داستان گلی که به عابدزاده زدم
پرسپولیس یعنی احمدرضا
بعضی وقتها ناگزیریم از دوست داشتن کسی یا چیزی. بعضی وقتها شیفتهی کسی یا چیزی میشویم و چنان غرقاش میشویم که تا آخر عمر، حتا گاهی بیآن که بدانیم یا بخواهیم پایبند آن چیز میشویم. گاهی پیش میآید که در یک ظهر دم کردهی مردادماه، درست مثل سعید، پای بوتهی گل نسترن عاشق لیلی دختر دایی جان ناپلئون میشویم و تا آخر عمر گل محبوبمان میشود نسترن. برای هرچیزی حجتی لازم است. نشانهای و دلیلی محکم و غیر قابل کتمان. و این روزها برای نوشتن یادداشتی که پژمان راهبر سفارشش را داده، غرق شدهام در گذشته و کنکاش روزگاری دور به دنبال یافتن پاسخ این پرسش، که چرا پرسپولیس را دوست دارم. و چرا یک پرسپولیسی متعصب هستم؟
اما پیش از آنکه بخواهم بیست دلیل دوست داشتن پرسپولیس را بشمارم، ناگزیر از توصیف آن لحظهی داغ مردادماه هستم، که صلات ظهر، عاشق شدم.
دهساله بودم تقریباً و مثل خیلی از همسن و سالها و همنسلانم که تابستانها سرکار میرفتند، من هم در یک کارگاه تراشکاری، در خیابان جی اصفهان کار میکردم. ظهرها در وقت ناهار و استراحت که دوسه ساعتی وقت داشتیم و اغلب کارگران به خانه میرفتند، من و چندتا از بچههای دیگری که در کارگاههای مجاور کار میکردند، میماندیم و از خلوتی زمین فوتبال چمنی که در همان خیابان بود، استفاده میکردیم و پولهایمان را روی هم میگذاشتیم و چمن را که در آن موقع روز و زیر تابش شدید آفتاب تابستان بیمشتری بود و طبعاً اجارهاش هم ارزان، اجاره میکردیم و میایستادیم به بازی. هر روز مسابقه میدادیم. تیمهای محلاتمان را میکشیدیم به آن زمین چمن و با آنها مسابقه میدادیم. من کاپیتان و گلزن اصلی تیم بودم. یک پیراهن آرژانتین داشتم با شمارهی ده، و عشق میکردم وقتی روی چمن خنک میدویدم و به خیالم خود را جای مارادونا میگذاشتم و به توپ ِ سنگین چرمی ضربه میزدم و درخیالم فریاد هزاران هوادار را میشنیدم که با هر گُل من شادمانه به هوا میپریدند.
همان روزها در مسابقات باشگاهی اصفهان، تیمی تازه گل کرده بود به اسم تام. تام که لباسش قرمز بود گاهی صبحها برای تمرین به زمین چمن ما میآمد. آنها دروازهبان خوش قد و قامت و خوش قیافهای داشتند به اسم احمدرضا، که خوش اخلاق بود، شیک پوش بود، و هیچوقت ندیده بودم که گل بخورد. خیلی وقتها صبحها تا تمرین تامیها ادامه داشت به بهانهای، خرید سیگار برای "اوستا" یا هربهانهی کوچک دیگری، سری هم به زمین چمن میزدم و تمرینات سخت و فشرده و دیوانه وار احمدرضا را نگاه میکردم که در همان روزهای گمنامی هم چند سروگردن سرتر بود از همبازیها و همهی بازیکنانی که به عمرم دیده بودم. یک روز ظهر که طبق معمول بعد از تعطیل شدن کارگاه، بیخیال و بیتوجه به خستگی آن کار طاقت فرسا، وارد زمین چمن شدیم، تامیها به هر