یک داستان واقعی
دوستم ساتیار یکی از بهترین عکاسهای این سالهای مطبوعات است. اما حالا که مدتی است مطبوعات از حضور او محروم شدهاند (گرچه خودش عاشق عکاسی برای مطبوعات است) دوربین را زمین نگذاشته. آتلیهای راه انداخته و سرگرم عکاسی شده از آدمها. توی عکسهایاش (اغلب ِ عکسهای مشهور چهرههای سیاسی و فرهنگی کشور) همیشه وجهی تازه از شخصیت آدمها دیده میشود که تازه است و کمتر دیده شده. گمانام در دور تازهی کارش این ویژگی برجسته، عکاسی او را از آدمها به کاری ممتاز تبدیل خواهد کرد. نمونهاش عکاسی چند ساعته از من که حاصلاش شد یک دوجین عکس معرکه که برخی از آنها چنان برهنه و بیپرده بخشی از خلوت مرا (که هرگز گمان نمیکردم در سکوتهای میان حرفهایام بین جماعت ِ به ضرورت ِ زندگی ظاهر بین دیده شود) تصویر کرده که حیرت زدهام کردهاند. چند روزی است سرگرم دیدن این عکسهای تازه هستم. ابتدا تصورم این بود که به قول پژمان راهبر این دیدنهای چندباره ناشی از یک خودشیفتگی افراطی است. اما راستش امروز به این نتیجه رسیدهام که برخی از این لحظهها برای خودم هم تازهاند. بخشی از مناند که تا به حال متوجهاش نبودهام یا چون کسی تا به حال آنرا ندیده احساساش نکرده ناگزیر به دست ِ فراموشی سپرده شده است.
تماشای خود کار ِ دشوار و بیرحمانهایست. و من عاشق ِ تماشای صورت آدمها هستم (گمان نمیکنم هیچ کس به اندازهی من پرترهی آدمهای ناشناس و آشنا را جمع کرده باشد) و این خود را دیدن دشوارتر و بیرحمانهتر است اگر نیتات قربان صدقه رفتن نباشد. دیدن این تصویرها مدتیست سخت به فکرم برده. عکسهایی که دیدنشان مثل تماشای تصویر خود است در آیینه پس از یک خواب چندین ساله. تازه تازه میفهمم گذر زمان بالاخره روی من (خلقیات و سکوتام و نه تنها ظاهر و آن یک مشت موی سپید) چنان اثری گذاشته که خیلی وقتها دیگر خودم هم خودم را نمیشناسم. نمی دانم اینها اثرات سندروم سیسالگی (و حالا سیویک سال و دوماهگی ) است یا نشان از تغییرات عمیقتری دارد. هرچه که هست احساسی غریب و غیرقابل پیشبینی ست. سالها پیش با رسول صدرعاملی روی فیلمنامه ای کار میکردیم دربارهی زنی سیوهفتهشت ساله که یک روز صبح با دیدن زنی پیر با روسری آبی در ایستگاه اتوبوس به این نتیجه میرسد که وقت ِ پیری خودش همین امروز رسیده است. تفاوتی میان خودش و آن زن ِ پیر ِ زیبا نمیدید. و حالا باید اعتراف کنم آنروزها که بیست و دوساله بودم هرگز فکر نمیکردم این یک داستان واقعی باشد.
پینوشت: عجبا! امروز قصد داشتم دربارهی یک ترانه از مهستی بنویسم. چی شد که سر از اینجا درآوردم؟