پنجشنبه، 3 شهریورماه 1390

بار ديگر مجله‌فيلم كه دوست‌اش مي‌دارم


اين روزها مشغول آخرين كارهاي شماره‌ي فوق العاده‌ي تابستان مجله‌ي فيلم هستم. شماره‌ي 431 كه اواسط شهريور به مناسبت روز ملي سينما روي دكه مي‌رود و درباره‌ي بازيگري و بازيگران دهه‌ي هشتاد سينماي ايران است. آگهي‌اش را در همين شماره‌ي اخير (430- اول شهريور) ديده‌ايد حتماً.
يك نظرخواهي داريم كه در آن پنجاه و چند منتقد و نويسنده‌ي سينمايي بهترين بازيگران و بهترين نقش‌هاي فيلم‌هاي اين دهه را انتخاب كرده‌اند. سه‌چهارتا مصاحبه‌ي خيلي جذاب (مثلاً يكي‌اش گفت‌وگوي خواندني‌اي‌ست كه ميان رضا كيانيان و حامد بهداد برگزار كردم) و نزديك به صدتا يادداشت و گزارش و مقاله و تك‌نگاري درباره‌ي بازيگران و نقش‌هاي ماندگار. به همراه يك سورپرايز كه لابد براي خوره‌هاي نقد فيلم خيلي غافلگير كننده خواهد بود.
گمانم شماره‌ي جذابي خواهد شد. خيلي برايش زحمت كشيده‌ام، دوسه ماه است درگيرش هستم و يك ماهي‌ست كه تقريباً‌ هر روز مي‌روم مجله. از امروز صفحه بندي را با علي‌رضا امك‌چي شروع خواهيم كرد.

430.jpg
اين هم روي جلد محشر ِ آخرين شماره

حالا شايد در پست‌هاي بعد بيش‌تر درباره‌اش بنويسم. امسال قرار است يكي دوتاي ديگر از اين شماره‌هاي ويژه براي مجله درآورم.
گفته بودم كه داريم فيل هوا مي‌كنيم!

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۰:۴۱ :: Link :: Comments (12)

پنجشنبه، 27 مردادماه 1390

خاك بر سرتان، واقعاً

خجالت‌آورترين پرسپوليس تاريخ اين روزها در ته جدول دست و پا مي‌زند. حالا جالب است كه جماعتي توي استاديوم علي دايي‌اي را تشويق مي‌كنند كه دو سال پيش پرسپوليس خوب كرانچار را تحويل گرفت و با يارگيري‌هاي غلط و زنده كردن دعواهاي قديمي‌اش با بازيكنان و بيرون كردن آن‌ها از تيم يا جذب نكردن ستاره‌هاي بزرگي مثل علي كريمي و مهدوي‌كيا و حسين كعبي و ديگران اين تيم را به خاك سياه نشاند. البته حضرت‌ ايشان و تماشاگران آلزايمري پرسپوليس پنج شكست خفت‌بار فصل قبل را از ياد برده‌اند و دو قهرماني جام حذفي را به رخ مي‌كشند گرچه خودشان هم مي‌دانند كه گرفتن جام حذفي چندان كار پر اهميتي نيست.
اين روزها كه حميد استيلي روي نيمكت عرق مي‌كند از خجالت و روي آنتن از علي دايي عذرخواهي مي‌كند و توي زمين از چهاربازي فقط دو مساوي مي‌گيرد و آقاي – به قول دايي- موقت هم باز خودش را گم‌وگور كرده همه دنبال جواب اين سئوال هستند كه استيلي بالاخره كي از تيم اخراج مي‌شود يا استعفا مي‌دهد؟ غافل از اين‌كه جناب آقاي موقت گوري عميق‌تر از اين حرف‌ها براي اين تيم پرتماشاگر حفر كرده است. آلترناتيو اين اوضاع اسف‌بار كنار دست‌شان نشسته. حاجي مايلي را كه يادتان نرفته؟ و به قول مادربزرگ من – خدا بيامرزد اموات شما را- كدام بدي رفته كه بدترش نيامده؟

