نویسنده ی میهمان: علی کاظمیان
سی ام مهر سال روز خاطره ای تلخ برای ماست. برای جمعی که آن ویلای کوچک و دوستانه ی "متل قو" خانه ی گرم و مهربانی رفاقت شان بود. چه ها که نگذشت بر همه ی ما، اما امروز سه سال است که صاحب آن ویلا، فریدون گله، فیلم ساز به عزلت خزیده ی نامی، سازنده ی فیلم های دشنه، کندو، مهرگیاه، زیر پوست شب، ماه عسل و ... دیگر در بین ما نیست. از دوستی که خاطرات مشترک میان من و او و فریدون خان گله بسیار است خواستم چیزی درباره ی سال مرگ او بنویسد که در زیر این نوشته ی زیبا و جامع علی را می خونید. آقای گله برای ما بسیار عزیز بود، به همین دلیل نوشته ی خودم در اعتماد روز پنجشنبه هم درباره ی اوست که همان روز این جا و در سایت روزنامه ی اعتماد می توانید آن نوشته را هم بخوانید.
و دیگر این که عکس و مطلب اختصاصی علیرضا معتمدی دات کام است و نقل و کپی کردن آن حتا با ذکر منبع مجاز نیست.
محاط در سکوت
تنها تر از انسان ، در لحظۀ مرگ
ساده تر از شبنم ، رو سفرۀ برگ
مطرود هم قبیله ، محکوم خویشم
غریبه ای طعمۀ این کندوی نیشم
فریدون گله بزرگ بود و از اهالی دیروز بود. دیروزی پربار و خوشایند . دیروزی پراز تصویر و موسیقی و ترانه .
دیروزی که هنوز امروز از آن تغذیه می کند . دیروزی که قلم را وا می دارد که امروز برای آقای گله یادنوشتی تحریر کند .
حقیقتاً او بوی دیروز می داد . با او که به کلام می نشستی حس می کردی که گویی در دهۀ پنجاه قرار داری . از دوستانش که سخن می گفت می فهمیدی که آدم حسابی یعنی چه. افرادی از خاندانی اصیل و اهل ادب . و فریدون گله چه زیبا فارسی حرف می زد.
اهل نغز بود و حلاوت کنایه را درک می کرد . مردانه لباس پوشیدن را بلد بود . بالا بلند بود و قوی که هنگامی که با تو دست می داد ،باید دستش را می فشردی .چرا که او مردانه دست می داد .
همواره از اصولیون سخن می گفت که آقاحسینی کندو مثال بارزش بود .آقای گله اتوبان را دوست نداشت. هر جا که مقصودش بود بایستی که یا از مسیر خیابان ولیعصر می گذشت یا از خیابان شریعتی.... یا به قول خودش جاده قدیم شمیران. با آنکه سالها بود که دیگر تهران زندگی نمی کرد ولی هنوز نشانی رستورانهای درست و حسابی را می شناخت . و چه مسلط بود بر گویش زبان انگلیسی.
حضورش مغتنم بود و باصفا . در آن ویلای کوچک متل قو که مأوای او بود ، با فضایی خالص مواجه می شدی که تنهایی هنرمند منزوی را معنا می داد . خانه گویی مملو از ترانه های فیلمهای او بود . خانه سرشار از نجوای واروژان و جنتی عطایی بود و عطر خاطرۀ همۀ خوبان ِ درگذشته و مهاجر.
آقای گله موثر و دقیق بود که هرگاه احوالش کوک نبود نمی توانستی در حضورش حتی نفس بکشی ! و چه خوشایند بود به وقتی که قبراق بود و سرخوش که به دور خنده می افتاد و می خنداند و چقدر لحظه پرنشاط می شد از طنین خنده هایش.
و خاطرۀ خوب یعنی همین . یک لحظۀ دلپذیر مشترک برای یادآوری مثبت کافی است و ساختن یک فیلم خوب مثل کندو برای سینمای ایران نیز.
رفتن گله شاید برای سینمای کنونی ضربه ای نبود. اما فیلم نساختن او در این سالها دلیل بر عدم تاثیر نیست .
فریدون گله اعتبار بود . به شهادت فیلمهایش ؛ که هنوز نفس می کشند.
سکوت با تقدیر او پیوند داشت . چه در بودش و چه در نبودش. با او آمیخته بود . سکوت گله را محاط کرده بود .
شاید حالا که دیگر او در میان ما نیست بشود با صدای بلند از موزه سینما پرسید که آیا کسی آنجا فریدون گله را می شناسد؟ مضحک نیست که کارگردانی که در این مملکت هفت فیلم ساخته نباید جایی در موزه سینمایش داشته باشد؟ دریغ از حتی یک عکس و یا توضیحی مختصر ازفیلمهای مهرگیاه یا کندو

علی کاظ و آقای گله در ویلای متل قو. پشت سرشان دروازه ی بهشت پیداست.
دوست خوش احساسم علیرضا معتمدی سی اُم مهر را به من گوشزد کرد. رفاقت با او یادگاری است از بودن در کنار آقای گله . مدتهاست که من و علیرضا فرصتی برای الحاق به یکدیگر نداشتیم . قرار است که در سالگرد آقای گله به هم بپیوندیم و به اتفاق نزد او برویم . نه مانند شهریور 1381 در شمال ایران، متل قو ؛ بلکه جنوب تهران قطعه هنرمندان بهشت زهرا.
آقای گله نگران رفاقتها بود. حق داشت...