رضا
تولد بهترین دوست مشهدی من !

"ننه" گوش هاش سنگین بود. پاری وقت ها صداش را می شنیدم. وقتی توی حیاط بازی می کردم و او مثلاً باید مراقبم می بود تا مامان از سرکار برگردد. دلش که می گرفت سه کنج اتاق می چپید و زمزمه می کرد: "امام رضا! منو گوشه ایوونت بذار" آن روزها نمی فهمیدم این حس دلتنگی یعنی چه. نمی فهمیدم ایوان و صحن و سرایت چه حس دل انگیز نابی دارد. حالاها که بزرگ شده ام قشنگ دلم هوایت را می کند. می گویم امام رضا! منو توی ایوونت بذار. شاید این عشق، شاید این پاک شدن و رستگاری کوچک اما زیبا ریشه در همان صدای محزون "ننه" دارد. شاید هم همه اش برمی گردد به آن روز گرم تابستان که پنج سالم بود و گم شدم توی سرایت. شاید... شاید آن زیارت های تنهای برفی، شاید آن شب از سرما لرزیدن ها و نماز حاجت خواندن ها... شاید...
نمی دانم این عشق از کجا می آید. شاید از این که هم نام منی (و نه من هم نام تو)
"ننه" خدا بیامرزدت. همیشه به خودم می گفتم بزرگ که شدم هر سال می برمت "امام رضا" و نشد. نشد.
یادم باشد همین روزها که "رضای مان" خواندمان، دو رکعت نماز به نیت ننه بخوانم. یادم باشد دلم که گرفت صدا کنم " امام رضا..."
همیشه وقتی از پیش تو برمی گردم، بهترین آدم روی زمینم. نمی دانم چرا.
پی نوشت: برای دانستن درباره ی دیگر رفقای اعلای مشهدی من کامنت های پست پائین را ببینید.