چهارشنبه، 11 آذرماه 1388

انقلاب – البته به شرطی که از نوع سیاسی‌اش نباشد – کلاً چیز خوبی‌ست. هر از گاهی آدم لازم است علیه خودش – چرا می‌گویم علیه؟ به نفع خودش – انقلاب کند. گرچه آخرین باری که تصمیم گرفتم دست به یک انقلاب پرشکوه و درست‌درمان اسلامی / انسانی در زندگی‌ شخصی و کاری‌ام بزنم دیدم داشته‌ام – این‌بار واقعاً علیه خودم – کودتا می‌کرده‌ام. این هم البته از ویژگی‌های ما دنیای سومی‌هاست که اغلب نتیجه‌ی کارمان درست خلاف چیزی می‌شود که از اول قصد و نیت‌اش را داشته‌ایم. ولی خب کاریش هم نمی‌شود کرد. آدم اول باید انقدر کودتا و انقلاب و اصلاحات را با هم قاطی بکند تا پخته شود و ورز بیاید. بعد یک روز می‌رسد که می‌بیند حالا وقتش رسیده. درست موقع آن است که کارهایی را بکند که همیشه فکر می‌کرده باید صبر کند تا وقتش برسد. و یک دفعه چشم باز می‌کند و می‌بیند که اِ ... وقتش رسیده است.

IMG_2958b.JPG


این یادداشت چه‌قدر بی‌خودی دارد سیاسی می‌شود! "برادران بزرگ‌" به خدا منظورم نه "اغتشاشات" اخیر است و نه جنبش سبز ِ علوی و اموی و خس و خاشاک و نه شانزده آذر و این‌ها. باور بفرمائید دقیقاً و فقط دارم در مورد این حرف می‌زنم که آدم چشم باز می‌کند و می‌بیند برادرش به خانه‌ی بخت رفته و قولی را که به مادرش داده بود تا آخر به‌ش عمل کرده و حالا وقتش رسیده است که برود دنبال کارها و زندگی خودش. و چه بهانه‌ای از پایان یک مأموریت دل‌انگیز بهتر است برای این‌که یک‌باره یک انقلابی هم بکند در درونش و پیرامونش؟
و آن بازی نشانه‌ها که چند پست پیش‌تر درباره‌اش حرف زدم درست همین جاهاست که به درد می‌خورد. نگاه می‌کنی و می‌بینی انگار دستی از آستین تقدیر بیرون آمده و مهره‌های بازی را همچین خوش‌گل از اول چیده است. و هیچ چیز لذت‌بخش‌تر و امیدبخش‌تر از این نیست که بعد از بردن در یک بازی دشوار، مهره‌ها را برای یک بازی تازه بچینی. بازی‌ای که همیشه منتظرش بوده‌ای.

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۴۳ :: Link :: Comments (10)
invisible