دوشنبه، 4 آذرماه 1387

داستان غم‌انگیز و باور نکردنی افشین قطبی و رفقای ترسویش

از لحظه‌ای که پا به خاک ایران گذاشت، از همان شب نیمه‌ی تابستان؛ می‌دانستیم که این قصه پایان خوشی ندارد. می‌دانستیم که روزی با معجونی از نفرت و نفاق و درد از او جدا خواهیم شد. اما چرا باید آیه‌ی یأس می‌خواندیم؟ ما که ترسو نبودیم. ما می‌خواستیم فوتبال‌مان رنگ و بوی دیگری بگیرد. خجالت نکشیم از این که می گوئیم طرفدار فلان تیم هستیم. می‌خواستیم فوتبالی که این همه عاشق‌اش هستیم لیاقت ما را که آدم‌حسابی بودیم و تحصیل کرده و روشن‌فکر داشته باشد. برای همین هم بود که ایستادیم و نا امید نشدیم. زیرا افشین قطبی از سرزمین‌های دوری بازگشته بود که در آن‌ها –دست‌کم در حیطه‌ی فوتبال – روزی عاقبت مزد پایداری و مقاومت و شجاعت‌ات را خواهی گرفت. از جایی آمده بود که خواستن توانستن بود. برای همین هم بود که در تمام نیمه‌ی سرد سال 86 چنان شور و حرارتی برپا کرد و بسیاری را تنها به اعتبار حضور خود علاقمند به فوتبال کرد. رفیق قدیمی‌ام از همان روز اول شروع کرد به آیه‌ی یأس خواندن. گفت استیلی و پروین چه تفاوتی دارند؟ گفت تا استیلی هست نمی‌گذارد قطبی نتیجه بگیرد. نمی‌دانم حقیقتاً استیلی چه‌قدر تلاش کرد که قطبی نباشد، اما خوب می‌دانم که چنان که می‌توانست هم تلاش نکرد که دستیار به تمام معنایی باشد، تا قطبی باشد و بماند.
امپراتور نبود افشین، گلادیاتوری بود که پرچم‌مان دستش بود و این پرچم هرگز نباید روی زمین می‌افتاد. همه‌ی آن بالا و پائین پریدن‌ها و حرص و جوش زدن‌ها برای همین بود که او جدا از ما نبود. در قلب‌مان بود و درست همان شکلی بود که همیشه آرزویش را داشتیم. شبیه چیرو بود وقتی که حرف می‌زد و امیدوار و با نشاط و با اعتبار بود و ما پیش خودمان آرزو می‌کردیم که کاش او ایرانی بود. و قطبی ایرانی بود. شبیه‌ترین تصویر به رویاهایی که داشتیم. همان الگویی بود که 9 سال 90 آن را توی سر مربیان و فوتبالی‌های داخلی می‌کوبید و روزنامه‌های یک خط در میان روشنفکرانه‌مان آرزوی آمدنش را می‌کردند.
پرسپولیس که قهرمان شد و قطبی که سقف فوتبال ایران را برای پروازش کوتاه می‌دید رفت، ترسوها آرزو کردند که دیگر برنگردد. گفتند کاش بازنگردد تا اسطوره بماند. فقط ترسوها هستند که وارد کارزار تازه‌ای نمی‌شوند تا مبادا تصویر موفقیت‌های‌شان مخدوش شود. فقط ترسوها تا ابد نان اولین و تنها موفقیت زندگی‌شان را می‌خورند. فوتبال عرصه‌ی برد و باخت است و فقط ترسوها هستند که همیشه بُرد می‌خواهند. اما قطبی ترسو نبود. برای همین دوباره بازگشت. چون او از سرزمینی آمده بود که در آن حرف‌های شان حرف است. قول و قرارها باد هوا نیست. قطبی وقتی که شنید مدیریت قبلی مورد تأیید نبود و به همین دلیل امکانات زیادی در اختیار نداشت اما حالا مدیریت جدید کاملاً مورد اعتماد است و منصوب با دست ِ باز؛ این حرف‌ها را باور کرد. او در فرهنگی بزرگ شده بود که دروغ و فریب دادن در آن، آن‌گونه که ما تصور می‌کنیم عادی نیست. دلیلی نداشت حرف‌های فرستادگان را باور نکند. دلیلی نداشت حرف‌های رئیس را باور نکند. دلیلی نداشت دسته چک نجات بخشی را که جلویش در آن هتل عربی روی میز باز شده بود باور نکند. دلیلی نداشت باور نکند که از قهرمانی آسیا حرف زدن دروغ است. به همه‌ی این دلایل بود که امپراتور دوباره بازگشت. و ریزش‌ها درست از همان روز شروع شد.

