...ما، بی تو، یک سال بعد
امیر گفت: پس تکلیف رفاقت مون چی می شه؟ و من رفتم کنار پنجره و اشک های این چند روزم بی اختیار سرازیر شد. داشتم فکر می کردم که به تو فکر نکنم. داشتم فکر می کردم که جای تو خوب است، چرا باید گریه کنیم برات؟ اما ذلیل مرده این دلتنگی مگر می گذارد؟
امیر و مریم دارند "نی نی " دار می شوند. یادت هست شب عروسی شان دوتایی چه قدر مسخره بازی درآوردیم؟ یادت هست جلوی پدر عروس می خواستیم داماد را فراری بدهیم؟ یادت هست آخر شب " یک دختر خوب " پیدا کردی برام و تا مدت ها خندیدیم به این انتخاب؟ مجید، لامصب، هیچ به یاد ما هستی؟
این بخشی از دلتنگی امیر نیک سرشت است برای تو، با حذف بخش های بسیار خصوصی اش:
تازه تازه داشت موهاش سپید میشد .هنوز مرگ براش خیلی زود بود .هنوز به کارهایی که ایمان داشت و میخواست انجامشون بده نرسیده بود که یهو مرگ با اون چهره که گاهی برای ما باقیمونده ها زشت میشه به سراغش اومد .انقدر دوستای خوب داشت که مرگ تو روز بترسه و سراغش نیاد .شبونه اومد بردش ، بی معرفت.
تو تنهایی .تو یه تنهایی خود خواسته .
یک سال .... یک سال ..........یک سال گذشت .اگه تو تشییع نبودم تا ابد مرگ مجید رو باور نمیکردم ...تا ابد.
دلم خیلی براش تنگ شده .خیلی .
شوخیهاش .نگاههاش .شادیهاش ،غمهاش .دلم تنگه .
نمیدونم چی براش بنویسم .برا ی رفیقی که دیگه نیست .اگه یه رفیق نباشه کار اون رفاقتی که بین آدمهاست چی میشه .اون رفاقت کجا میره .الان کجاست .
من دلم برا اون رفاقته هم تنگ شده .
امید وارم با آسمونیا بیشتر بهت خوش بگذره رفیق .امید وارم ............
پی نوشت: و عاشق این تکه از نوشته ی امیرم که: آن قدر دوست های خوب داشتی که مرگ در روز بترسد و سراغی از تو نگیرد، مرگ ترسو که شبانه تو را از ما گرفت...