سه شنبه، 5 شهریورماه 1387

سید

هزار سال است قلبم این طور نتپیده. سال هاست این طور اشتیاق دیدن کسی را نداشته ام. رفیق عزیز و صمیمی ی بهترین سال های زندگی ام، محسن که در 16 سالگی"دمیان" و هرمان هسه را به م معرفی کرد و زندگی ام آرام گرفت. رفیق عزیز عصرهای دروازه شیراز و کتاب فروشی کیای بابک که پاتوق مان بود. رفیق شفیق با کلاس که موزیک خوب به م می داد، "دیوار" آلن پارکر را به م هدیه داد با یک کیفیت رو به زوال که همان هم غنیمت بود. او که پینک فلوید را به م شناساند و بعد با هم چه لذتی بردیم وقتی ابراهیم نبوی (یادش به خیر) در گزارش فیلم، ویژه نامه ی پینک فلویدش را درآورد. محسن، محسن، محسن... امشب محسن را می بینم که بعد از هشت سال برگشته است به وطن.
روزی که داشت می رفت، کسی چندان با خبر نبود. به سختی جلوی گریه مان را گرفته بودیم و خودمان را به آن راه می زدیم که یعنی اتفاقی قرار نیست بیفتد. بعد بلند شدیم دوتایی رفتیم شهربازی. بستنی خریدیم و لیس زدیم و مثل بچه ها کیف کردیم. سینمای 2000 رفتیم، تاب زنجیری و سفینه ی فضایی سوار شدیم در عین نره خری و حتا به یاد گذشته ها کمی سربه سر دخترها هم گذاشتیم. بعد از هم جدا شدیم و خداحافظ. خداحافظ. انگار که فردا قرار است باز هم را ببینیم. و این فردا چه قدر دیر آمد سید!.


149.jpg
پائیز 1375. پشت صحنه ی نمایش پرنده ی باران. من و محسن. دکور زیبای مان کار نازیلای سمیعی بود و کارگردانش شیدا پرویزی. نمایشی که ما همه را کرد یک خانواده در سفری به دور ایران.

رفیق شب و روز و شمال و جنوب. رفیق من که پاره ی تن ام بود و وطنم بود.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۴۷ :: Link :: Comments (9)
invisible