پنجشنبه، 14 شهریورماه 1387

روزی روزگاری کودکی - 1

00f617e2857a66e09e87e7579f94db0947b68fa74696f4c354aa851c73dfb94d286b0342136b8943a3dec39e8ebca66686bbdee1c393907f6c6c84cef0bd94ac2be1b110d7d8b97c422be.jpg

سالی یک بار برای پیرزنی که ته این دالان (تقریباً همین جایی که حالا عکاس ایستاده است) زندگی می کرد و از هم مسجدی های مادربزرگم بود، شله زرد می بردم پیش از افطار. و ترس بزرگم از تاریکی اش بود و از سکوتش. الباقی سال گاهی سر راه بازگشت از مدرسه که به دلیلی راهم اندکی کج می شد و گذرم به کوچه ی جلوی این دالان می افتاد، چند لحظه ای پا سست می کردم، زل می زدم به تاریکی مخوف و خنکی ی وسوسه انگیزش، و شروع می کردم به فریاد زدن. صدایم که در دالان می پیچید طنین پیدا می کرد و خنک می شد و باز می آمد می خورد توی صورتم. آن وقت دوباره ترس رها شده برمی گشت توی تن ام و پا به فرار می گذاشتم. آدم وقتی بچه است از چیزهایی می ترسد که حتا خوابش را هم نمی بیند روزی روزگاری عاشق شان شود.
عکس از خبرگزاری فارس است ظاهراً. با سپاس از حدید که دالان سیاره خانوم را برایم پیدا کرد.

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۳۹ :: Link :: Comments (5)
invisible