جلوی چشم خودم خاطره جعل میکند و خیالهایی میبافد که نگو. نه که خیال کنید میخواهد جلوی دیگران قُپی بیاید وحواساش به من نیست یا مبنا را بر این میگذارد که من حواسام به او نیست. نه. قضیه عجیبتر از این حرفهاست. مثلاً خودمان دوتا نشستهایم، ناغافل چانهاش گرم میشود که در این ده پانزده سالی که با هم رفیقیم (من او را تقریباً پنج سال است که میشناسم ) یا میگوید هیچ سفری بیشتر از آن یک هفتهای که با هم رفتیم شمال به من حال نداد (خب من و او تا حالا فقط یکبار با هم شمال رفتهایم، درواقع نرفتهایم، آمدهایم. ماشین حاجی را برداشته بود برود رامسر، چالوس چپ کرده بود، من و حاجی رفتیم خودش و ماشین را خِرکش کردیم آوردیم تهران، کلاً از لحظهی رسیدن ما به چالوس و حرکت به سمت ِ تهران یک ربع بیشتر نشد!)
دیشب هم تلفنی به خانماش میگوید اینجا برف سنگینی دارد میبارد، من گوشی را میدهم به فلانی (یعنی به من) خودم باید بروم روی پشت ِ بام برفها را پارو کنم. بعد هم گوشی را میدهد به من و میرود بیرون!
البته میدانید، تقصیر خودم هم هست. هیچ وقت به این جور دروغ گفتنها و خاطره جعل کردنهایش اعتراض نکردهام. نمیدانم چرا. ولی انگار یک موجی از خودش ساطع میکند که دهانت را میبندد. خاطره جعل کردناش هم قطعاً مُسریست. مثلاً وقتی میگوید در این ده پانزده سال ِ رفاقت، من میگویم آن شش هفت سالی که سعید هم باهامان بود و سه تفنگدار بودیم که یک چیز جداست واقعاً (خب او گمانم من و سعید را یکجا و در کنار هم، سهچهاربار بیشتر ندیده باشد!) یا وقتی که از سفر خاطره انگیز شمال حرف میزند فوراً با ذوق و شوق اضافه میکنم که آن کلهپاچهای که خوردیم دم ِ ساحل ِ رامسر، مزهاش هنوز زیر دندانم است. (و من نه تنها تا حالا با او کلهپاچه نخوردهام، بلکه تاحالا با هم ساحل هم نرفتهایم و کمکم دارم شک میکنم که رامسر اصلاً کلهپاچه فروشی دارد یا نه! یک همچو بلایی سرم آورده) دیشب هم تا گوشی را داد به من تا برود روی پشت بام برف پارو کند، با جدیت بهش گفتم خوب خودت را بپوشان که سرما نخوری!
نه که فکر کنید خوشم میآید، یا دوست دارم باش بازی راه بیندازم. نه. خون خونام را میخورد که آخر این دیگر چه جورش است. اما آن موج لعنتی که توی هواست نمیگذارد آدم جلوی حرفهایش را بگیرد.
حالا هم ماندهام با این موج ِ جدید که دارد زندگیام را نابود میکند. قرار بوده یکی دوهفتهای بیاید تهران عقب ِ یک کاری. گفتم دوسه شبش را بیا پیش من بمان. امروز خانماش زنگ زده و با نگرانی میگوید آقای فروتن (به خانماش گفته من داییی محمدرضا فروتن هستم!) در این یکی دوسالی که فلانی تهران است، جان شما و جان ِ او. نگذارید یک وقت برود خانهی رفقای ناباب، یا خانهی این دختر و آن دختر ِ هنرپیشه پارتی، مهناز افشاری، لاله صبوریای کسی!
الان هم رفته روی یک کف ِ دستِ هرّهی جلوی پنجره و میگوید، اینجا باید گلدان ِ بگذاریم که وقتی مینشینیم کنار پنجره چای بخوریم دلمان باز شود از سبزیاش،با صاحبخانه صحبت کن ببین میگذارد آشپزخانه را اُپن کنیم؟!