سه شنبه، 14 اردیبهشتماه 1389

رفته بودم عیددیدنی رفقا. این‌جا نظم خاصی دارد. هرکس همیشه سرجایش آرام و بی‌صدا جا خوش کرده. از همینش خوشم می‌آید. چشم می‌گرداندم دور و بر و در یک نظر همه را می‌بینم. یک نیم‌چرخ که بزنی کل ِ ضیافت را تماشا کرده‌ای. سلامی کردم و رفتم سر ِ جای خودم، یا جایی که همیشه فکر می‌کردم مال من است. پشت ِ آن اقاقیای بزرگ و خوش‌رنگ. اقاقیا اما نبود. چند ردیف جدید اضافه کرده بودند. یک غریبه نشسته بود سر ِ جای من. چند قدم جلوتر رفتم. پیرمردی بود و روی سینه‌اش عکس یک ساز را حکاکی کرده بودند. گفتم اول از تو شروع می‌کنم میهمان ناخوانده. نشستم، سنگ ریزه‌ای برداشتم و چند ضربه‌ی آرام زدم روی سنگ گرانیتی‌ی سیاه: بسم‌الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۰:۴۶ :: Link :: Comments (7)
invisible