پرده ی نئی - 5
سه جور مخملباف داریم
مخملباف اول: مخملباف ایدئولوگ
محسن مخملباف، مهمترین و اثر گذارترین پدیدهی سه دههی اخیر سینمای ایران، حتا اگر فیلمهای نفرت انگیزی مثل فریاد مورچهها و سکس و فلسفه را هم بسازد، باز چیزی از اهمیتش در سینمای پس از انقلاب کم نمیشود. حقیقت این است که مخملباف قربانی یک تحول منطقی ایدهئولوژیک شد. تحولی که میتوانست رخ ندهد اگر نگاهی ایدئولوژیک به هنر نداشت. اما اشکال کار اینجاست که او همیشه (چه در روزهای ابتدایی کارش در حوزهی اندیشه و هنر اسلامی در آغازین سالهای دههی شصت که مرجع تقلید بچه مسلمانها در حیطهی هنر و اندیشه بود و چه حالا که خود را روشنفکری جهانوطنی -یا دستکم تئوریسین روشنفکری جهان سوم- میداند) نگاهی بهشدت ایدئولوژیک نسبت به هنر داشته است. و شگفت این که او در این سه دهه به همه چیز و همه کس شک کرد، الا به خودش و تفکر ایدئولوژیکش. مخملباف بارها تغییر کرد و چرخید و دور زد و بازگشت و ایستاد و به چپ رفت و از راست باز آمد، اما هرگز در بنیان نگاه ایدئولوژیکش به هنر تشکیک نکرد و ندانست (یا نخواست بداند) که وقتی هنر ابزار ابراز ایدئولوژی میشود، این خطر به شدت وجود دارد که اثر تولید شده خالی شود از ظرافتهای ویژه و خاص هنر. و طبیعیست که هنرمندی که تبیین ایدئولوژی را وظیفهی هنر میداند، آخرین دستاورد فکریاش (فریاد مورچهها) همان قدر سطحی و آزار دهنده است که یکی از اولین تراوشات ذهنیاش در روزگار جمودش (مثلاً استعاذه).
هدف از نوشتن این مقاله ارشاد مخملباف یا دعوت او به بازگشت و به خود آمدن و دست کشیدن از راهی که حالا در یک سوم پایانیاش قرار گرفته نیست، زیرا که در این صورت همین یادداشت هم تبدیل میشد به نقض غرض. هدف نبش قبر گذشتهها و آزردن خاطر مخملباف هم نیست که اکنون به تبعیدی خود خواسته رفته و بیپناهتر از همیشه، توهین و زیرسئوال بردن خودش و عملکردش کاری ساده و آسان شده است. قصدم اول این است که بگویم چهقدر جای مخملباف در فضای سینمای ایران خالیست (گیرم که دهسالی میگذرد از آخرین باری که با اثری از او شگفت زده شدم) و دوم این که بگویم چهطور موفق شدیم با همدستی و همفکری خودش، یکی از بزرگترین نوابغ فرهنگی و هنری تاریخ معاصرمان را به قتل برسانیم. داستان به قتل رسیدن مخملباف داستانی اندکی پیچیده و نهایتاً به شدت تراژیک است. سرنوشت او از سرنوشت سهراب شهید ثالث که در غربت مُرد، یا از سرنوشت فریدون گله (دیگر نابغهی سینمایمان) که در کُنج عزلت دق مرگ شد، غمانگیزتر و اشک انگیزتر است.
شاید به مطایبه بتوان نام فرعی این نوشته را "گونه شناسی محسن مخملباف" گذاشت، اما حقیقت این است که این مطایبه چندان هم دور از واقعیت نیست. مخملباف را با همهی تفاوتها و بعضاً تضادهای فکری و شخصیتی و با همهی وجوه مختلف فعالیتهای فکری و فرهنگی و هنریاش میتوان به سه شخصیت متفاوت و مستقل از هم توصیف کرد:
مخملباف اول مخملباف نظریه پرداز است که روزگاری در سودای دست یافتن به قوانین اسلامی و قرآنی برای سینما، نگارش توضیح المسائل فقهیاش را درباب سینما آغاز کرد و امروز درباب جنسیت و ارتباط آن با فلسفه، مخملباف فیلمساز را وادار به سخنرانی و فلسفه بافی در فیلم های اخیرش کرده است.
مخملباف دوم مخملباف نویسنده است. کسی که دستکم دو دهه در خلوت و سکوت نوشت و آفرید و در مقابل دو مخملباف مشهورتر و جنجالی و پر سر و صدا سکوت کرد، اما دست آخر او هم دستها را بالا برد و اکنون چندسالیست که کسی از سرنوشتاش اطلاعی ندارد.

