یکشنبه، 5 اردیبهشتماه 1389


دختر پرسید آن خانوم را که کنار من نشسته بود ندیدید؟
گفتم: نه. من خیال می‌کردم با شماست.
دختر خسته و خواب آلود و بی‌حوصله چمدانش را گذاشت روی نیمکت ِ کنار دستش و چرخ‌دستی را کشید جلو و با پاش نگه‌ داشت که لیز نخورد برود. گفت: نه. بارش خیلی زیاد بود از من خواست که کمکش کنم. حالا نمی‌دانم چه‌کار کنم با این چرخ دستی...
حرفش را ناتمام گذاشت. نگاهش به روبه‌روش بود. نیم خیز شد. گفت: کجائید پس؟
برگشتم و پشت ِ سرم زن ِ مو مِش کرده‌ی لاغراندام ِ رنگ پریده را دیدم که دوتا چرخ دستی‌ی پُر از ساک و چمدان و کیسه‌های به هم چسب‌شده را با دو دست هل می‌دهد و روی شانه‌های چپ و راستش هم دو ساک ِ سبز ِ خاک و خُلی آویزان است که وزن‌شان باعث شده شانه‌هایش افتاده‌تر به نظر برسد. نزدیک که رسید گفت: چه‌کار می‌خواهید بکنید؟ یک عده دارند برمی‌گردند. مدیر ایرلاین گفته آن‌ها که همین حالا بروند سوار شوند، فردا یک پرواز برای‌شان می‌گذارند که ببردشان جزیره.
نامزد ِ قدبلند ِ دختر نگاهی به من کرد. دختر درحالی که نزدیک بود بغض‌اش بترکد گفت: به خدا اگر مرا ببری دوباره سوار آن هواپیما کنی سکته می‌کنم می‌میرم. ندیدی خلبان‌اش را؟ غش کرده بود توی کابین.
جوری که همه بشنوند روبه زن ِ لاغراندام ِ رنگ پریده گفتم: ما حرف‌های‌مان را زده‌ایم باشان. با این هواپیما برنمی‌گردیم. اما تصمیم با خودتان است. هرکس می‌خواهد برگردد به خودش مربوط است.
زن ِ رنگ پریده چمدان ِ دختر را گذاشت روی زمین و خودش نشست روی نیمکت: گفت: آواره می‌شویم. الان پروازها همه پُر است. از این‌جا هم به جزیره فقط عصرها پرواز هست. می‌مانیم به خدا.
پسر ِ قدبلند گفت: فوق‌اش اتوبوس دربست می‌کنیم می‌رویم بندر، از آن‌جا با کشتی می‌رویم. زن گفت می‌دانی تا بندر چند ساعت راه است؟ تازه جاده‌اش هم خوب نیست. من می دانم.
چندنفری که هنوز مردد بودند پشت‌شان را کردند به ما تا مشورت کنند. دوباره گفتم: آقاجان! هرکی می‌خواهد برود برود. فردا ماندید در این شهر غریب نیایید یقه‌ی من را بگیرید که تو گفتی!
دختر گفت: به کسی چه مربوط؟ هرکس هرجور صلاح می‌داند. مگر با هم آمده‌ایم یا فامیلیم که دُم‌مان به هم بسته باشد؟
نیمی دیگر از مسافران بلند شدند و رفتند. ماندیم سی‌ویک نفر.
صدای بلند شدن هواپیما که شیشه‌های سالن انتظار را لرزاند رفتم نشستم بغل دست ِ پسر قدبلند. پاهام را که کِزکِز می‌کرد دراز کردم و سرم را دادم عقب به سقف نگاه کردم. گنجشک‌ها روی تیرهای آهنی‌ی سقف جیک‌جیکی راه انداخته بودند شنیدنی. دختر گفت: ساعت ِ خواب ِ این طفلکی‌ها را هم به هم زدیم.
گفتم: شما گرسنه‌تان نیست؟
پسر قد بلند نیم‌چرخی زد روبه اغذیه فروشی‌ی تعطیل شده. گفت: می‌خواهی ماشین بگیریم برویم توی شهر چیزی پیدا کنیم برای خوردن؟
گفتم: عجیب هوس ِ بربری کرده‌ام با پنیر!
زن ِ رنگ پریده بی‌صدا دست کرد توی یکی از بی‌نهایت ساک‌های دستی‌اش و یک بقچه بیرون کشید. ده دوازده‌تا بربری‌ی خاش‌خاشی لای بقچه پیچیده بود. گفتم کاش از خدا یک چیز دیگر خواسته بودم! از توی آن یکی کیف یک دبه‌ی کوچک پنیر لیقوان بیرون کشید. به شوخی گفتم توی چنته‌ات خیار به هم نمی‌رسد؟
زن ِ رنگ پریده پرسید: خیار درختی می‌خواهی یا بوته‌ای؟
و از توی همان ساک ِ پنیری دوتا کیسه خیار هم بیرون کشید.
قیافه‌اش هیچ به فرشته‌ها یا اولیا و فرستادگان الهی نمی‌مانست.
دست‌هایش را به هم قلاب کرد. سرش را خم کرد عقب و گفت: خلبان را عوض کردند. کاش با همین هواپیما می‌رفتیم. من می‌دانم، فردا اول ِ بدبختی‌ست. گیر می‌کنیم در این شهر ِ غریب با این همه بار.


5ulv6w118fj96idhkdtm.jpg


هوا داشت کم‌کم روشن می‌شد که سیگارم را خاموش کردم و آمدم توی سالن. همه خواب بودند. هرکس گوشه‌ای ولو شده بود. زن ِ لاغر ِ رنگ پریده درست وسط سالن انتظار فرودگاه ایستاده بود بی‌حرکت و به نقطه‌ای خیره مانده بود. نزدیکش رفتم و با صدای آهسته پرسیدم: شما که این همه مخالف بودی از اول، شما که می‌دانی نه هواپیما گیرمان می‌آید و نه اتوبوس و نه سواری، شما که مطمئنی توی دردسر می‌افتیم، چرا همان اول نرفتی با بقیه؟
زن ِ رنگ ِ پریده‌ی لاغر شانه‌های افتاده‌اش را بالا انداخت، مکثی کرد و آهسته گفت: نمی‌دانم.


علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۴۵ :: Link :: Comments (1)
invisible