perspolis2.jpg
يادش به خير

راه حل نه بازگشت دايي است و نه رفتن استيلي و آقاي موقت – كه شوخي شوخي موقتاً دو ساله شده دوران‌اش- اين تيم را بايد خصوصي كنند. فوتبال بايد خصوصي شود تا اين باند بازي‌ها و رفاقت بازي‌ها تمام شود. تا دوران شايسته سالاري شروع شود كم‌كم و آقايان مديران ِ هزينه‌اي موقتي دولتي با پول مردم تصميم‌هاي فاجعه‌بار نگيرند و از آن طرف هم فدراسيون فوتبال و سازمان ليگ و ستاد قرون وسطايي منشور اخلاقي سرشان را توي هر سوراخي نكنند.


علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۱۷ :: Link :: Comments (6)

شنبه، 15 مردادماه 1390

رخت ِ نو برازنده‌ی احساس ِ نو

این از آن مردادهایی نیست که بگذارم غم بیاید سراغم.
نُه روز دیگر سی‌وسه ساله خواهم شد و می‌خواهم امسال ِ عمرم را – برخلاف همیشه- شادمان و سرخوش پشت سر بگذارم، گرچه این روزها و این ماه‌ها جزو بدترین و نفرت‌انگیزترین روزهای زندگی‌ام بوده‌اند، امتحان‌اش که ضرر ندارد، شاید– به یاد حوالی‌ی پر امید ِ بیست‌سالگی که اراده‌ای بس بود برای شاد بودن- این‌بار هم تنها اراده کردنی بس باشد که زندگی‌مان را دگرگون کند. آن بخش مشترک از زندگی‌مان که در این سال‌ها بیش و کم همه‌مان را غمگین و خسته و نا امید کرده است. شاید بس باشد این غم.
روزهاست دارم فکر می‌کنم از کجا می‌شود دوباره آغاز کرد؟ و فکر می‌کنم روزگاری بود نه چندان دور که دشوار نبود این همه دوباره از نو آغاز کردن. فکر می‌کنم باید اول از خنده‌های بی‌دلیل آغاز کرد. خود را غرق کرد در لذت‌های کوچک... این‌طوری شاید روشن شویم، قلب و جان و فکرمان به راه بیفتد و یادمان بیاید پیش از این غبار، تماشای دوردست‌ها چه طعمی داشت...
روزهای طولانی‌ست نام‌های زیادی را در ذهن مرور می‌کنم از کسانی که مثل من یادشان رفته بیابان هولناک خستگی و ناامیدی انتهایی هم دارد درست شبیه به بهشت. انتهایی که همه‌مان به شوق رسیدن به آن بیست ساله می‌شدیم...
حالا بهتر می‌فهمم که پدران ما مقصودشان چه بوده از خانه‌تکانی‌ها و رخت نو به بر کردن‌ها و به استقبال پایان زمستان رفتن‌ها... . برای دوست ِ نازنینم که مثل همیشه از سر ِ لطف مشغول سروسامان دادن به در و دیوار این خانه‌ی مجازی‌ست – تا نو شود دست‌کم سروشکل‌ مرد ِ مرداد- آن حس ِ گم‌شده‌ی دور را یادآوری کردم و بوی لباس‌های نو و نوازش ِ مهربانانه‌ی رخت ِ عید بر پوست ِ بی‌گناه کودکی که چه‌گونه معنای بهار بود برای‌مان. آن روزها لباس ِ عید، همه‌ی بهارمان بود و هیچ مهم نیست که نمی‌دانستیم این رخت ِ نو تنها بهانه‌ای‌ست میراث کهن ِ سرزمین پربهانه‌مان.
بهانه‌ی من این روزها که خبری نیست از بهار، رسیدن به سی‌وسه سالگی‌ست. این یک دعوت است برای شما اگر دل‌تان تنگ است، اگر غمگین و نا امید و بی‌انگیزه‌ شده‌اید، اگر غباری پشت ِ پلک‌های‌تان نشسته که نگاه‌تان را می‌آزارد و آینده را محو کرده از پیش چشمان‌تان، اگر مثل آن فهرست طولانی‌ی من فراموش‌تان شده روزهایی را که حس می‌کردید به هرکاری توانائید، اگر این روزها خیال می‌کنید چه دور شده‌اید از همه چیز و از همه‌ی آرزوهای‌تان، اگر این حس ِ نفرت‌انگیز ناتوانی از در و دیوار به شما تلقین می‌شود... شما را به خدا، شما هم بهانه‌ای پیدا کنید برای تازه شدن. کفران نعمت است اگر نخواهیم و دست از خواستن بکشیم... چه موعظه‌وار شد برخلاف همیشه این پُست، اشکالی ندارد، بگذار این جمله‌ی آخر را هم بگویم و خلاص... هیچ چیز این دنیا بهتر نمی‌شود اگر حال‌مان بهتر نباشد. بی‌دلیل نیست دعای تحویل سال، هنگام نو شدن همه چیز که: حول حالنا الی احسن الحال...
تولد شما هم مبارک اگر دنبال بهانه‌اید.

