پنجشنبه، 30 آبانماه 1387

هزلیات سعدی

سعدی از هر نظر شاعر یگانه ای ست. عاشقانه هایش بی بدیلند. حکایات اش اعم از نظم و نثر، شگفت انگیز. بی دلیل نیست که استاد سخن اش می گویند. و البته قطعاً جزو سه نفر از کسانی ست که تا کنون هیچ کس فارسی را به خوبی آن ها ننوشته است. اولین اش عطار است، بیهقی و سعدی را هم می توان در کنار هم قرار داد.
به جز این ها سعدی بسیار طناز هم بوده و شوخی های ظریف اش در سرتاسر آثارش هویدا و قابل ردیابی ست. او یک مجموعه ی هزلیات هم دارد که کم تر شناخته شده و کم تر منتشر شده است. هزلیاتی که رسماً دفتر طنزهای او هستند، گرچه در اصالت برخی از این قبیل ابیات اش، تردیدهایی هست.
شعری که انتخاب کرده ام البته یکی از آن دسته اشعاری ست که در اصالتش تردیدی نیست. انتخاب های دیگری هم می شد کرد که هم بامزه تر باشند و هم به مذاق نت گردان خوش تر بیاید، اما از آن جا که افراد زیر شانزده سال هم به این صفحه رفت و آمد دارند، عجالتاً به همین میزان خط شکنی رضایت دهید.
این پست را می توان به عنوان پایان سفرنامه و وداعی با شیراز و شاعران شیرین سخن و مردمان از گل بهترش هم به حساب آورد. مردمانی که مهربان بودند و شوخ و با جنبه و طناز.

DSC_0172.jpg
سعدیه


می‌رفت و هزار دیده با او
هم‌چون شکری لبی و پوزی
باز آمد و عارض‌اش دمیده
مانند شبی به روی روزی
چندان که نشاط کرد و بازی
در من اثری ندید و سوزی
گفتا شِکَرَم بیار و بادام
گفتم نخرم سرت به ...وزی
تو پار گریختی چو آهو
وامسال بیامدی چو یوزی
سعدی خط سبز دوست دارد
نه هر الف جواز دوزی!

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۱۶ :: Link :: Comments (7)
invisible