d77035903a96fccfd2433835d88ce93535b017dd5705b5810947d7463d7a584c59ebd8c2ba3ec9be63c55e8133ba007cfdd337e6d660c9c759a4c6c830da2464591cfbfcda4e5f1d9f25a.jpg

ترسوها مقابل‌اش گارد گرفتند. گفتند و نوشتند که قطبی باید اسطوره می‌ماند. خدای من! هزاران سال از روزگار اسطوره‌ها گذشته است! اسطوره کم نداریم، ما مرد عمل می‌خواهیم مرد جنگ و جنگیدن. گرچه شک نداشتیم که دیر یا زود امپراتور زیرپا له خواهد شد و آن پایان تراژیک محتوم به ما نزدیک و نزدیک‌تر شده است. با این وجود قلب‌مان را به او گره زدیم. خیال کردیم این مبارزه‌ای تاریخی‌ست برای به دست آوردن شأن و منزلتی که همیشه آرزویش را داشتیم. چرا می‌گویم «ما»؟ اشتباه‌مان هم از ابتدا درست همین بود که خیال کردیم هنوز هم «ما» ما هستیم. خیال می‌کردیم ما جماعت برای خودمان روزنامه داریم، نود داریم و می‌توانیم دست به دست هم بدهیم و جلوی پشت صحنه‌ی کثیف فوتبال بایستیم. خیال می‌کردیم بعد از این همه سال یادگرفته ایم که چه‌طور از خودمان و از آرزوهای مان مراقبت کنیم. اما خب، اشتباه می‌کردیم. از همان روز اول نق زدن‌ها شروع شد. حتا «دنیای فوتبال» (تنها روزنامه‌ای که می‌خواندم) هم شروع کرد به نق زدن درباره‌ی سفرهای قطبی به دبی. مگر مدیریت باشگاه با قطبی درباره‌ی سفرهایش توافق نکرده بود؟ و چه تفاوت می‌کند که سرمربی یک تیم در تعطیلات دو سه روزه‌ی تیم‌اش – که در لیگ ما کم نیست از دو سه روز تا 18 روز و بیش‌تر- به ویلای شمال‌اش برود یا به ویلای کیش اش؟ به زادگاهش در شهرستان‌های دور و نزدیک برود یا به دبی که فاصله‌ی پروازی‌اش با محل تمرین بسیار کوتاه‌تر و کم خطرتر از سفرهای جاده‌ای مدام و مکرر سایر اهالی فوتبال است؟ واقعاً تفاوتش در چه بود؟ و این نق زدن‌ها برای چه بود؟ خیال می‌کردیم کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده‌ایم و دایه‌ی دل‌سوزتر از مادر. آیا ما بیش از قطبی نگران ضربه خوردن و نتیجه نگرفتن پرسپولیس بودیم؟ شک دارم. برخی از ما ترسو شده بودیم. می‌خواستیم قطبی باز نگردد. می‌خواستیم اسطوره بماند. با او طور دیگری رفتار می‌کردیم و تعجب می‌کردیم که چرا دیگر شبیه به گذشته نیست. مگر ما شبیه به گذشته مان بودیم؟ ما (برخی از «ما» ی گذشته) دیگر به او اعتماد نداشتیم. بعد قصه‌ی مارکو پیش آمد. و داستان این حاشیه‌های ویرانگر کثیف ادامه داشت. این‌طور القا کردیم که قطبی دلال است یا دست‌کم چشم به روی دلالی‌های مارکو بسته. عقل‌مان را کجا جا گذاشته بودیم؟ آیا قطبی چنان بی‌چاره و ذلیل بود که اعتبار و عشق و آرزوهایش را – که مثل خیلی‌های دیگر از صدقه‌سر لابی کردن‌ها نداشت و سال‌ها برای آن جان کنده بود - به خاطر چند ده‌هزار دلار کثیف به بازی بگیرد؟ آیا ما از قطبی بیش‌تر نگران پرسپولیس بودیم؟ آیا رفتار او چنان وحشتناک و غیر قابل تحمل شده بود که دیگر نمی‌توانستیم به‌ش اعتماد کنیم، ولو یک نیم فصل فقط، نیمی از اعتماد پارسال‌مان؟ گمانم پاسخ منفی ست. ما – برخی از مای گذشته – ترسو شده بودیم، نمی‌خواهم بگویم حل شده بودیم در روابط کثیف پشت پرده، نه، ترسو شده بودیم. این یک مرض تاریخی‌ست که انگار گریزی هم از آن نیست. دست‌کم حالا حالاها گریزی از آن نیست. در عرصه‌ی سیاست هم چند باری در تاریخ‌مان سوابقی از چنین ترس‌های ویران کننده داریم.
