جمعه، 26 مردادماه 1386

تولد بازی


خوشحالم از این که هنوز عضو کلوپ بیست و چند ساله ها هستم و تا یک سال دیگر هم عضو این کلوپ خواهم بود. حقیقت این است که به جز بیست سالگی، هیچ سالی به اندازه ی امسال از بیست و چند ساله بودن خوشحال نبوده ام. این یک تراژدی ی فرساینده و طولانی در زندگی من بوده است که از ۱۸ سالگی به دلایل مختلف درباره ی سنم به آدم های مختلف دروغ گفته ام و آدم های مختلف را به دلایل مختلف فریب داده ام تا به م اعتماد کنند. دخترهای بزرگ تر از خودم را فریب داده ام تا با من دوست شوند (اولین دختری که در هفده سالگی عاشقش شدم و تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم ۲۸ سالش بود! خدای من! یعنی یک سال از الان من کوچک تر)، رؤسا و همکارانم را فریب داده ام تا به حساب سن بالاتر از سن واقعي ام، دست کمم نگيرند (اين اخلاق گه ايراني ست، کاريش هم نمي شود کرد- گرچه انصافاً در ميان همه ي آن ها هوشنگ گلمکاني دوست داشتني ام از اين قاعده مستثنا بوده است )، رفقائی را که دلم می خواسته با به رخ کشیدن سنم به شان زور بگویم از این طریق فریب داده ام، همچنین آن هائی را که از نظر من احتیاج به نصیحت داشته اند!!

خدا مرا ببخشد. همین جا از خیل فریب خوردگان حلالیت می طلبم. نمی توانم از کسی اسم بیاورم چون در این صورت باید اسم ۹۹ درصد آدم هائی را که می شناسم این جا ردیف کنم!

از همه ی این ها که بگذریم آن ها که مرا از نزدیک می شناسند می دانند در همه ی این سال ها و با همه ی در جلد آدم بزرگ ها فرو رفتن همیشه کودک شیطان و بازیگوش درونم به شدت هر چه تمام تر بیدار و فعال بوده است. شازده کوچولوی درونم هرگز مرا رها نکرد و از این بابت از او سپاس گزارم و دعا می کنم که هیچ وقت هم تنهایم نگذارد.

کودک درون من این شکلی ست دقیقاْ شبیه چهار سالگی خاک آلوده ام...


scan0002.jpg


پ.ن. اول: می توانید این نوشته را بگذارید به حساب یکی از آن بازی های جذاب وبلاگستان، اسمش را هم می توانیم بگذاریم تولد بازی. برملا کردن یک راز بزرگ زندگی در شب تولد!

پ.ن. دوم: از همه ی آن ها که تلفناْ، ایمیلاْ، اس ام اساْ، زباناْ، قدماْ، قلماْ، جاناْ، مالاْ، آف لایناْ و از طرق مختلف تبریک گفتند تشکر می کنم، و آن هائی هم که این کار را نکردند... خب الان بکنند.

پ.ن. سوم: این یکی را هر کاری کردم نتوانستم نگویم. اولین برد تیممان را در اولین بازی لیگ هفتم به همه ی پرسپولیسی های عزیز تبریک می گویم.


علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۲۷ :: Link :: Comments (16)
invisible