دوشنبه، 21 دیماه 1388

ایثار

" در زمانی بسیار پیش از این، در روزگاران خیلی قدیم راهب پیری بود که در یک صومعه‌ی ارتدکس زندگی می‌کرد. نامش پام‌وِ بود. روزی او درخت خشکیده‌ای را در دامنه‌ی کوهی کاشت. به شاگردش که راهبی به نام ایوان‌کولو بود گفت: درخت را هر روز آب بده تا دوباره جوانه بزند.
و به این ترتیب هر روز صبح زود سطل پر آبی را برمی‌داشت و به راه می‌افتاد و به سختی از کوه بالا می‌رفت و به درخت خشکیده آب می‌داد. هنگام غروب و در تاریکی شب، به صومعه بازمی‌گشت. این کار سه سال تمام هر روز تکرار شد، تا این‌که در یک روز زیبا آمد و دید که درختش مملو از شکوفه شده است.
- می‌دونی! گاهی اوقات به خودم می‌گویم، اگر انسان هر روز و در یک زمان معین کاری انجام بدهد، مثلاً عبادتی را بی‌هیچ کوتاهی و تأخیری و به‌طور مرتب هر روز و همیشه در یک ساعت معین انجام دهد، بدون شک جهان دگرگون می‌شود. و خیلی چیزها در درون آن تغییر می‌کند. مثلاً یک نفر می‌تواند هر روز صبح سر یک ساعت معین بیدار شود، سپس حمام برود، لیوانی را از آب پر کند و بعد آن را در دست‌شویی بریزد و کار دیگری انجام ندهد، فقط همین و بس! " *


Sacrifice_cover.jpg


یک زمانی، خیلی وقت پیش‌ها، ایثار برای‌مان فقط یک فیلم نبود. روزگاری که تارکوفسکی دنیای‌مان بود حقیقتاً به رویش دوباره‌ی آن درخت خشک باور داشتیم. بعد روزگار گذشت و شدیم آدم‌های دیگری. حالا خیلی وقت است دارم به این فکر می‌کنم که از کِی فراموش کردیم که ایمان به چیزی چنین حقیقی می‌تواند نجات بخش باشد؟ از کی عوض شدیم؟ از کی ایمان‌مان را از دست دادیم؟ یا بهتر است این‌طوری بپرسم که از کی به این عادت بد خو کردیم که ساعتی را که درست رأس ِ زمان مقرر زنگ می‌زند خفه‌ کنیم؟
پام‌و ِ شاید اگر بود، یا الکساندر ایثار اگر یک روز می‌آمد و می‌دید "پسرک" یادش رفته آن "عبادت" هر روزه را انجام بدهد، لابد به‌ش می‌گفت" عیبی ندارد پسرک... جهان همیشه آماده‌ی پذیرش اراده‌ی ماست. همیشه"
دی‌شب دنبال یک مقاله‌ی سینمایی داشتم کتاب‌خانه‌ام را می‌گشتم. چشم‌ام افتاد به کتاب عزیز ایثار (کتابی که آن روزها که حتا نسخه‌های بد کیفیت تارکوفسکی هم به سختی گیر می‌آمد، خواندن‌اش ضیافتی بود برای‌مان. اسمش را گذاشته بودیم فیلم‌هایی برای خواندن) نشستم روی زمین و ورق‌اش زدم. یادداشت‌ها و خاطره‌ها از میان بوی کاغذ ِ کهنه هجوم می‌آورد. با این‌که فیلم را بعدها چند بار دیدم، و حتا یک‌بار روی پرده، اما این کتاب برای من و نسل ِ ما چیز دیگری بود. گفتم چیزی بنویسم درباره‌اش. صبح که صفحه را باز کردم چشم‌ام افتاد به این عکس که آقای اولدفشن گذاشته توی فانوس‌اش. کیف کردم. هیچ تعجب نمی‌کنم که صفحه‌های رفقای دیگر را هم باز کنم و ببینم همه درباره‌ی ایثار نوشته‌اند. نسل ِ ما – اجازه می‌دهید خودم را از نسل سینمایی شما بدانم علی‌رضای عزیز؟- رمز و رازهایی داریم میان خودمان.

* ایثار. آندری تارکوفسکی. ترجمه‌ی محمود ابریشمچیان. انتشارات لک‌لک. 1370
و این هم پوستر انگلیسی این فیلم ِ سوئدی که سازندگان اش اهل شوروی بودند.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۵۱ :: Link :: Comments (5)
invisible