پنجشنبه، 18 مهرماه 1387

پرده ی نئی - 6

سه جور مخملباف داریم
مخملباف دوم: مخملباف نویسنده

مخملباف دوم آبروی دو مخملباف دیگر بود که نشسته بود کُنج خانه، می‌نوشت و خلق می‌کرد و به‌سان مادری دل‌سوز، مهربان و بی‌توقع بالیدن فرزندانش را تماشا می‌کرد.
او از همان ابتدا راهش را از مخملباف اول جدا کرده بود و به جای مصاحبه کردن و برای این و آن خط و نشان کشیدن، رفیق شاعران فقید سلمان هراتی و قیصرامین پور شده بود. شاعرانی که خود آبروی شعری "بچه مسلمان ها" بودند و هستند تا همین امروز. آن‌ها با هم خوش بودند، پرتقال‌هایی را که "سلمان" از شمال می‌آورد توی حیاط حوزه با هم قسمت می‌کردند و دور از چشم مخملباف اول از فروغ فرخ‌زاد با هم حرف می‌زدند. گاه که مخملباف ِ ایدئولوگ زبان به کام می گرفت و مغز پرآشوب و پر سروصدای "محسن" آرام می‌گرفت؛ مخملباف دوم قلم به دست می‌گرفت و مشغول نوشتن می‌شد. گیرم مخملباف اول هرگز نفهمید که مخملباف دوم چه لطف‌ها که در حق او نکرده است. مثل مادری شبانه بر بالین پسرک سربه‌هوا و بازیگوش‌اش که روی دفتر مشق‌های فردا خوابش برده حاضر می‌شد و به فکر آبروی فردای پسرک در مدرسه، انشاهای نانوشته‌اش را می‌نوشت تا پسرکش عاقبت سری توی سرها دربیاورد. حقیقت این است که در همان روزها که مخملباف اول درباره ی هنر و اندیشه ی اسلامی نظریه های شداد و غلاظ صادر می کرد، این مخملباف دوم بود که باعث اعتبار و آبروی او شده بود، وگرنه در سال های نخستین دهه ی شصت، کشور ِ انقلابی از قید ِ سلطنت رسته چیزی که کم نداشت چریک های نظریه پرداز بود. مخملباف اول خط و نشان می کشید و مخملباف دوم با حجب و حیا و وقاری که تا آخر همراهش بود - و همین اصلاً زمینه های «شهادتش» را در سال های پایانی دهه ی 1370 فراهم کرد- آن عقب ها توی تاریکی اتاق محسن مخملباف سرش به کار و کتابش بود. او نخستین "اتفاق" حوزه ی اندیشه و هنر اسلامی به معنای واقعی کلمه بود، گرچه مخملباف اول به جایش سخن می گفت و پُز نبوغ اش را او می داد.

071020165458Mohsen%2520Makhmalbaf%2520received%2520the%2520golden%2520Stag%2520from%2520Kyev%2520Melodist%2520Film%2520Festival.jpg

