جمعه، 15 شهریورماه 1387

پرده ی نئی - 2


وارثان فروتن شوکران

هفته‌نامه‌ی شهروند به بهانه‌ی وصیت‌ ولادیمیرناباکوف که پیش از مرگ از همسرش خواسته بود درصورتی که نتوانست در زمان حیات خود، اثر ناتمام‌اش را به نام «اصل لورا: مردن یک بازی‌ست» به پایان برساند، دست‌نوشته‌ی 138 صفحه‌ای او را بسوزاند، از تعدادی از نویسندگان و روشنفکران ایرانی پرسیده‌ است: آیا نوشته‌ها، پس از مرگ نیز هم‌چنان به نویسنده‌شان تعلق دارند؟
البته وراناباکوف جرأت سوزاندن دست‌نوشته‌ی همسرش را نداشت و ترجیح داد آن را در صندوق امانات یک بانک سوئیسی نگه‌ دارد و لابد او نیز در تمام سال‌های بیوه‌ساری‌اش درگیر این پرسش دشوار بود و پاسخی برایش نیافت، زیرا که اکنون فرزندش دیمیتری ناباکوف، وارث این پرسش بی‌پاسخ و آن میراث پر دردسر شده است.
پاسخ‌دهندگان به پرسش شهروند به‌جز بانوی غزل، سیمین بهبهانی و عبدالله کوثری مترجم که خود اهل قلم‌اند و آفرینش، اغلب معتقدند که وارثان ناباکوف بدون در نظر گرفتن وصیت او، باید این دست‌نوشته را منتشر کنند زیرا که این نوشته دیگر متعلق به شخص نویسنده نیست و تاریخ و ادبیات سهم بیش‌تری از آن دارند. در این میان احسان شریعتی که تجربه‌ی مشابهی در این زمینه داشته است با ذکر این نکته که چون این قبیل آثار به انتخاب خود نویسنده منتشر نمی‌شوند ارزشی دست دوم دارند، انتشار آن‌ها را وظیفه‌ی وارثان قانونی نویسندگان و آن‌را کاری مفید و لازم می‌داند.
البته این‌قبیل چالش‌ها در کشور ما چندان مسبوق به سابقه نیست، زیرا نویسندگان اغلب در زمان حیات و پس از آن، آن‌قدر آثار منتخب در محاق توقیف دارند که وارثان آن‌ها تا کنون کم‌تر به این مرحله رسیده‌اند که هیچ اثر منتشر نشده‌ای از نویسنده‌ی فقیدشان باقی نمانده باشد به جز این قبیل اوراق نفرین شده‌ی مردود. وارثان نویسندگان مشهور و مؤثر تازه درگذشته‌ی ایرانی اغلب برای تجدید چاپ قانونی و بی‌غلط کتاب‌های پیشین نویسنده، بنیادهایی تشکیل می‌دهند و الباقی عمرشان صرف ادامه‌ی دوندگی‌های ناتمام نویسنده و ناشر در راهروهای اداره‌ی کتاب می‌شود بلکه بتوانند هرچند سال یک‌بار، اجازه‌ی انتشار اثر تازه‌ای را به دست بیاورند. بنابر این و با توجه به این که هر نویسنده‌ی ایرانی به طور میانگین بیش از آن‌چه که در دوران حیات خود منتشر کرده، اثر مجوز نگرفته دارد، به جز موارد انگشت شمار، تاکنون پیش نیامده که چالشی از قبیل چالشی که برای خانواده‌ی ناباکوف به وجود آمده، برای وارثان نویسندگان ایرانی نیز اتفاق بیفتد.
اما یکی از همین موارد انگشت شمار داخلی، متأسفانه در چند سال گذشته بسیار جنجالی و آبرو بر از کار درآمده است. تا همین دوسه‌سال پیش، رسانه‌های وطنی به‌رغم میل باطنی شان به حاشیه‌ها و جنجال‌ها و دعواهای خاله‌زنکی، چشم‌شان را تعمداً به روی اختلاف‌های شدید وارثان احمدشاملو می‌بستند و اخباری را که هرازگاهی از جانبی سربرمی‌آورد زیرسبیلی رد می‌کردند زیرا کم‌تر کسی پیدا می‌شد که دل‌اش بخواهد بر این آتش زیر خاکستر بدمد. امیدواری همه این بود که طرفین با درنظر گرفتن آبروی مردی که خود آبروی شعر معاصر ایران بود، اندکی کوتاه بیایند و غائله ختم به‌خیر شود. غائله البته نه‌تنها ختم به خیر نشد بلکه شر آن اندک اندک دامن کتاب‌های شاعر را هم گرفت و فضا چنان غبار آلود شد که کسی ندید یا به‌خاطر نیاورد وارثان فروتن ِ شاعر، یکی از ابتدایی‌ترین درخواست‌های او را نادیده گرفته‌اند. در میان غوغای حق نشر و حق الارث هرکدام از طرفین دعوا، ناگهان کتاب منفور شاملو: "آهنگهای فراموش شده" منتشر شد. کتابی فراموش شده که شاعر در زمان حیات خود بارها و مؤکداً در گفت‌وگوها و کتاب‌شناسی‌های‌اش آن را از سیاهه‌ی آثار خود بیرون گذاشته بود و به مثابه‌ی فرزندی ناخلف، نام خود را برای همیشه از روی این کتاب برداشته بود: « نوشته‌هایی که در حقیقت می‌بایست سوزانده شده باشد.» کتاب در 22 سالگی شاعر منتشر شده و شامل اشعاری ست حقیقتاً سطحی، و در حد افراط سانتیمنتال، با زبانی بد، توصیف‌ها و تصاویری ابتدایی و حس‌هایی ناپخته و کودکانه؛ که محال است تصور کنید سراینده‌ی آن‌ها