وقتی از هیچ چیز حرف نمی زنیم
یک روز تعطیل دل گیر، صبح زود بیدار شوی از خواب. چای بگذاری. ظرف های چند روز مانده را بشویی. میوه و شیرینی بچینی روی میز. شمع و عود بیافروزی. چای بریزی. نوکتورن شماره ی دوی شوپن بگذاری. بنشینی کنار پنجره، رو به آسمان ابری ی آبستن ِ پائیز. چای بنوشی و سیگار بگیرانی و با خودت فکر کنی، منتظر که باشم من؟
و با سیگار دوم انتظار پاک از خاطرت برود...
گاهی از هیچ چیز حرف نمی زنیم. گاهی از هیچ چیز حرفی نداریم که بزنیم.