علیرضا معتمدی :: صبح ۷:۵۸ :: Link :: Comments (11)

سه شنبه، 11 مردادماه 1390

بار دیگر ماهی که دوست می‌دارم

نخوردن و نیاشامیدن – گرچه دشوار است مخصوصاً در این چله‌ی تابستان- اما بخش ِ سخت روزه‌داری نیست. این‌که بد نگوئیم و بد نخواهیم و بد نکنیم است که آسان نیست، مخصوصاً در این روزگار ِ تیره‌ی بدی‌ها و پلیدی‌ها.
و اصلاً ماه رمضان به همین دلایل‌ است که ماه است و مبارک است. مبارک‌تان باد.
امسال نیت چنین صیامی کرده‌ام. التماس دعا...

پ.ن: خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و به ما بیاموز که چگونه فضیلت این ماه را بشناسیم و حرمتش را بزرگ بشماریم و از آنچه ما را منع فرموده‌ای؛ خودداری کنیم، و یاری کن تا با نگه داشتن اعضا و جوارح خود از گناه و به کار گماشتن آنها در آنچه سبب خشنودی توست، روزهای آن را روزه بداریم؛ آن سان که به سخنان بیهوده گوش نسپاریم، و چشم خود را به سوی بازیچه‌ها ندوانیم، و به حرام‌ها دست نگشاییم، و به سوی ناشایسته‌ها قدم بر نداریم، و شکم‌هایمان جز آنچه تو حلال کرده‌ای در خود جمع نکند، و زبان‌مان جز آنچه تو فرموده‌ای نگوید، و جز در آنچه ما را به ثواب تو نزدیک می‌سازد، خود را به زحمت نیندازیم و جز آن کار که ما را از مجازات تو حفظ می‌کند به کار دیگر نپردازیم.
آن گاه به لطف خود، همه‌ این اعمال را از ریای ریاکاران و آوازه‌ جویی آوازه‌جویان پیراسته کن، تا کسی را در عبادت خود با تو شریک نگیریم و جز تو منظور و مرادی نجوییم.

علی‌ ابن الحسین
صحیفه‌ی سجادیه. دعای 44

علیرضا معتمدی :: صبح ۶:۰۵ :: Link :: Comments (2)

دوشنبه، 10 مردادماه 1390

.
.
.
.
ز ایران و از تُرک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان، نه تُرک و نه تازی بوَد
سخن‌ها به کردار بازی بوَد
همه گنج‌ها زیر دامان نهند
بکوشند و کوشش به دشمن دهند
به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبان‌ها شود پُر جفا
بریزند خون از پی‌ی خواسته
شود روزگار بَد آراسته
زیان ِ کسان از پی‌ی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش...

حکیم طوس
.
.
.
.
.
.

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۵۷ :: Link :: Comments (0)


این روزها مشغول فیل هوا کردن هستیم...
خبرهایش را همین روزها کم کم خواهم داد

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۵۰ :: Link :: Comments (0)
invisible