این‌طوری بود که روزنامه‌ی دنیای فوتبال هم به صف ترسوها پیوست (طنز تلخ تاریخ این‌که ترسوها همیشه به صف دشمن می‌پیوندند. می‌شوند ضد خودشان) همین روزنامه ای که در صفحه‌ی سه‌ی روز شنبه دوم آذر در آن باکس سیاه بالای صفحه با وقاحت (ببخشید رفقا که این واژه را به کار می‌گیریم، خیلی از دست‌تان عصبانی‌ام) نوشت که «همواره از قطبی و مشی او حمایت کرده است». ترسوها وقتی به ریشه رجوع می‌کنند دروغ‌گو می‌شوند. زیرا برای‌شان دشوار است که باور کنند از شدت بی‌باوری به ضد خودشان تبدیل شده‌اند. بعدتر نوبت عادل فردوسی‌پور و برنامه‌ی نودش هم رسید که از فرط ترسی مشکوک به دامان بی‌عدالتی و قضاوت ناعادلانه بغلتد. فردوسی‌پور حتا پیش از آن که دوکارمو پا به میدان بگذارد در گزارش‌اش او را دست انداخت. چون می‌ترسید. ترسو شده بود. دنیای فوتبال هم شروع کرد به تکه انداختن. متلک بار قطبی و فوروارد برزیلی و «دستیار دلال‌اش» کردن. واقعاً چرا؟ مگر قطبی در برنامه‌ی نود نگفته بود که دوکارمو در لیگ ایالتی بازی کرده‌است؟ او کی و کجا ادعا کرده بود که او یک بازیکن تراز اول و در حد لیگ برتر و سطح اول فوتبال جهان است؟ آیا واقعاً چنان دچار توهم شده‌ایم که خیال می‌کنیم کم‌تر از رونالدینیو و لیونل مسی نباید وارد لیگ برتر مان شود؟ راستی شما – بخش بزرگی از مای سابق – چه‌تان شده بود؟ این را هرگز نفهمیدم. دنیای فوتبال تیترهای زرد و وحشتناک علیه قطبی کم نداشت (حمایت؟ شوخی می‌کنی پژمان عزیز. به‌جز یادداشت‌های گاه به گاه حامد احمدی در صفحه‌های پرت و دور افتاده، می‌توانی مثال بزنی که چگونه از قطبی و مشی او حمایت کردید؟) روزهایی که همه‌ی تیرها به سوی قطبی نشانه رفته بود، روزهایی که باید دوباره ما می‌شدیم و از قطبی نه به خاطر افشین قطبی بودنش، بلکه به دلیل شبیه‌ترین تصویر به مرد آرزوهای فوتبالی مان بودن، حمایت می‌کردیم حتا دنیای فوتبال هیچ از شیطنت فروگذار نکرد (شاید به این دلیل که زودتر از موعد سقوط ، بند نافش از قطبی بریده شود و همراه او ساقط نشود و لقب شکست خورده نگیرد). گاه خیال می‌کردم کادر مدیریتی و نویسندگان روزنامه تغییر کرده‌اند، اما حافظه‌ی تاریخی به یادم آورد برخی از همین گروه رفقا، در روزهای آخر حضور چیرو در ایران، با او چه کردند. راستی چرا؟ دلیل‌اش را نمی‌فهمم. دنیای فوتبال ناگهان به ضد خود و ضد تفکر خود تبدیل شد و فراموش کرد حضور قطبی در فوتبال ایران چنان ارزش‌مند است که وظیفه‌مان است دست‌کم تا آخر نیم فصل از او حمایت کنیم.
