Accidental Babies
پیش نوشت: خیلی سخت شده نوشتن. مدام به خودم نهیب می زنم که تو پیش از این هم می نوشتی، تو نوشتن را بلد بودی، و تو دوست داشتی نوشتن را حتا وقتی نمی نوشتی.
پس این پست و پست پیش ترش را بگذارید به حساب دست و پا زدن برای بازگشت به زندگی... سخت است اما غیر ممکن نیست. بیائید زندگی کنیم، این بزرگ ترین کاری ست که می شود کرد.
و شاید به همه ی این دلایل است که متنی را برای این پست انتخاب کرده ام که دو سال تمام است برای منتشر کردنش با خودم می جنگم. این متن یکی از ترانه های زیبای دمیان رایس است که هربار شنیدنش برای من همراه با جرأت و شهامت است و پیه سرازیر شدن اشک را به تن مالیدن.
دمیان رایس یکی از کشف های اختصاصی من و رعنا (و بیش تر رعنا) است در روزگاری که هیچ کس او را نمی شناخت (هم دمیان را هم رعنا را!!)، مثل کشف Lost و برای همین یک جور احساس تعلق ویژه هم به آن داریم، گرچه حالا هرکدام یک گوشه از این دنیا هستیم، اما همین چیزهای کوچولوست که مثل بچه های ناخواسته ی مشترک باعث می شود با هم پیوندهایی ناگسستنی داشته باشیم.
ترجمه اش شاید چندان پخته نباشد، سرپایی ترجمه شده توسط رعنا اما احساس خوب ترانه را به زیبایی منتقل می کند. خواستم لینکی هم برای خود آهنگ بگذارم اما همان دوسه تایی هم که پیدا کردم فیل تر بودند. با این وجود بگردید و پیداش کنید، شک ندارم که عاشقش خواهید شد.
این پست، این تلاش برای زندگی و این معرفی کردن یکی از زیباترین صداهای عالم به شما، هدیه ی عاشقانه ای است از طرف من به تک تک شمایی که در این سال ها و این روزها مدام مرا می خواندید، چه در روزهایی که می نوشتم و چه روزگاری که نمی نوشتم ( و باز می دانستم که ننوشته هایم را می خوانید) به شرطی که همیشه وقتی صدایش را می شنوید خدابیامرزی هم نثار ما کنید.

Accidental Babies
Damien Rice
بچههای ناخواسته
دمیان رایس
وقتی تو را همچو یک معشوق در آغوش کشیدم
شادمان بودم
دست در دست
و آرنجم تکیهگاهی مناسب بود.
ما به دیگران بیتوجه بودیم،
آرزوهای خوش برای آینده
و نگاهی زیبا بر چهرهات،
تنمان به هم میسایید
و علفهای باغ شما
لگد مال شده از حضورمان...
تأسف چرا؟
کسی چه میدانست ما چه میکنیم؟
آیا هرگز با او مینشینی به درد دل؟
آیا به قدر کافی سبزه روست؟
آن قدر تیره هست که روشنایی تو را ببیند؟
آیا پیش از بوسیدنش دهانت را میشویی؟
آیا دلت برای بوی تنام تنگ نشده؟
آیا چنانی قوی هست که از زمین بلندت کند؟
آیا به او احساس تعلق میکنی؟
آیا مجنونت میکند
یا دستکم ... به تو احساس رهایی میبخشد؟
من چهطور؟
اما تو همچو معشوقی در آغوشم کشیدی
با دستهای عرق کرده و
پاهایم که جای محکمی نبود
کوسنها بهانهی پنهان کردن نا خشنودیمان بود
[زیرا که] ذهنمان مغشوش بود
و من از جای تنگم در تخت عصبانی بودم.
و دلهایمان شکننده بود و هرچیز کوچکی خشمگینمان میکرد.
میدانم که دارم اشکت را در میآورم
میدانم که گاهی میخواهی بمیری
ولی آیا بی من... احساس زنده بودن میکنی؟
اگر آری... پس رها باش
اگر نه... به خاطر من ترکش کن
پیش از آن که یکی از ما ... کودکی ناخواسته داشته باشیم...
آیا هرگز با او مینشینی به درد دل؟
آیا به قدر کافی سبزه روست؟
آن قدر تیره هست که روشنایی تو را ببیند؟
آیا پیش از بوسیدنش دهانت را میشویی؟
آیا دلت برای بوی تنام تنگ نشده؟
آیا چنانی قوی هست که از زمین بلندت کند؟
آیا به او احساس تعلق میکنی؟
آیا مجنونت میکند؟
یا دستکم ... به تو احساس رهایی میبخشد؟
من چهطور؟
آیا تیرگی آنقدر کافی هست که روشناییات دیده شود؟
و من...