مخملباف سوم مخملباف سینماگر است. مشهورتر از دیگران است و همیشه این منت را برسر دو مخملباف دیگر گذاشته که من بودم که پول درآوردم و شما را از گرسنگی نجات دادم، وگرنه مخملباف اول به سرنوشت برخی از ایدئولوگهای تندروی هنری (اعم از چپ و راست و مسلمان و تودهای و خلقی) دیگر دچار شده بود و در فقر و اعتیاد دست و پا میزد، یا دست شسته بود از همهی آرمانها و با یک تاکسی مدل 1360 در خیابانهای تهران مسافر کشی میکرد. و مخملباف دوم هم بی مخملباف سوم لابد شبها روی تاکسی مخملباف اول کار میکرد تا بلکه پول سیگارش را بتواند دربیاورد مثلاً.
دربارهی مخملباف اول تا همینجای کار هم که حکم مقدمهی ورود به بحث را داشت، مفصلتر از دو مخملباف دیگر حرف زدیم، دلیلاش هم واضح است البته؛ همهی آتشی که در این سه دهه محسن مخملباف به پا کرده است از گور مخملباف اول برمیخیزد. مخملبافی که هنوز هم که هنوز است (در دههی ششم زندگیاش) به یاد روزگار نوجوانی خودش را چریکی میبیند با رسالت خلع سلاح کردن آن پاسبان ِ مشهور. این پاسبان البته چهار دههاست که مدام دارد شکل عوض میکند. یکبار با لباس نظامی سمبل رژیم شاهنشاهیست و بار دیگر در لباس بهرام بیضایی و دیگران، سمبل فرهنگی که مخالف با فهم آنزمانی مخملباف از اسلام است. یکبار پاسبان رویاهای مخملبافِ اول نظام سرمایهداری فرصت طلب ایرانیی تحت تأثیر کاپیتالیسم جهانیست و لابد به سرکردگی کمپانی مرسدس بنز که آرمش در ابتدای عروسی خوبان شعارها و ارزشهای اسلامی باقی مانده روی دیوارها را نشانه رفته است. و بار دیگر همین پاسبان به هیأت بخشی از گروههای سیاسی داخل کشور در میآیند. باید اعتراف کرد که بینش و نگاه سیاسی مخملباف اول در اغلب موارد همسو و همراه با خواست و اراده ی جمعی مردم بوده است، و شاید به همین دلیل هم هست که این مخملباف همواره توانسته حقانیت خود را به مخملباف اصلی و دو مخملباف دیگر ثابت کند و آنها را تحت امر خود درآورد. اما نکته در این است که مخملباف اول گرچه میتوانست در عصر اصلاحات سیاستمداری محبوب و با نفوذ باشد، اما در عرصهی هنر او همچنان در فکر خلع سلاح کردن پاسبانهای مدام تغییر شکل دادهاش است و در حالی که خودش پشت تریبون ایستاده و در حال شعار دادن و بررسی و موشکافی جهان است، دو مخملباف دیگر را از کار اصلیشان، خلاقیت و آفرینش هنری بازداشته و وادارشان کرده است که هر قلمی که میزنند یا هر پلانی که میسازند، اول از همه مطمئن شوند که چریکشان خلع سلاح شده است؟ و در مرحلهی دوم به فکر خلق یک اثر هنری ظریف و فکورانه باشند که غیر مستقیم جهانی را به تصویر میکشد. شاید اگر محسن مخملباف به جای این همه انقلاب که در همهی این سالها علیه همه چیز و همه کس کرده است، یکبار هم علیه مخملباف اول قیام میکرد و سکان هدایت فکری خود را خود به دست میگرفت، ما امروز اینگونه در حسرت از دست دادن چنین استعداد بزرگی نبودیم. برای هنر و اثر هنری البته نمیتوان نسخه پیچید، اما یک اصل اساسی که در این زمینه وجود دارد این است که درست برخلاف ایدئولوگها و نظریه پردازان و چریکها و فعالین سیاسی، که هرچه صریحتر و آشکارتر و بیپردهتر حرفشان را بزنند موفقترند و بیشتر خود را در قلب مردم جا میکنند، هنرمندان باید از صریح و آشکار و شعاری حرف زدن بپرهیزند. چون یک فیلم با گزارشی از یک سخنرانی (سیاسی، فلسفی، اجتماعی، عرفانی و هرچیز دیگر) خیلی فرقها دارد.
در هفتههای آینده دربارهی مخملباف نویسنده و مخملباف فیلمساز سخن خواهیم گفت.
منتشر شده در ضمیمه ی آخر هفته ی روزنامه ی اعتماد
پی نوشت: متأسفانه انتشار ضمیمه ی آخر هفته ی روزنامه از همین هفته متوقف شد. اما خوانندگان گرامی ستون "پرده ی نئی" می توانند ادامه ی سلسله مقالات پیرامون محسن مخملباف و سایر نوشته های من را در صفحه ی آخر روزنامه ی اعتماد در همان روزهای پنج شمبه پی بگیرند.