جمعه، 2 دیماه 1390

نیمه‌شب در پاریس


« اگه بخوام چیز با ارزشی بنویسم باید از شر ِ توهماتم خلاص بشم. و توهم "خوشحال بودن در زمان گذشته" یکی از همیناست»
گیل (اووِن ویلسون) خطاب به ادریانا (ماریون کوتیلارد) در شاهکار کوچک و تازه‌ی وودی آلن کبیر. گیرم اغلب نویسنده‌ها درست با خلاف این تئوری است که اشتیاق نوشتن پیدا می‌کنند اما این جمله آن‌قدر درست سر جایش قرار گرفته که پاهای استدلالی آدم را اندکی سست می‌کند.

Midnight_in_Paris.jpg

فیلم زیبا و به نحو شگفت‌انگیزی پر از ظرافت است. برخلاف یکی دوفیلم ناامیدکننده‌ی قبلی استاد. تماشایش را از دست ندهید گرچه بعضی‌ها – مثل هوشنگ خان گلمکانی خودمان- هیچ از فیلم خوش‌شان نیامده است.
و دست آخر این‌که فیلم یک ماریون کوتیلارد دارد که به نظر می‌رسد بهترین همسفر می‌تواند باشد برای سفر به گذشته، قرن هجدهم که سهل است، تو بگو عصر غارنشینی!

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۵۸ :: Link :: Comments (4)

چهارشنبه، 16 آذرماه 1390

قصه‌ی اون غریبه رو شنیدی که یه شب با مردی برخورد می‌کنه که گوشه‌ای نشسته بوده و توی عالم خودش بوده؟ ازش می‌پرسه تو می‌دونی چه‌طور باید برم مرکز شهر؟ طرف می‌گه نه! غریبه دوباره می‌پرسه می‌دونی چه‌طور می‌شه رفت به ایستگاه قطار؟ مرد باز می‌گه نه! غریبه این‌دفعه می‌پرسه می‌دونی از کدوم مسیر می‌شه از شهر خارج شد؟ و طرف همچنان می‌گه نه!
غریبه نگاهی به مرد می‌کنه و می‌گه پس تو هم همون‌قدر از این شهر می‌دونی که من. مرد همون‌طور که تو حال و هوای خودش بوده می‌گه: آره. ولی فرق من و تو اینه که من گم نشدم!

این تقریباً همان داستانی‌ست که کلارک گیبل برای مریلین مونرو تعریف می‌کند در فیلم ناجورها ساخته‌ی تماشایی‌ی جان هیوستن با فیلم‌نامه‌ی درخشان آرتور میلر، وقتی زن زیبای موطلایی از او می‌پرسد تو خونه نداری؟

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۸:۴۹ :: Link :: Comments (0)
invisible