یکی از جام ِ جمها داشت قارچ سمی نشان میداد. اتفاقی دیدم و در دلتنگی و غم ِ این روزها نشستم به تماشایش. شاید هیچ فیلمساز دیگری نباشد در سینمای ایران که فیلمهایش اینطور لحن و حال و هوای سازندهاش را داشته باشند، حتا مسعود کیمیایی که خودش مردی شیرینتر و جذابتر و لطیفتر است از فیلمهایش. اما عصبیت و جنون ِ خودخواسته (یا شاید بهتر باشد بگویم تجاهل العارف) و خشونت ِ عریان و صراحت کلام و رفتاری که در فیلمهای ملاقلیپور هست مستقیماً از ویژگیها و تجربه های شخصی او سرچشمه میگیرند.
اینطوری شد که از دیروز تا حالا انگار خود ِ آقا رسول را ملاقات کرده باشم، ملاقاتهایی چنان جذاب که ساعتها ناگزیر در ذهنات مینشست و هرچه بیشتر میدیدیش بیشتر دلات تنگ میشد برایش. مخصوصاً با آن تیشرتهای نارنجی و قرمزش. تازه فهمیدم که چهقدر جایش خالیست و چهقدر دلم تنگ شده برایش.

و در پایان فیلم وقتی میتراحجار با آن لباس عروس در میدان جنگ روبه دامون ِ خونین بیجان میگفت: "خستهی عاصی... راحت شدی؟" برای اولینبار بود که عمق ِ تلخ ِ این جمله را که خودش همیشه تکرار میکرد فهمیدم، و قلبم چه تکانی خورد.
آقا رسول که راحت شد. در این سالروز فتح خرمشهر، با عشقی که به جهانآرا و بچههای خرمشهر داشت، سریالاش آخرین کاری بود که آرزو داشت بسازد و در مرحلهی بازنویسی بودیم و مرگش مجال نداد. خدا رحمتت کند آقا رسول. با شهیدان خرمشهر محشور باشی. ما را هم دعا کن، به قول سلمان که فریاد میزد رو به خدا: "تو رو به فاطمهی زهرا خلاصم کن!"