آدم ایستاده باشد کنار پنجرهای که همیشه خیال میکرده دیوار است. یا نه، پردهای را پس زده باشد که از آجر و سنگ و رنگ ساخته شده باشد، هرآنچه ببیند شگفت است و تازه. میتواند حرف بزند دربارهی آنچه میبیند. برای ناظر غایب تصویرش کند. وصف کند و به واژه دربیاوردش. مخصوصاً اگر شغلاش تصویر کردن و وصف کردن و از همهی اینها نوشتن باشد.
همهی این کارها را میشود کرد. میتوانم صدها لغت پشت ِ هم کنم که وصف کند آنچه در سرم است، که تصویر کند آن چه پیش رویم نشسته. اما گاهی، هر از گاهی آدم احتیاج دارد که ساکت بماند. که آن چه را میبیند "به جان دربر کشد" هر از گاهی میبینی که هیچ چیز لذت بخشتر از تماشا نیست. لذت بخشتر از خواندن، چیزی نیست. لذت بخشتر از دربرکشیدن. گیرم جماعتی کنجکاو و منتظر تصویرها و توصیفات تازه باشند. دشواریی تلخ زندگی یکیش هم اینکه باید دربارهی سکوتت هم سکوتت را بشکنی و توضیح دهی. این یکی از همان تضادهای غریب دنیای نویسندههاست.

من این روزها دارم به این تصویر شگفت نگاه میکنم. به جادوی جاودانی دستها. چیزی شبیه تابلوی آفرینش. این که یک دست چگونه میتواند جهانی را دگرگون کند، آن هم فقط با پوشیدن یک انگشتر. جهان متزلزلیست آیا که اینگونه ساده کنفیکون میشود؟ یا خوشبختی سادهتر از آن چیزیست که همهی عمر خیال میکردهایم؟