و دست آخر تیر خلاص را برنامه‌ی نود شلیک کرد. چنان مته به خشخاش گذاشت که چیزی از خشخاش باقی نگذاشت. گناه قطبی فقط این بود که مؤدب بود؟ گناهش این بود که مثل علی دائی نبود که با توپ و تشر عادل فردوسی‌پور را حتا وقتی دارد از او تعریف و تمجید می‌کند از متهم کردن به خرده گیری و دشمنی و غرض ورزی بی نصیب نمی‌گذارد؟ البته که مو را از ماست کشیدن کار بسیار خوبی‌ست اما آیا در مورد قطبی جانب انصاف رعایت شد؟ آیا دوکارمو چنان جنس بنجولی بود که باید به خاطرش به شقیقه‌ی «امپراتور» تیر خلاص می‌زدیم؟ پس در یک بازی در چهار موقعیت صد در صد گل قرار گرفتن چه معنایی دارد؟ در فوتبال ما کدام بازیکنی چنین آماری داشته؟ اما امان از ترس که آدم را بی‌انصاف هم می‌کند. زندگی خصوصی‌ قطبی را رسانه‌ها روی دایره می‌ریختند و هیچ کس به خودش زحمت برخورد کردن نمی‌داد. مشکلات مالی بازیکنان. ناداوری (خوردن هفت امتیاز از 9 امتیاز سه مسابقه برای نابودی هر تیم بزرگی کافی‌ست). اختلافات مدیریتی و این دشمنی بی‌دلیل و وحشت‌ناک رسانه‌هایی که تا همین دو سه ماه پیش‌ترش رفقای جانی و همفکران و هم‌راهان بودند... همه‌ی این‌ها آیا اتفاقی بود؟ باورش دشوار است. اما شاید واقعاً توطئه‌ای درکار نبوده. شاید آن بخش ترسوی مای گذشته هنوز غرق نشده در دنیای کثیف حاشیه‌ها. شاید این فقط یک ترس تاریخی‌ست. دلیل‌اش هر چه که هست – هرچه که بود – نتیجه آن شد که خیلی زودتر از آن‌چه تصور می‌کردیم (همه‌ی ما تصور می‌کردیم) آن تراژدی محتوم اتفاق افتاد. و غم‌انگیزتر این که این‌بار ما نه به دست دشمن، بلکه به دست ِ خودمان هلاک شدیم. آرزوهای‌مان را سر بریدیم، به گلادیاتوری که با آن همه شور و هیجان وارد زمین‌اش کرده بودیم تیر خلاص زدیم و در روزهایی که همه‌ی مربیان لیگ سعی می‌کنند مانند افشین قطبی سخن بگویند، ما خودمان به دست خودمان او را زنده به گور کردیم. ترسیده بودیم – بخشی از ما – و ترسوها هرگز مثل خود واقعی‌شان رفتار نمی‌کنند، با این وجود مدام می‌پرسیدیم که چرا افشین قطبی این‌قدر عوض شده است. آخر می دانید؟ ترسوها هرگز خیال نمی‌کنند که عوض شده‌اند. حتا فکر تغییر ترسوها را به لرزه در می‌آورد. بله رفقا، شما، همه‌ی شما که چشم و چراغ ما بودید در فراری دادن قطبی مقصرید، چشم‌های‌تان را باز کنید!

منتشر شده در روزنامه ی دنیای فوتبال


علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۵۴ :: Link :: Comments (32)
invisible