دلیل هنوز چمن را ترک نکرده بودند. آخرهای تمرینشان بود و تا زمین را به ما تحویل بدهند، نرم نرمک برای گرم کردن شروع کردیم به دویدن دور زمین. من -و بقیه لابد- همهی حواسمان به دروازهبان خوش قامت سیاه پوش بود که عین گربه، روی توپ شیرجه میرفت و هیچ توپی نبود که توی دستش مهار نشود. گرم کردن که تمام شد، آمدیم در نیمهی زمینی که همیشه بازی میکردیم. (آخر، بازی در کل زمین برای ما خیلی سنگین بود) مشغول بازی شدیم و همهمان تا آن جا که رمق و توان داشتیم سنگ تمام گذاشتیم بلکه به چشم بیاییم و فرجی شود و به خیال خام کودکانه ام برای بازی در یک تیم حرفهای انتخاب شویم. تمرین تامیها تمام شد و همه رفتند بهجز احمدرضا، که ساکش را برداشته بود و بطری آب به دست، از کنار فنسها به سمت ما میآمد. ایستاد و کمی نگاه کرد. به دروازهبانهای دو تیم تذکراتی داد و بعد وقتی نیمهی 20 دقیقهای اول تمام شد، به من، به خودِ خود ِ من که کاپیتان و گل زن تیم بودم، گفت میخواهید با هم مسابقه بدهیم؟
و احمدرضا ایستاد توی دروازه، ما هر کدام پنج پنالتی سهمیه داشتیم که به او بزنیم. هیچ کدام از پنالتیها گل نمیشد. اما انگار مهم نبود. بازی ما ناتمام رها شده بود و انگار هیچ کدام کاری نداشتیم غیر از پنالتی زدن به او. با انگیزهای که شاید دیگر هرگز هیچ کداممان در زندگی برای هیچ کاری نداشتیم پشت توپ قرار میگرفتیم و با تمام قدرت و توان و تکنیک دهسالگیمان ضربه میزدیم. احمدرضا توی دروازه ایستاده بود، بیخیال شمردن پنالتیها، فقط میخندید و توپها را میگرفت. مهم هم نبود که شتاب و قدرتشان چهقدر است. فقط شیرجه میزد. شیرجه میزد و باز شیرجه میزد، یکی پس از دیگری. تا اینکه شوت محکم و پر قدرت من، انگار که تیر آخر آرش باشد بر چلهی کمان، از لای دستهای احمدرضا گذشت و چسبید به تور دروازه. چمن را روی سرمان گذاشتیم از فرط شادی، انگار گل قهرمانی در جام جهانی را زده بودیم. و احمدرضا، کج، همانطور که هنوز هم عادتش است، توی دروازه ایستاده بود و میخندید. و من درست در همان لحظه بود که احساس کردم عاشق این جوان شدهام، احمدرضا عابدزاده با جذبه و مغناطیس شگفت انگیزش. با آن لبخند طلایی که هنوز هم از لبش دور نشده است. صلات ظهر یک روز داغ مرداد ماه بود.
اندکی پس از آن بود که احمدرضا به تیم ملی دعوت شد و درخشید و شد ستارهی تمام مردم ایران. بعد از آن دیگر با شوقی بیشتر جمعهها به باغ تختی میرفتیم و مسابقات باشگاههای اصفهان را میدیدیم. سپاهان، ذوب آهن، پلی اکریل، سازمان گوشت، استقلال اصفهان، تام و دیگران. من در آن مسابقات طرفدار سپاهان بودم اما مگر میتوانستم طرفدار عابدزاده نباشم؟ آن روزها در سرتاسر ایران هیچ کس نبود که احمدرضا عابدزاده را دوست نداشته باشد. او اولین ستارهی واقعی ایران بود در سالهای پس از انقلاب.
