نویسنده ی میهمان: نازنین فراهانی
گفتم که، آقای گله خیلی برای ما عزیز بود. او مظلوم بود و تنها. و پس از مرگش این مظلومیت و تنهایی نه تنها از بین نرفت که افزون شد.
پس از نوشته ی خوب علی کاظمیان، نازنین فراهانی هم برایم یادداشتی درباره ی آقای گله نوشته است. نازنین بهترین و نازنین ترین دوست من، سبب آشنایی و رفاقتم با آقای گله است و همراه با او خاطرات شیرین و لذت بخش فراوانی از این مرد بزرگ داریم. و به سبب همین خاطره های مشترک هم هست که به رغم فاصله ها هرگز صمیمیتی که میان ما وجود دارد از بین نخواهد رفت. نازنین بازیگر فوق العاده ای ست - که سینمای ایران هنوز آن گونه که باید قدرش را ندانسته است- با قلمی روان و نثری خواندنی. یادداشتش را که خواندید به حرفم می رسید.
*خودم هم یادداشتی نوشته ام درباره ی آقای گله به نام افسانه ی فریدون، که فردا پنج شمبه در روزنامه ی اعتماد منتشر می شود (پرده ی نئی - 8) برای خواندن این یادداشت این جا را کلیک کنید.

يكي از روزهايي بود كه من سخت در لاك خود فرو رفته بودم. از آن روزهايي كه زنده گي سخت مي گذشت.
بي كاري، فراموش شده گي، بيزاري از سينمايي كه تلاش براي آن مثل آب در هاون كوبيدن است، خيره گي به آن چه تقدير است و .... تلفن زنگ زد.روي منشي تلفن صدايي گفت: سلام من فريدون گله هستم. لحنش قاطعيت عجيبي داشت.
فريدون گله؟ كارگردان كندو؟ فيلم مورد علاقه ي من؟ گوشي را برداشتم .
كندوي دو به نام: خور پلنگ و نقشي كه من چه قدر دوستش داشتم. به جلوي در دفترش كه رسيدم، پاترول مشكي نگه داشت و علي كاظميان كه بعدها جزو حلقه ي دوستانم بود پياده شد. بعد از يك ساعت حرف گله به اين نتيجه رسيد كه : دستيار من مي شي؟
هول شده بودم. من كه دستياري نكرده بودم. شروع كردم. كلي هم جلو رفتيم ولي انگار ،گله نبايد فيلم مي ساخت. نبايد از جانب من نيست. نبايد تقدير اين فيلمساز عزيز بود. خور پلنگ متوقف شد. در همان مرحله متوقف شد و همكاري من و گله جور ديگري ادامه پيدا كرد. در همان "ویلای کوچک متل قو که مأوای او بود" روزها و شب¬هايي به نوشتن گذشت. با عليرضاي معتمدي عزيز كه كنار اين همكاري، همراهي مان مي كرد. و نتيجه فيلم نامه ي زيباي " دورترين تابستان" بود. موسيقي زيباي واگنر را مي گذاشت و در سالن راه مي رفت و با خودش حرف مي زد. بعد سيگار تمامش را خاموش مي كرد و پرت مي كرد توي يك گلدان قديمي كه گوشه ي اتاق بود. مي رفت توي حياط ،ميان باغچه. بلند بلند حرف مي زد. اين بخشي از كارش بود. حتمن باغچه ي كوچكش كه سال ها تنهايي اش را با او سهيم شده بود به اين نجواها كه از ذهني پر دغدغه بيرون مي ريخت، عادت كرده بود. حتمن اين درخت هاي كوچك و اين گل هايي كه اين همه دوست شان مي داشت، رازهايي مي دانستند كه من از پشت اين پرده ي سفيد، كه فقط رفت و آمدش از در ورودي ويلا تا اين نقطه را مي ديدم و لب زدن هاش را، تا ابد از آ ن بي خبر مي ماندم. حتمن امروز گل ها تمام شده اند. حتمن درخت ها از تنهايي مرده اند. حتمن ميزوصندلي چوبي قديمي كه توي ايوان بود زير غبارها ... گفت: يه روز بهروز وثوقي درست همون جايي كه تو نشستي نشسته بود، گفت...
چه قدر خاطره و خنده و چه حسرتي امروز... جمله هايم ناتمام مي ماند. گلويم درد مي كند. اين اولين بار است كه برايش مي نويسم. هر بار كه مي خواستم بنويسم يادِ... جمله هايم ناتمام مي ماند. فريدون گله از خانواده اي اصيل و اشرافي و به قول علي كاظ آدم حسابي بود. ولي لحن و كلامش، رفتارش،منشش چيزي از اشرافيت نداشت. او مثل مردم كوچه و بازار بود. يادم نمي رود اولين بار كه مادرش را ديدم چه قدر تعجب كردم. او از اين اشرافيت فاصله گرفته بود. بي خود نبود كه اين همه، فيلم هايش رنگ زنده گي داشت.
مي گويند ما ايراني ها مرده پرست هستيم. ولي براي فريدون گله، حتا مرده پرستي هم نديدم، از اين بوق و كرناهاي بعد از مرگ، پشت هم بزرگ داشت گرفتن، جايزه هاي بعد از مرگ و... فريدون گله سال ها در انزوا زنده گي كرد. وقتي هم كه از انزوا درآمد، مورد بي مهري قرار گرفت. او آرزوي دوباره فيلم سازي اش را با خودش به گور برد. فيلم نامه هاي او را در كتابخانه ام دارم. فيلمنامه هايي كه هيچ وقت ساخته نشدند. فيلم نامه ي خوبي كه فقط خودش مي توانست بسازد. فريدون گله، درك نشد. شناخته نشد. ديده نشد. فقط فراموش شد.