيا که البته بيش تر به نظر مي رسد اسم مستعار يک مرد باشد (از نثرش که اين طور به نظر مي رسد)

« یکی دو سالی هست که باdreamers(منهای بعضی ضعف هاش)عاشقان سینما رو حسابی به هیجان آورده(دوستی می گفت تاثیر این فیلم مثل ولتاژ بالایی یه که تا چند روز آدم رو شارژ می کنه) اما حکایت ما و برتولوچی به خیلی قبل تربرمی گردد. به (بیش از انقلاب) که عملا نشون می ده شور و شعر و طراوت و کشف وساختارشکنی واقعی در سینما یعنی چه. که چطور می شود گداری تر از خود گدار بود. و با آن حرکت های سرگیجه آور دوربین وجامب کات ها وریتم وفضاسازی استثنایی تصویری ساخت از شهر پارما هم ارز تصویر پاریس در آثار بزرگان موج نو. و شخصیت زن فراموش نشدنی فیلم ـ کودک وار و معصوم واغواگر و پریشان و تنها ـ با بازی آدریانا آستی که هنوز زنده و متفاوت به نظر می آید(آن هم در سینمای هنری اروبای آن دوره که در تسخیر شخصیت های زن عجیب و غریب بود) و حس رخوت بعدازظهرهای تابستان یک شهرکوچک در ایتالیا و بحث های سینمایی درباره روسلینی و گدارو بحث های شنفکرانه و ضرورت انقلاب بر ضد بورژوازی و ترانه ها و جامب کات ها و چرخش نماهای هوایی از بل ها و خیابان ها وهیجان اولین عشق. و صحنه بی شک درخشانی که بعید است هرگز ازحافظه سینمایی تماشاگر برود.جایی که زن منتظر بادختربچه ای برخورد می کند که از بالای درخت مدام شعری را می خواند. وتکرارها و کات ها حس غریبی به آن بخشیده که به نظرم فقط در قلمرو شعر ناب دست یافتنی ست. درباره فیلم های دیگرش هم خیلی می شود گفت و خیلی گفته اند. اینکه آسمان سرپناه ملال آورتر و معمولی تر از آن بود که در حد نام او باشد.(بودای کوچک هم ) درباره شکوه و عظمت براستی خیره کنندهءتصاویر و روایت خاص آخرین امبراطور. وبداهه بردازی ها و جسارت وجنون هیجان انگیز و دوست داشتنی آخرین تانگو.و نوگرایی دلنشین و استادانهء گرفتار. برتولوچی واقعا یک شمایل بی همتاست.عصارهء سینماست. از نسل بی جایگزین ها. و همیشه غافلگیرکننده. مثل صحنه ای که درdreamersدختر همراه با آواز خواننده زن وارد کافه می شود< سرمیز پسر می نشیند <با نی از لیوان می نوشند و ناگهان تصویرآیریس می شود روی لبهء لیوان. همین قدر ساده و زیبا.»