دوشنبه، 27 آبانماه 1387

سفرنامه ی شیراز - 3

کریم خان زند شهیشی (البته درستش Sheishi است و پایتخت اصفهان بزرگ می باشد)، وکیل پایه یک دادگستری در اصفهان بود و دفترش هم در چهارراه تختی قرار داشت. او مردی نیک نام و مهربان بود که اغلب وکالت رعیت ها و چوب داران جنوب اصفهان را بر عهده داشت و به همین دلیل او را وکیل الرعایا نام نهاده بودند. این را داشته باشید تا باز به این نکته ی مهم بازگردیم.

DSC_0185.jpg
مردمان شیراز از ما خواسته اند تاریخ نوین شیراز را تدوین کنیم. پس داریم گل لگد می کنیم؟.

سعدی خواجویی از اهالی چهارباغ خواجوی اصفهان بود - که خانه ی مادری اش در چهارراه شکر شکن هنوز موجود می باشد- او طبع شاعرانه ی بی نظیری داشت و اهل سفر و حضر بود و تمام عمر به اقصای عالم و از جمله به سانفرانسیسکو و بیش از آن به حوالی اش لس آنجلس (که امروزه آن را L.A گویند) سفر می کرد.او تمام عمر در سفر بود و چون شاهد باز بود ( و از فرط علاقه به پسران نو خط برخی او را قزوینی دانسته اند که غلط است. وی در یکی از سفرهای خود برای تماشای بازی دو تیم پیروزی و برق (از اختراعات توماس اصفهانی) به حوالی شیراز کنونی رفت و در آن جا یک دل نه صد دل عاشق یک جناب سرهنگ شد و به او پیشنهاداتی داد که در این مقال نمی گنجد، اما نهایتاً منجر به مرگ مشکوک وی شد. او را در حوالی آب رکنی به خاک سپردند و بعدها در تاریخ چنین عنوان شد که او از اهالی شیراز بوده که طبعاً این ادعای واهی دروغی بیش نیست. البته روایت هایی هم از امام زاده کامبیز وجود دارد (که قابل استناد نیست اما برای بی طرفانه تر شدن این پژوهش آن را هم نقل می کنم) که سعدی در اصل برای یافتن دخترش که بسیار اهل ددر دودور بوده و یکی از نخستین دختران فراری تاریخ بشریت محسوب می شود به حوالی آب رکنی آمده بوده چون شنیده بود دخترش با یک راننده کامیون که زن و بچه هم داشته فرار کرده و آن جا منزل گزیده است، و به دست همان راننده به قتل می رسد. حقیقت هرچه باشد مهم این است که عده ای به جفا سعدی را شیرازی دانسته اند.
حالا باز می گردیم سر داستان کریم خان اصفهانی که از سوی خانواده ی سعدی اصفهانی به وکالت برگزیده می شود که به شیراز کنونی سفر کند بلکه بتواند پرده از راز مشکوک مرگ او بردارد. کریم خان به شیراز می رود و پس از آن که شکایت به عدلیه و کمیته می برد، اقدام به ساخت حمام و مسجد و بازار می کند (آخر در شیراز آب داغ که از ملزومات حمام است پیدا نمی شود مگر این که یک تعمیرکار پکیج حرارتی را خبر کنید) او همچنین به دلیل علاقه ای که به موسیقی الکترونیک داشت بزرگ ترین ارگ جهان را در این شهر می سازد. که برخی این ارگ را ارگ حکومتی می گویند چون ادعا دارند با پول بیت المال ساخته شده، اما مهم این است که او این ارگ را ساخت و در همان زمان هم نام خود را در کتاب رکوردهای گینس به ثبت رساند. خانواده ی سعدی خواجویی که دیدند کریم خان کلاً بی خیال مأموریتش شده و از سوی دیگر پروانه ی وکالتش هم باطل شده خود شخصاً دست به کار شدند و لسان الغیب اصفهانی مشهور به حافظ را که از اقوام سببی بوده روانه ی این شهر می کنند. اما حافظ اصفهانی نیز که فردی نوش خوار و دائم الخمر و بی خیال بوده و در عمرش سفر نرفته بوده پول هایی را که از خانواده ی شیخ اجل اصفهانی دریافت کرده بود به طمع زیاد شدن در گلد کوئیست سرمایه گذاری می کند و طبعاً آن ها را از دست می دهد و دیگر هم روی برگشتن به موطن اش اصفهان را نداشته. بنابر این همان جایی که با سرگروه خود قرار داشته می ماند و شعر گفتن را جدی تر می گیرد به امید روزی که کتابش مجوزهای لازم را بگیرد.
حقیقت تلخ اما این که برخی از اهالی معلوم الحال این شهر - که صد البته اصلیتی شیرازی نداشته اند، ندارند و نخواهند داشت- و جمعه ها جلوی استادیوم حافظیه و هنگام برگزاری مسابقات تیم شاغلام (برادر افشین پیروانی دستیار قطبی اصفهانی) تخمه می فروختند به این فکر می افتند که برای روزهای غیرتعطیل هم بتوانند مشتری برای تخمه های خود جلب کنند. اما از آن جا که سعدی اصفهانی خارج از شهر شیراز مقتول و مدفون گشته بود، تصمیم می گیرند با خوراندن قرص برنج به لسان الغیب اصفهانی او را شهید نموده و در باغ مقابل استادیم حافظیه زیر آن آلاچیق آجری به خاک بسپارند. چنین هم می کنند و نام او را هم از نام استادیم حافظیه گرفته حافظ می گذارند.
آری برادران و خواهران! تاریخ چهره ای ناشناخته و تلخ دارد. همان طور که امروزه اهالی و دولت مردان لائیک ترکیه مولانای اصفهانی را از اهالی کشور خود می دانند، برخی تاریخ نویسان مغرض و بی سواد نیز سعدی اصفهانی و حافظ اصفهانی را به صرف دفن بودن در شیراز شیرازی می دانند. که این دروغی بی شرمانه است. حالا باز خوب است در مورد فردوسی اصفهانی چنین ادعاهایی تاکنون مطرح نشده. خدا را شکر.

سفرنامه ی شیراز: قسمت اول. قسمت دوم

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۳۲ :: Link :: Comments (9)
invisible