جمعه، 24 اردیبهشتماه 1389

: عمو ...عزیز! چند وقت است خیلی دلم برای‌تان تنگ می‌شود. کاش یکی از همین روزها بتوانیم به قرار چندین ساله‌مان عمل کنیم بالاخره و برویم دوتایی بازدید از مناطق ِ ... . شک ندارم که آن سفرمتفاوت‌ترین سفر ِ زندگی‌ام خواهد شد. مخصوصاً که این روزها مشغول نوشتن یک سریال ... هستم و یکی از شخصیت‌های داستانم شمائید. خود ِ خود ِ شما. همیشه دلم برای‌تان تنگ می‌شود و همیشه دوست‌تان دارم.

- خب کره خر! به جای این sms ِ بلند بالا برمی‌داشتی زنگ می‌زدی. می‌دانی چند وقت است هم را ندیده‌ایم یا حتا تلفنی حرف نزده‌ایم؟

: عمو ... عزیز! حقیقت این است که حوصله‌ی حرف زدن با شما را ندارم، وگرنه خیلی دلم برای‌تان تنگ شده.


علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۸:۵۴ :: Link :: Comments (2)
invisible