چند ماه بعد اولین چالش بزرگ برایمان به وجود آمد. من طرفدار پرسپولیس بودم، به عشق علی پروین که تا همین چندسال پیشاش هم بازی میکرد و درخشان و شوق برانگیز بود و به عشق ناصرمحمدخانی که گلزن درجه یک آنسالهای ایران بود. دیگران هم بودند. کریم باوی، محمدحسن انصاریفر و این اواخر فرشاد پیوس و دیگران. اما احمدرضا استقلال را انتخاب کرده بود. همه میدانستیم او یک پرسپولیسی با تعصب است، اما به دلایلی که آن روزها نمیدانستیم به استقلال رفته بود و ناممکن بود او را در تیم رقیب دید. به این ترتیب، من هم اندکی بعد نیش و کنایههای رفقای پرسپولیسی را که همیشه درکنار هم بودیم و استقلالیها را مسخره میکردیم و برایشان کُری میخواندیم به جان خریدم و با احمدرضا و به عشق او استقلالی شدم. ما با هم، با منصورپورحیدری و شاهرخ و شاهین بیانی، با صمدمرفاوی و صادق ورمزیار و جواد زرینچه به افتخارات زیادی رسیدیم. حتا با هم قهرمان آسیا شدیم اما هر دو، هم من و هم احمدرضا (و شاید خیلیهای دیگر) دلمان برای پرسپولیس میتپید. تا این که آن روز بزرگ فرا رسید. عابدزاده به پرسپولیس پیوست و من سرافرازانه به خانه بازگشتم.

ببخشید پژمان عزیز، مطلب آن جوری نشد که تو میخواستی. گفته بودی کوتاه و تکهتکه بیست دلیل بنویسم برای دوست داشتن پرسپولیس و من تا اینجا فقط یک دلیل نوشتهام آن هم یک تکه و متصل. وقتی هم نمانده برای دوباره نوشتن، اما حقیقت این است که اگر وقتی هم بود و باز مینوشتم چیزی چندان متفاوت از این درنمیآمد. چه انتظاری داری؟ اول نوشتهام که گفتم، هرکس برای دوست داشتن و عشق ورزیدن دلیل و حجتی دارد. و بزرگ ترین دلیل من، برای عشق ورزیدن به پرسپولیس – بعد از آن خیانت چند سالهای که کردم و طرفدار استقلال بودم- احمدرضا عابدزاده است. در نیمهی اول دههی شصت که هنر نبود پرسپولیسی بودن. آن روزها قویترین تیم باشگاهی تاریخ فوتبال ایران پرسپولیس بود و همه پرسپولیسی بودند. دل کندن از یک همچو تیمی آن هم به عشق یک ستاره، و بعد دوباره بازگشتن به صف هوادارن آن، باز هم به عشق همان ستاره، آدم را - حتا اگر نخواهد- وادار میکند که تا ابد به عشق و عهد پنهانیاش پایبند باشد و تا آخر عمر به عشقی که به خاطرش روی تعصباتت هم پا گذاشتهای وفادار بماند. این یک دلیل یک طرف و آن نوزده دلیل دیگر هم یک طرف.
هر کس دلیلی دارد برای پرسپولیسی یا استقلالی بودناش. طرفداری از یک تیم در برخی خانوادهها موروثیست. بعضیها از روی کُری خوانی با خواهر و برادرهایشان طرفدار آن یکی تیم میشوند. بعضیها هم مثل خیل عظیم آدمهایی که در همین یکسال اخیر به عشق افشین قطبی پرسپولیسی شدند، دو دهه قبل به عشق عابدزاده پرسپولیسی شدند. هر کس بهانهای میخواهد و بهانهی من البته بیش از بهانه بود. از آتش گذشتن بود. اما مهم این است که حالا ما همه در یک چیز مشترکیم. طرفداران پروین، طرفداران عابدزاده، استیلی، قطبی... ما همهمان عاشق پرسپولیس هستیم و برای شکست دادن استقلالیها لحظه شماری میکنیم. مخصوصاً امسال که همه چیز روبهراه است و ما سه قهرمانی هم زمان را نشانه رفتهایم. و از آن مهمتر. امسال که عقاب آسیا را روی نیمکت داریم. چه داربی به یاد ماندنیای شود، اگر جمعه احمدرضا عابدزاده هم روی نیمکت باشد.
منتشر شده در روزنامه ی دنیای فوتبال. ویژه نامه ی داربی 65