مخملباف دوم البته بیش از دو همزاد دیگرش مستعد و خلاق و هنرمند بود اما کم‌تر از آن دو قدر دید؛ شاید به این دلیل که نه سر و زبان و جسارت و مشروعیت مخملباف ایدئولوگ را داشت و نه ظاهر جذاب و عنوان پر طمطراق و دهان پُرکن مخملباف سینماگر را. او محجوب بود، بی‌ادعا بود و چنان که رسم دیار ماست، همچو دیگر صاحبان قلم، مظلوم بود. او حتا در روزگاری که نمایشنامه‌های اخلاقی و شعاری – مثلاً شیخ شهید و حصاردرحصار و مرگ دیگری را - می‌نوشت هم از مخملباف مشهور و بانفوذ اول و هم از مخملباف سوم (مخملباف فیلم‌ساز که تازه‌تازه داشت تاتی‌تاتی می‌کرد) عاقل‌تر و آگاه‌تر و باهویت‌تر و با فرهنگ‌تر بود. مخملباف دوم همیشه و تا همین چند سال پیش که به طرز مشکوکی، طی یک کودتای خونین توسط دومخملباف دیگر به قتل رسید و حتا جسدش هم هرگز پیدا نشد، معتدل و در حد امکان روشنفکر بود. در نیمه‌ی اول دهه‌ی 1360، وقتی مخملباف دوم در خلوت و عزلت داستان‌های "حوض سلطون" و "باغ بلور" و "جراحی روح" و "محبوبه‌های شب" را می‌نوشت(داستان‌هایی که هر کدام در ادبیات داستانی "رسمی" آن سال‌ها "اتفاق"ی بودند برای خودشان) مخملباف اول هنوز درگیر مسئله‌ی کیفیت حضور زنان در تولیدات هنری بود و مخملباف سوم، تازه از "استعاذه" به "بایکوت" رسیده بود. "باغ بلور" رمان محبوب آن سال‌ها، کوچک‌ترین شباهتی به مخملباف‌های دیگر همان زمان ندارد. مخملباف دوم قادر بود افکارش را متمرکز کند (شاید چون نوشتن بیش از حرف زدن زمان می‌بَرَد و باعث ته نشین شدن افکار می‌شود) و آن‌ها را بی‌دغدغه‌ی شعار دادن به طرز هنرمندانه‌ای تصویر کند (شاید چون مخملباف دوم در هنگام تقسیم وظایف با کمال میل شعار دادن و فلسفه بافی را به مخملباف اول محول کرده بود و می‌دانست که تنها وظیفه‌اش قصه گفتن است). با این وجود او هرگز نتوانست از زیر سایه‌ی مخملباف‌های استثمارگر دیگر بیرون بیاید. آن‌ها آن‌قدر از او سوء استفاده کردند و حق اش را ضایع کردند که این دوست داشتنی‌ترین محسن مخملباف از کار اصلی خودش بازماند. هر کس دیگری که جای مخملباف دوم بود و دو دهه‌ی پیش در برهوت ادبیات داستانی رسمی با چنان استعدادی چنین داستان هایی می‌نوشت تا امروز لابد به جای‌گاه درخوری در داستان نویسی معاصر دست پیدا کرده بود. اما از او سوء استفاده شد، داستان‌هایی را که برای خودش نگه داشته بود خرج آبروی مخملباف فیلم‌ساز کرد. البته این ایثارگری‌ها‌ و از خودگذشتگی‌ها تا زمانی که منجر به ساخت فیلم‌هایی هم‌چو "بای‌سیکل‌ران" و "عروسی خوبان" و "هنرپیشه" و "ناصرالدین‌شاه آکتور سینما" می‌شد مؤثر بود و هدر دادن استعدادها تلقی نمی‌شد. گرچه در همین فیلم‌‌ها هم جسته گریخته و بیش و کم ردپایی از دخالت‌های مخملباف ایدئولوگ که زورش زیادتر از دو مخملباف دیگر بود دیده می‌شد، اما این تک مضراب‌ها در این چند فیلم چندان آزار دهنده نبود. دلیل‌اش هم البته به دوران کوتاه افسردگی و پس از آن تطور و پوست انداختن مخملباف اول بازمی‌گشت که استثنائاً تصمیم گرفته بود مدتی روزه‌ی سکوت بگیرد و تکلیف خودش را با یأس فلسفی-مکتبی‌ای که چندی بود گریبان‌اش را گرفته بود روشن کند. این بود که در همین مدت کوتاه، استثمار مخملباف دوم توسط مخملباف سوم نتایج خوبی به بار آورد و آبروی مخملباف فیلم‌ساز اصلاً از همین چند فیلم حاصل شد. اما همه‌ی مشکلات از روزی آغاز شد که یائسگی موسمی مخملباف اول به پایان رسید و او پوست انداخت و با ریش تراشیده و افکار نو به میدان بازگشت. این مخملباف همه چیزش عوض شده بود الا شعار دادنش. به این ترتیب چون هنوز زورش زیاد بود شروع کرد به دخالت مستقیم در رابطه‌ی کاری میان مخملباف دوم و سوم. کارش شد توی قصه‌های مخملباف دوم دست بُردن و بازنویسی کردن آن‌ها با محتوای سخنرانی‌های ناکرده‌ای که در دل‌اش مانده بود چون دیگر عصر سخنرانی کردن و سخنرانی شنیدن گذشته بود. و مخملباف سوم هم چشم بسته شروع کرد به فیلم کردن این قصه‌ها که جوهر و ایده‌ی نابی داشتند زیرا که متعلق به مخملباف دوم بودند، اما سروشکل و جملاتشان کسالت‌بار و خسته کننده و شعاری بود، آن‌چنان که مخملباف اول بود. مخملباف بی‌چاره‌ی دوم استثمار می‌شد و راه فراری هم نداشت. مجبور بود مدام بنویسد و جوری بنویسد که مخملباف اول نتواند چندان خراب و کسالت‌بارشان کند. اما هرروز که می‌گذشت کم‌تر موفق بود. او جان کَند و نوشت و جور آن دوتای دیگر را کشید. مجبور بود خرج سفرها و شهرت سومی را بدهد و تغییرات و سخنرانی‌ها و ژست‌های فیلسوف مآبانه‌ و بی‌پایان مخملباف اول را مدام با قصه‌ها و درام‌های تازه توجیه کند تا آن‌ها به چشم بیایند. کم فروشی هم نکرد. تا زمانی که زنده بود تمام سعی و تلاش‌اش را کرد اما دو مخملبافی که از پس و پیش احاطه‌اش کرده بودند فقط به فکر خودشان بودند. یادشان رفته بود که مخملباف دیگری هم هست که آبروی نهفته‌ی آنان است. مخملباف زبان بسته‌ی دوم خودش را فدای آن‌دوی دیگر کرد. هرکاری بلد بود کرد تا آن‌ها به چشم بیایند اما خودش نادیده ماند. تنها ماند. کسی دستش را نگرفت. توجهی به‌ او نکرد، جوهره‌ی ناب قصه گویی‌اش نادیده و دست‌کم گرفته شد تا روزی که به ته خط رسید. روزی که دیگر از دست او هم برای نجات دو مخملباف خودخواه دیگر کاری ساخته نبود. این‌گونه شد که کم‌کم گم شد پشت انبوه محصولات خانه‌ی فیلم مخملباف و هرگز هیچ کس نه به فریادش رسید و نه حتا یادش آمد که روزی مخملباف دومی هم بود که استعدا نابی در قصه نویسی بود.
غیبت مخملبافِ نویسنده را هیچ کس احساس نکرد، زیرا که او پیش از آن که مخملباف فیلمساز ترک دیار بگوید، هابیل وار به دست او و با نقشه‌ی مخملباف فیلسوف ایدئولوگ به قتل رسیده بود. و این مرگ چنان تدریجی و بی صدا بود که نه کسی مرثیه ای برایش سرود و نه سراغی از او گرفت. انگار که از اول هم چنین "مخملباف"ی زنده نبوده است؛ غافل از این‌که تراژدی مخملباف سوم درست از روز گم شدن آقای نویسنده آغاز شد...
در قسمت بعدی این یادداشت به سرنوشت مخملباف سوم می‌پردازیم.

منتشر شده در روزنامه ی اعتماد

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۵۰ :: Link :: Comments (14)
invisible