چهارشنبه، 10 مردادماه 1386

خانم ها و آقايان: ميکل آنجلو آنتونيوني

qqqqqqqqqqqqqq.jpg

عجيب است. در پست قبل وقتي در فهرست غول هاي هم نسل برگمن نام آنتونيوني را مي نوشتم تعمداً اشاره اي به زنده بودن او نکردم تا باب بحث را باز بگذارم. چون مي خواستم درست در پست بعدي به او اشاره کنم. به ميکل آنجلو آنتونيوني بزرگ (2007-1912) که گرچه از اغلب هم نسلانش محبوب تر و بر سينماي جهان تأثير گذارتر بود اما اين اقبال را نداشت که تا روزهاي آخر حيات به خلاقيت و آفرينش بپردازد. او در دو دهه ي اخير به دليل کهولت سن و بيماري هاي مختلفي که داشت عملاً مُرده بود (البته اگر از اپيزود درخشان اش در فيلم اروس بگذريم که عملاً دستيار افتخاري اش ويم وندرس آن را ساخت) برگمن اگر سال ها پيش از عالم سينما خداحافظي کرده بود اما تا همين اواخر هنوز فيلم تلويزيوني مي ساخت، نمايش روي صحنه مي برد و رمان مي نوشت. آنتونيوني اما پيرمرد روي ويلچري بود که تا همين چند وقت پيش که يک مجموعه ي کامل از فيلم هايش به دستم رسيد و تصميم گرفتم که مفصل چيزي درباره اش بنويسم فراموش کرده بودم اصلاً که زنده است. و اين چه درد آور است. همان روزها دعا کردم خداي اش زودتر از درد و رنج رهايي بخشد. اما چه شگفت انگيز بود مردن اش. هنوز هم توي شوک هستم. همين ديشب ماجرا را گذاشتم ديدم و يادداشت برداشتم براي نوشتن چيزي در ستايش او به بهانه ي بزرگ داشت نسل غول هاي غيرقابل تکرار. مي خواستم از صحنه هاي عشق بازي در آثار اين نسل بنويسم که گذشته ازاروتيسم جادوئي اش به طور غريبي به درون ذهن آدم ها پرتاب مان مي کنند. مخصوصاً صحنه هاي عشق بازي فيلم هاي آنتونيوني مصداق بارز اين دستور فيلمسازي ست که اگر برهنگي جسم کاراکترها منجر به برهنگي روح شان براي تماشاگر نشود صحنه را باخته ايد. اين نسل بزرگ اما هرگز حتا در برهنگي بي پرده ي فيلم هاي اخيرشان صحنه را وانگذاشتند. مي خواستم درباره ي اين ها بنويسم و اکنون دارم به اين فکر مي کنم که از اين نسل تنها يک غول ديگر مانده است... نامش را نمي آورم تا به زودي چيزي مفصل درباره اش بنويسم. شما اما مي دانيد از کدام فيلم ساز بزرگ حرف مي زنم

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۰۳ :: Link :: Comments (8)
invisible