مردی‌ست که بیست‌وچندسال بعد بر قله‌ی شعر فارسی می‌ایستد. بنابراین بی سبب نیست که شاملو همواره با خشم و نفرت از این کتاب یاد می‌کرد و هرگز حتا نامی از آن بر زبان نمی‌برد. 60 سال پس از انتشار این کتاب و هفت سال پس از درگذشت شاعر، در سال 1386، وارثان شاعر زیر نام "دفتر نظارت بر آثار احمدشاملو" این کتاب را با این توجیه که: «... از آن‌جا که این اثر آغاز راه شاعری‌است که امروز نام‌آور شده و چشم‌اندازهای تازه‌ای در شعرش به‌روی ما گشوده، جا دارد و حتا لازم است که در خط سیر قدم‌های نخستین کودک ِ شعر آن روز و راهی را که در جهان شعر پیموده است، خوانده شود تا دوستداران شعر او از ماجرای تحول اندیشه و احساس و تحول جهان اندیشه‌ی او آگاه شوند.» به این ترتیب و ظاهراً به نفع آگاهی بیش‌تر خوانندگان و مخاطبان شعر، این کتاب نفرین شده منتشر می‌شود. با دعواهای دیگر وراث کاری ندارم، و وارد بحث حراج اموال منقول شاعر و کشمکش بی‌پایان فرزندان او با همسرشاملو نمی‌شوم. بحثم تنها درباره‌ی انتشار این کتاب است. چالشی که البته سابقه و ریشه‌ای جهانی دارد و هرکدام از ما هم اگر در جای‌گاه وارثان شاملو یا ناباکوف بودیم لابد واکنشی درخور روحیات و تفکرات خود نشان می‌دادیم. من البته موافق معدوم کردن اثر نویسنده یا شاعر نیستم اما با انتشار آن هم نمی‌توانم کنار بیایم. اگر در چنین جای‌گاهی بودم قاعدتاً همان کاری را می‌کردم که وراناباکوف کرد و دست‌نوشته‌ی ناتمام را در جایی مطمئن به امانت گذاشت، گرچه این‌جا سخن از یک اثر ناتمام است و در مورد شاملو، سخن از یک کتاب نفرین شده در میان است.
حقیقت این است که هر نویسنده تا زمانی که اثری را به چاپ بسپارد، ده‌ها و صدها بار می‌نویسد و چه بسیار صفحه‌هایی که پاره می‌کند و می‌سوزاند و دور می‌ریزد تا دست آخر چیزی را که با حداقل معیارهای‌اش هم‌خوان است لایق آن بداند که با امضای او به قضاوت عمومی درآید. "آهنگ‌های فراموش شده" را نیز می‌توان یکی از همین ده‌ها نوشته‌ی بالفطره معدوم شده دانست، که تنها هیجانات جوانی شاعر و وسوسه‌ی "زودتر به جمع شاعران صاحب دیوان پیوستن" بوده که باعث انتشار ظاهراً غیرقابل جبران آن شده است. اما انتشار مجدد آن پس از شصت سال، آن‌هم در شرایطی که سراینده‌ی ناکام آن‌ اکنون بزرگ‌ترین شاعر پارسی گوی پس از سعدی لقب گرفته است، بیش از آن که حرکتی به نفع پژوهندگان و محققان باشد، خدشه‌ی جدی به اعتبار و آبروی او به حساب می‌آید به ویژه آن‌که شاعر به کرات و با تأکید این کتاب را از شمول آثار حقیقی خود خارج کرده است.
به نظر می‌رسد این کتاب حتا اگر به کار محقق یا پژوهش‌گری هم بیاید – که شک دارم به همین درد هم بخورد- پژوهش‌گر فرضی با اندکی تلاش و جست‌وجو می‌تواند نسخه‌ای از آن را در کتاب‌خانه‌ی ملی، یا حتا با مراجعه به همین بنیادها و دفترهای نظارتی که توسط جناحین صاحب دعوا در سر میراث شاملو تشکیل داده‌اند، بیاید. به این ترتیب انتشار عمومی آن، از این زاویه هم کاری چندان اخلاقی و معقول به نظر نمی‌رسد.
البته در این قبیل موارد نمی‌توان حکمی کلی و لازم‌الاجرا صادر کرد، برخی مانند وارثان شاملو یا شریعتی می‌توانند این‌طور تصور کنند که نادیده گرفتن وصیت و درخواست شاعر و نویسنده – دست‌کم در همین یک مورد- امری مفید و حتا لازم است، و برخی دیگر نیز می‌توانند عنوان کنند که هر نویسنده حق دارد آن‌چه را که به نام او – حتا در سال‌های پس از مرگش ولو به عنوان اثری دست دوم- منتشر می‌شود انتخاب کند. هنرمند برای پاسداری از نام و اعتبار و آبروی حرفه‌ای‌اش در روزگار حیات خود سختی‌های بسیاری را تحمل می‌کند، تن به هرکاری نمی‌دهد، زیر بیرق هرکسی سینه نمی‌زند، زیرا برای مخاطب خود و بیش از او برای خودش احترام قائل است، بنابر این، تصور نمی‌کنم کسی – هرکسی- حق داشته باشد – با هربهانه‌ای- این اعتبار و آبرو و تلاش و احترام را مخدوش کند. وارثان بزرگان همان‌طور که نان هم‌نامی با آنان را می‌خورند، موظفند که از نام بزرگ و صاحب اعتبار آنان نیز محافظت کنند.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۴۶ :: Link :: Comments (2)
invisible